۱۱ تیر ۱۳۸۸

هر دم آید غمی از نو به مبارکبادم

آن هنگام که در عهد قجر و به همت فرهیختگانی چون امیرکبیر، مطبوعات در ایران –هرچند دیرهنگام و نارس- پا می‌گرفتند، به فرمان ناصرالدین شاه، "اداره انطباعات و مطبوعات دولتی" پی افکنده شد تا آنچه نشر می یابد را بپاید و این کودک نوپا از روند رشد طبیعی بی‌بهره بماند.
رییس این اداره در کتابی که از او برجای مانده به خود می‌بالد که: "مقرر گردید که هیچ کتابی و جریده و اعلانی و امثال ذلک، در هر کارخانه از مطابع جمیع ممالک محروسه ایران مطبوع نیفتد الا پس از ملاحظه مدیر این اداره و امضای وی".
گردش زمانه که نوبت حکمرانی را به مظفرالدین شاه رساند و او را به امضای فرمان مشروطیت واداشت، قانون نویسان مشروطه که برخی شان از اهالی مطبوعات بودند، اصل سیزدهم قانون اساسی را به مطبوعات و آزادی قلم و بیان اختصاص دادند و در آن با تکیه بر اینکه "هیچ امری از امور در پرده و بر هیچکس مستور نماند"، سانسور و ممیزی را وازدند.
حکایت سانسور اما باز قوت گرفت به ویژه در عصر پهلوی اول که با حضور محرمعلی خان -مأمور دون‌پایه و دون‌مایه شهربانی رضاشاهی-، نمادی شاخص یافته بود.
محرمعلی خان در پاییدن انتشارات چاپخانه‌ها زبردستی و زیرکی داشت. فرید قاسمی (تاریخ نگار مطبوعات ایران) درباره محرمعلی خان چنین نوشته است: "او با معاون خود که گروهبانی با لباس شخصی بود به چاپخانه ها می‌رفت و بدون اجازه مدیر چاپخانه به قسمتهای حروفچینی، ماشین خانه و صحافی سر می‌زد و تمام زوایا و گوشه های آنجا را بازرسی می‌کرد تا شاید اوراق مضره ای به دست آورد. گاهی هم نورد را مرکب می‌زد و آن را روی حرف های روی میز حروفچینی می‌مالید و کف دستش را به حروف می‌زد و با خواندن متن حروف که در کف دستش نقش بسته بود، از محتوای آن حروف مطلع می‌شد." با ایجاد سازمان اطلاعات و امنیت کشور، محرمعلی خان جانشینانی دیگر یافت و این نمایندگان ساواک بودند که گاه شب‌ها در هیأت تحریریه می نشستند و تیترها را خوانده و اندازه شان را تعیین می‌کردند. و باز آن کودک نوپا بود که دوره نوجوانی و جوانی خویش راهم نارسیده و ناپخته می‌گذراند.
این حال و وضع آنچنان بود که مطبوعات ایران آموختند که خود محرمعلی خان خویش باشند و خودسانسوری را به توقیف و تعقیب برتری دهند. می‌کوشیدند گذارشان به کوچه سیاست نیفتد و اگر نغمه ای مخالف ساز می شود، دامن برکشیده از آن بگذرند. چه باک اگر رنگین نامه و نشریه زرد و عامیانه خوانده شوند؟!
با پیروزی انقلاب اسلامی، بهار دیگری هرچند کوتاه مدت بر آزادی مطبوعات رخ نمود تا اینکه تنش‌های سیاسی و اجتماعی در آستانه پاگیری نظام تازه و بار شدن جنگی ناخواسته از سوی همسایه غربی، عمر این بهار را هم به سان بهارهای پیشین کوتاه ساخت.
امروز با گذر از همه این افت و خیزها و فراز و نشیب ها، در زمانه ای که سخن از جوامع اطلاعاتی به میان آمده است و گونه گونی رسانه ها و ابزار ارتباطی، چشم انداز گسترده ای را در برابر دیدگان انسان کنونی به نمایش در آورده اند و در روزگاری که مرزهای جغرافیایی بی‌معنا شده و با حضور اینترنت و ماهواره، باشنده دهکده ای جهانی شده ایم، بر طبل سانسور کوفتن از سوی دولت‌ها، بانگی شگفت و نشانه ای بر زمان ناشناسی به شمار می‌آید.
این طبل اما انگار به این آسانی ها نمی‌خواهد خاموش بنشیند و کمینه در این پاره از خاک که ما زیستورش هستیم، بر آن است تا گوش ها را آزار دهد.
از ماجرای توقیف روزنامه‌هایی چون "یاس نو" و "کلمه سبز" که بگذریم، این روزها خبر می‌رسد که یاد محرمعلی خان در ذهن روزنامه نگاران تازه شده است و نمایندگان دادستانی و وزارت ارشاد با حضور در چاپخانه ها، خواستار تغییر در پاره ای تیترها و نوشته ها می‌شوند.
دیروز روزنامه "اعتماد ملی" به علت درج بیانیه مهدی کروبی از انتشار بازداشته شد و امروز روزنامه‌های "حیات نو" و "صدای عدالت" به علت گنجاندن بيانيه مجمع روحانيون مبارز و بيانيه كميته صيانت از آرای ميرحسين موسوي اجازه نشر نیافتند.
کاش نشود آن سان که اهالی مطبوعات ورد زبانشان این باشد که: "چون که آید سال نو گوییم دریغ از پارسال"

۶ تیر ۱۳۸۸

شهروندان روزنامه نگار

سالی پیش از این بود که طمع ورزیدن و دندان نهادن معاون دانشجویی دانشگاه زنجان بر حرمت و حریم دختری دانشجو، به یاری یک گوشی تلفن همراه و صرف وقتی کوتاه در برابر رایانه، شهره آفاق شد. تشت رسوایی مدیری که می بایست نگهبان آبرو و بزرگی دانشگاه باشد، به اندک زمانی از بام افتاد و مردم آن سوی دهکده جهانی نیز بانگش را شنیدند.
چندی پیش از آن هم رویارویی پلیس با دختری که به خون‌آلود شدن چهره اش انجامید و گردآمدن رهگذران را به دنبال داشت، باز به مدد تلفن همراه ماندگار شد و بسیارانی را در جای جای جهان بر این رخداد گذرا در گوشه‌ای از تهران آگاه ساخت.
گوشی تلفن همراه، دیگر تنها وسیله‌ای برای بازپرسی حال و احوال خویشان و دوستان نیست که ابزاری برای زایاندن عکس و فیلم و تکثیر پیام است. پیام‌هایی که یا با سامانه پیامک انتشار می‌یابند، یا از بلوتوث برای پخش و پراکندن بهره می‌برند و یا بر صفحه‌های مجازی اینترنت می‌نشینند و مسافر دورترین منزلگاه‌ها می‌شوند.
این ساز و برگ‌های ارتباطی تازه، به آسانی مرزهای کهنه را در می‌نوردند و با شکستن انحصارهای رسانه ای، می‌توانند از هر رویدادی داستانی جهانی بنگارند آنچنان که فارغ از محدودیت‌های زبانی، قومی، اجتماعی و... خوانندگانی مشتاق بیابند و آنگونه شود که به تعبیر سعدی: "داستانی است که در هر سر بازاری هست".
این رسانه‌های نو، هر ماجرایی را که صدا و سیما تن به انتشارش نمی‌دهد و مطبوعات هم توان یا جرأت و دلیری پخش آن را ندارند، با فشردن دکمه‌ای جهانگیر می‌کنند و فضای سایبر چه یوتیوب باشد، چه فیس بوک و چه هر گستره و شبکه مجازی دیگر، میزبان دهان‌لق و سخن‌پراکنی برای این ماجراها خواهد بود.
اینترنت و فناوری‌های نوین ارتباطی، در شرایطی که فضای رسمی خبررسانی با دشواری‌ها و محدودیت‌های پرشماری رو به روست، به شهروندان این امکان را بخشیده است که مشارکت کنشگرانه خود را در فضای اجتماعی و سیاسی کشور به کار برند.
این شهروندان، دور از تنگناهای رسانه‌های رسمی، خود در نقش یک روزنامه‌نگار ظاهر شده و با یاری ساز و برگ‌های تازه ارتباطی و اطلاعاتی، در فرایندهای سیاسی و اجتماعی شرکت می‌کنند که یکی از آشکارترین نمودهای این شهروندان روزنامه نگار را این روزها در ایران شاهدیم.
این روزها غول‌های رسانه ای بزرگ دنیا، تشنه اخبار و تصاویری هستند که پدید آورنده آنها، شهرونداني از ایرانند که ردای روزنامه‌نگارانی غیرحرفه‌ای را بر تن کرده اند.
در چنین روزهایی که فضای بسته خبررسانی اجازه پوشش خبری آزادانه به نا آرامی‌های ایران پس از اعلام نتایج دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری نمی‌دهد و روزنامه‌نگاران خارجی نیز وادار به ترک کشور شده اند، سازمان‌های خبری دنیا به فراورده‌های شهروندان روزنامه نگار دلخوش کرده اند.
تصاویری مبهم، غیر حرفه‌ای، گذرا، و حتی با منابعی که دارای اعتبار و روایی کاملی نیستند، به آسانی بر صفحه حرفه ای ترین خبرگزاری‌ها، نشریات و شبکه‌های تلویزیونی دنیا می‌نشیند و رخدادهای ایران را جهانی می‌کنند.
ندا آقا سلطان که تا چندی پیش دانشجویی همسان با دیگر دانشجویان ایران بود، امروز به یاری همین ابزار ساده و تازه ارتباطی، به نمادی از رویدادهای کنونی ایران بدل شده است و فراوانند تصاویر و فیلم‌های دیگری که جهانیان را از آنچه در خیابان‌های ایران و به ویژه تهران می‌گذرد آگاه می‌کنند. و این همه، دسترنج شهروندان روزنامه‌نگار است.
سده ای پیش از این، هنگامی که در فرنگ به جان یکی از صاحب‌منصبان قجر سوء قصد شد، به همراهانش گفت: "خوب شد این خبر یک سال دیگر هم به پایتخت نمی‌رسد وگرنه اهل حرم چه وحشتی می‌کردند". امروز اما شهروندان روزنامه‌نگار به اندک زمانی کوچکترین رویدادی را شهرتی جهانی می‌بخشند چنانکه:
"زین قصه، هفت گنبد افلاک پر صداست".

۱ تیر ۱۳۸۸

بازگشت به كهكشان شفاهي

حكومت صفوي فرمان داده بود هر بامداد، پيش از آنكه كسي به قهوه‌خانه‌ها وارد شود، ملايي بنشيند و مراجعان را به گفتن مسايل شرعي و شعر و تاريخ سرگرم كند. ملا پس از آنكه دو ساعتي مردم را مشغول مي‌كرد، مي‌گفت: "حالا ديگر وقت كار است. تشريف ببريد." و مردم اطاعت كرده، به هنگام خروج، پولي هم به ملا مي‌دادند.
اين شرحي است كه در مجله "هنر و مردم" (شماره 140 و 141) آمده است و به دوره‌اي اشاره دارد كه قهوه‌خانه‌ها در ايران رونق گرفته بودند و يكي از مراكز مهم اجتماعات به شمار مي‌آمدند.
گسترش دامنه ارتباطات ميان فردي و گروهي در آن زمان به ويژه در قهوه خانه‌ها كه گاه گفت و گوها را به انتقاد از حاكميت مي‌كشاند، موجب شد تا حكومت صفوي محدوديت‌هايي براي وقت‌گذراني مردم در قهوه خانه‌ها قايل شود و به تدبيرهايي مانند آنچه گفته شد دست يازد.
شايد سخن گفتن از چنين محدوديت‌هايي براي شهروندي كه در عصر اطلاعات به سر مي‌برد و كهكشان‌هاي گوتمبرگ و ماركني را از سر گذرانده است به شوخي شبيه باشد اما ايران اين روزها نوعي بازگشت به كهكشان شفاهي را تجربه مي‌كند. قطع شدن چند روزه سامانه پيامك، قطع شدن تلفن‌هاي همراه براي چند ساعت در روز، فيلتر شدن پايگاه‌هاي اينترنتي، كند شدن سرعت اينترنت، انسداد شبكه‌هاي اجتماعي مانند فيس بوك، تشديد سانسور در فضاي مجازي، فرستادن پارازيت‌هاي قوي روي امواج تلويزيون‌هاي ماهواره‌اي، ايجاد محدوديت براي خبرنگاران خارجي و اصرار به خروج آنها، خود‌سانسوري رسانه‌هاي مكتوب و يا اعمال فشار به آنها براي تغيير تيتر و مطلب در چاپخانه‌ها، توقيف روزنامه‌ها در كنار يكه‌تازي منبر بزرگي به نام صدا و سيما كه يكسره بر اطلاع‌رساني يكسويه و جانبدارانه اش اصرار مي‌ورزد، همه و همه، شهروندان ايراني را به بازگشت به كهكشان شفاهي واداشته است.
نخستين هفته پس از برگزاري دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري، پايتخت ايران شاهد حضور خياباني شهروندان و راهپيمايي‌هايي بود كه ارتباطات سنتي، شفاهي و چهره به چهره در آن كاركرد بسياري داشت.
در اين راهپيمايي‌ها -پيش از آنكه با دخالت‌هاي امنيتي و مخالفت‌هاي دولتي به ونداليسم و ويرانگري بينجامد-، شهروندان با آرامش و حضوري هماهنگ، تك گويي قدرت را به چالش كشيده و آراي خود را با نمادها و شعارها و اشاره‌ها آشكار مي‌كردند.
در اين راهپيمايي‌ها، گروه‌هاي گوناگون مردم به هم نزديك شده، فاصله‌هاي فرهنگي، فكري و طبقاتي كاهش مي‌يافت. گروه‌هاي مختلف اجتماعي و قومي، جوانان و سالمندان، زنان و مردان، نخبگان و توده‌ها، همگي در يك موج خياباني به نوعي همدلي و همگرايي مي‌رسيدند. افرادي گونه گون و ناهمگون، زير چتر آرمان‌هايي مشترك قرار گرفته و در نبود و كمبود رسانه‌هاي ارتباطي آزاد و مستقل، خود به رسانه‌هايي خبرساز و خبررسان بدل مي‌شدند.
سوا از پيام‌هاي سياسي و اجتماعي پنهان در اين حضور خياباني، آشكارترين جلوه اين راهپيمايي‌ها، تبديل شدن هر شهروند به يك رسانه و زيستي دوباره و پركنش در كهكشان شفاهي بود.
در نبود مجراهاي مناسب و در دسترس ارتباطي و اطلاعاتي، اين شهروندان بودند كه در حضور خياباني خود خبررسان مي‌شدند و با دامن زدن به ارتباطات ميان فردي و گروهي، به انتشار و تكثير پيام مي‌پرداختند.
مهم نبود كه تلفن و اينترنت و روزنامه و... آزادانه در دسترس نيست. هر شهروند با ارتباطات رو در رو و شفاهي خود به رسانه اي بدل شده بود كه نمايش اين گونه از ارتباطات را در تكرار جمعيت چندصد هزار نفري و ميليوني در روزهاي متوالي مي‌شد به تماشا نشست.
ما در شرايطي كه دسترسي آزاد به اطلاعات و ارتباطات به حداقل رسيده است، بازگشت به كهكشان شفاهي و ارتباطات سنتي را تجربه مي‌كنيم.

۱۹ خرداد ۱۳۸۸

خيابان‌هاي ما و حوزه عمومى هابرماس

موج سبز خيابان‌ها را تسخير كرده است. سبزپوشان و سبزخواهان، در خيابان‌ها حاضرند؛ چه زن باشند چه مرد. چه كودكاني نوخاسته بي آنكه امكاني براي رأي دادن داشته باشند و چه پيران جهان‌ديده‌اي كه به بازخواني خاطرات ديرين مي پردازند. چه آنان‌كه دغدغه دين و مذهب دارند و چه آنها كه تنها به هويت ملي خود مي‌انديشند. چه آنها كه هنوز دلبسته سنت هستند و چه آنها كه شيفته نوگرايي. همه حاضرند.
اين روزها (و بهتر بگويم اين شبها)، "خيابان" به عرصه‌اي براي نمايش آرمان‌ها و آرزوها بدل شده‌است. همه مي‌آيند تا در خيابان، با ديگران همگام و هم‌مسير شوند و از اميال و خواسته‌هاي خود بگويند. انتقادها، اعتراض‌ها و تمايلات فرونهاده خويش را فرياد كنند. باورها و عقايدشان را با صداي بلند اعلام كنند و آراي خود را آشكار سازند. و نيز مي شنوند آنچه را ديگران مي گويند. "خيابان" عرصه گفت و گو شده است.
در اين ايام، خيابان به يك رسانه بدل شده است. پايگاهي براي برقراري ارتباطات سنتي، جايي براي بسيج عمومي، صحنه‌اي براي بازنمايي خواسته‌هاي اجتماعي، جلوه گاه عشق‌ها و نفرت‌ها، پاتوقي براي رايزني و گفت و گو، ابزاري براي آگاهي‌رساني و تكثير پيام، مجالي براي ساماندهي علايق جمعي.
اين روزها و اين شب‌ها در خيابان‌ها، "رفتن" جريان دارد و نه لزوماً "رسيدن". گويي خيابان به دفتري گشوده بدل شده است براي نگارش و ثبت آرمان‌ها و خواسته‌ها. فضايي كه شهروندان به تخليه احساس و هيجان خويش مي‌پردازند و در همان حال، دولت مستقر را به چالش مي‌كشند. مردم در خيابان، رابطه ميان دولت و ملت را عيان و عريان به تصوير مي‌كشند و سيمايي تازه از مقبوليت و مشروعيت ترسيم مي‌كنند. بي‌آنكه به شكاف‌هاي نژادي، فرهنگي، مذهبي، جنسي و سني بينديشند، يكي مي‌شوند و از خواست خود مي‌گويند.
خيابان‌ها در اين ايام كه گپ و گفت‌ها و بحث‌هاي سياسي در آنها جاريست، محل قرار و بي قراري شهروندان شده اند و نمونه‌اي از حوزه عمومي (Public Sphere) هابرماس را در ايران كنوني نشان مي‌دهند.
يورگن هابرماس، اين آخرين بازمانده مكتب انتقادي فرانكفورت در گستره علوم اجتماعي كه در دولت سيد‌محمد خاتمي، مهمان ايرانيان شد، "حوزه عمومي" را عرصه‌اي اجتماعي مي‌نماياند كه در آن، آدميان از راه مفاهمه، ارتباط و استدلال، موضع گيري‌ها و جهت گيري‌هايي هنجاري اتخاذ مي‌كنند كه بر فرايند اعمال قدرت از سوي دولت، اثراتي آگاهي‌دهنده و عقلاني‌ساز باقي مي‌گذارد.
او در توصيف حوزه عمومي مدنظر خود به بحث‌هاي آزاد و علني مشهود در كافه‌ها و باشگاه‌هاي اروپايي اشاره مي‌كند كه شهروندان در چنان فضايي به تأمل و تعمق انتقادي درباره خود و دولت مي‌پردازند و به نوعي همگرايي و همبستگي مي‌رسند.
در حوزه عمومي مورد نظر هابرماس، شهروندان همچون يك پيكره عمومي رفتار مي‌كنند و همگان به آساني و با فرصتي برابر به اين حوزه دسترسي دارند. در چنين محيطي، پويشي براي نفع جمعي برقرار است كه نفع فردي نيز در آن حضور دارد و دولت و ساختارهاي قدرت در آن دخالت و اعمال فشار مستقيم ندارند. در حوزه عمومي، علايق جمعي از ميان ارتباطات شفاهي و چهره به چهره رخ مي‌نمايد و تكثير مي‌شود.
بر اين گمانم كه اين ايام و در آستانه دهمين انتخاب براي استقرار قوه مجريه، خيابان‌هاي ايران نمونه اي از حوزه عمومي هستند.

۱۴ خرداد ۱۳۸۸

درباره کتاب ستیزی

خبر شگفت آوری بود. هزاران جلد کتاب در افغانستان به آب انداخته شد! قرن 21 و اینگونه کارها؟! عصر اطلاعات و جامعه اطلاعاتی و دشمنی با کتاب؟!
خبر با همه غیر منتظره بودنش واقعیت دارد. چند روز پیش، هزاران جلد از یازده عنوان کتاب که از سوی مقامات محلی ولایت نیمروز در جنوب غربی افغانستان غیرمجاز تشخیص داده شده بود، به رود هیرمند افکنده شد. کتابهای "هزاره ها"، "شناسنامه افغان"، "گل سرخ دل افگار"، "نهج البلاغه"، "اصول کافی" و... که ناشر افغان آنها را به علت وجود امکانات بهتر چاپ و نشر در ایران منتشر کرده بود، پس از درنگی درازدامن در گمرک افغانستان، مهمان آب های هیرمند شدند تا ذهن مردم را به بیراهه نکشانند!
کتاب ستیزی پیشینه ای سوزناک و دردآور دارد. به گذشته های دور سرزمین خود که بنگریم، شاید نخستین ستیز با کتاب را در عهد ساسانیان از سر گذرانده ایم. آن هنگام که پیامبر نقاش، مورد خشم بهرام اول قرار گرفت و فرمان مرگش صادر شد. پوست مانی را با کاه پر کرده، سه روز بر دروازه شهر آویختند و پیروانش را مورد پیگرد قرار دادند. آنگاه نه تنها حکومت به کتاب سوزان پرداخت که مانویان نیز از بیم فرمانروایان، به نابودسازی کتاب های خود پرداختند. رسم و شیوه ای که چندی پس از آن از سوی قباد ساسانی درباره مزدکیان و کتاب های آنان نیز به کار رفت.
این روایت تلخ، محدود به ایران نبود که تاریخ از فتوای پاپ سنت لئون هم خبر می دهد که حکم به سوزاندن نوشته های مانویان داد و یا از مانویان برجای مانده پس از اسلام سخن می گوید که در زمان خلیفه مقتدر عباسی، زندیق و ملحد شناخته شده و نه تنها خود قتل عام شدند که آثار مکتوبشان نیز به آتش کشیده شد.

سلطان محمود غزنوی نیز نام خود را در میان کتاب ستیزان این دیار به آشکاری ثبت کرده است. آنجا که کتابخانه بزرگ ری (کتابخانه صاحب بن عباد) را به خاطر وجود کتاب های شیعی، معتزله و فلسفی -که موجب گمراهی مردم دانسته می شد- به آتش کشید.
و باز سلجوقیان بودند که به انتقام کتاب سوزان سلطان محمود، به هنگام فتح غزنه، کتابخانه آن شهر را به شعله های آتش سپردند. طغرل سلجوقی هم با به آتش کشیدن کتابخانه ای بنا شده به دست بهاالدوله دیلمی که دارالعلم خوانده می شد و نیز کتابخانه های برجای مانده از شاپور اول ساسانی و اردشیر بابکان، نامش را در شمار کتاب ستیزان به روشنی تثبیت کرد.
سپاه مغول هم که جایگاهش در این گستره ویژه است. کتابخانه الموت، یکی از برجسته ترین مجموعه کتابهایی بود که در یورش مغولان به آتش کشیده شد و هولاکو در مسیر کشورگشایی های خود، به بغداد که رسید، کتاب سوزانی کم مانند به راه انداخت و گفته اند که فرمان داد کتاب ها را به جای آجر برای ساخت آخور و اصطبل چارپایان به کار برند و یا اینکه در دجله بریزند.
و چنانکه آمد، این کتاب ستیزی محدود به تاریخ ما نیست بلکه دیگران نیز از این زشتکاری ها بسیار داشته اند. نمونه اش مسیحیان که به هنگام فتح شام، کتابخانه بزرگ شهر را با 3 میلیون کتابش آتش زدند و یا کتابخانه بزرگ اسکندریه که چند دهه پیش از میلاد مسیح، در جنگ های داخلی امپراتوری روم، 700 هزار جلد کتابش در میان شعله های آتش سوخت.
پیشتر هم که بیاییم، نازی های آلمانی را می بینیم که به کتاب سوزی مباهات می کردند چنانکه گوبلز می گفت در دادن شیر مسموم به بچه ها در مدارس، دادن داروی فاسد به بیماران و دادن کتاب فاسد به خوانندگان، دولت به یک اندازه مقصر است و ما نخواهیم گذاشت کتاب فاسد مردم را مسموم کند!
هرچند که امروز و در جهانی که به مدد ابزاری چون اینترنت به دهکده ای کوچک بدل شده است که دسترسی به اطلاعات در آن آسان است، کاری مثل آنچه این روزها در کشور همسایه ما رخ نمود و رویدادی چون به آب افکندن کتاب، بیشتر به شوخی شبیه است و عاملانش عرض خود می برند، اما پیامی هم می رسانند که کتاب ستیزی و اندیشه سوزی همچنان هست و نمی توان نادیده اش گرفت.
سوزاندن کتاب و به آب افکندن آن شاید نمایی آشکار باشد از لایه های پنهانی که اینجا و آنجای دهکده جهانی حضور و بروز دارد. اینکه اندرز دهند که کتابی را نخوان، اینکه سفارش کنند فلان کتاب در کتابخانه نباشد، اینکه کتابی موجود در کتابخانه را به خوانندگان ندهند، اینکه از کتابی حمایت کنند و کتابی را از حمایتهای مادی و معنوی محروم سازند، اینکه کتابی را اجازه نشر ندهند، اینکه با جریان آزاد اطلاعات بستیزند، اینکه در ارتقای سطح سواد نکوشند، اینکه اینترنت را با دشواری های هزینه ای، سرعتی، فیلترینگ و... رو به رو سازند و... که شیوه های گونه‌گون آن را در کشورهای دور و نزدیک شاهدیم، اینها نیز همگی به باور من در شمار کتاب ستیزی هاست.
گویی هدایت بود که می گفت: حشره ای را با مگس کش بکشی یا با امشی، به هر حال کشته ای!

۹ خرداد ۱۳۸۸

وقتي كه رنگ، پيام‌رسان مي‌شود

در آستانه دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري، هواداران يكي از نامزدها –ميرحسين موسوي- در رقابت‌هاي انتخاباتي به نمادسازي روي آورده اند و از رنگ سبز به عنوان نمادي براي انتقال پيام خود بهره مي‌برند.
بازوبندها و مچ‌بندهاي سبز، تي‌شرت‌ها و روسري‌هاي سبز، نوارهاي سبز‌رنگ بسته شده به برف‌پاك‌كن‌ها و آنتن ماشين‌ها و حتي وبلاگ‌هايي با صفحات سبز و كاربراني كه در فضاي مجازي عكس خود به رنگ سبز درآورده‌اند، همگي در حال انتقال پيامي مشترك هستند و پشتيباني‌شان را از اين نامزد به آساني، با سرعت و بي‌نياز از توضيح و تفسير بيان مي‌كنند. نشانه‌ها، ساده‌ترين نوع پيام هستند و رنگ، مي‌تواند در شمار نشانه‌هاي قراردادي يا نمادها قرار گيرد؛ آنچنانكه پوشش قرمز از سوي طرفداران باشگاه پرسپوليس و پوشش آبي در ميان هواداران باشگاه استقلال، نشانه قراردادي حمايت آنها از تيم محبوبشان است.
و در همين رديف است داشتن عمامه سياه يا شال سبز به نشانه سيادت.
قرن‌ها پيش، ارسطو هدف از ارتباط را اقناع ديگران دانسته‌بود و اينكه برقرار‌كننده ارتباط، مي‌كوشد تا به هر روي، بر مخاطب اثر بگذارد و او را با باور خود همراه سازد. هرچند اين نظر پس از او با افزودن و كاستن‌هاي فراوان رو به رو شد اما همچنان با رگه‌هايي از درستي و روايي آميخته است.
چه با نگاه ارسطويي به نمادي مانند "رنگ سبز" بنگريم و چه با نگاهي امروزي‌تر، ارتباط حقيقي را روندي بدانيم كه در آن فرستنده پيام، آگاهانه پيامي را مي‌فرستد و گيرنده موفق به دريافت كامل آن مي‌شود، به هر روي در اين هماوردي انتخاباتي، سبزخواهان توانسته‌اند بي‌هزينه و به آساني به پيام‌رساني و برقراري ارتباط با مخاطبان بپردازند.
سبزهاي ايراني توانسته اند از "رنگ" به سان نمادي مشترك براي بيان آنچه در ذهن دارند بهره ببرند و معناي همسان يا نزديكي را در ذهن گيرنده پيام پديد آورند. رنگ سبز به زباني مشترك و نمادي براي به نمايش در آوردن وجوه مشترك بدل شده است تا به صورت اختياري، پيامي غيركلامي را به ديگران منتقل كند. آنگونه كه مولانا گفته است:
پس زبان محرمان خود ديگر است ؛ همدلي از همزباني بهتر است
نمادگرايي (Symbolism) در ارتباطات وقتي بروز مي‌يابد كه فرستنده پيام، پندارها و باورهاي خود را به جاي تشريح و توصيف كلامي، در نمادهايي عينيت بخشد و به مخاطب انتقال دهد. همانند نقشي كه رنگ سبز در فضاي سياسي كنوني كشور براي بخشي از جامعه بازي مي‌كند و معاني پنهان شده در خود را به چشم و ذهن گيرندگان پيام روان مي‌سازد.
رنگ سبز در فرهنگ ايراني و اسلامي هم بار مذهبي و قدسي دارد و نشانه‌اي از پيوند با اهل بيت پيامبر(ع) است و هم حامل معناي سرسبزي، طراوت، طبيعت‌گرايي و دوستي با محيط زيست است. هم از رويش سخن مي‌گويد و هم از صلح و آرامش خبر مي‌دهد و نيز به راندن سياست‌هاي خشن و گرايش به سياست‌هاي انساني اشاره دارد.
و سبزخواهان در اين رويارويي انتخاباتي، از اين رنگ و اين نماد، به خوبي براي پيام‌رساني و انتقال مضامين مطلوب خود بهره مي‌برند.
سبزپوشان و سبزنمايان، خود يك رسانه شده اند؛ رسانه‌اي كم هزينه، سريع، جذاب، كارآمد و اثرگذار.

۷ خرداد ۱۳۸۸

بهره جستن از نظریه "کاشت"

"همه مردم مي‌شناسندش؛ حتی در کوره دهات‌ها. به عنوان رییس مجلس همیشه در تلویزیون معرفی شده. هرجایی که تلویزیون راه پیدا کرده باشد، به هر حال برایش تبلیغ شده. مگر مي‌شود مردم به او رأی ندهند و یک آدم ناشناس را انتخاب کنند؟! امکان ندارد. تأثیر تلویزیون خیلی زیاد است. حتماً او رییس جمهور خواهد شد. همه می‌شناسندش..."
این جمله‌ها و عبارت‌هایی مشابه آن را در ماه‌های پیش از برگزاری هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران بسیار می‌شنیدیم. در آن ایام، رقابت بین چهار نامزدی بود که یکی به عنوان رییس مجلس شورای اسلامی چهره‌ای شناخته شده بود که مدام بر صحنه تلویزیون حاضر می‌شد و سه دیگری گمنام‌تر و از تبلیغات تلویزیونی بی‌بهره بودند.
تلویزیون از مدت‌ها پیش از نام‌نویسی نامزدها، به تبلیغ یک‌سویه برای نامزد مطلوب خود می‌پرداخت و پس از تأیید صلاحیت چهار نامزد پیش‌گفته و دریافت اینکه بخشی از جامعه به پشتیبانی از نامزد دیگری برخاسته‌اند، این یک‌سویگی را قوت بخشید.
با آنکه هر چهار نامزد به تأیید شورای نگهبان رسیده بودند، پیاپی جمله‌ای از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در تلویزیون تکرار می‌شد که: "نگذارید انقلاب به دست نا‌‌اهلان و نامحرمان بیفتد" و همه چیز در این رسانه به خدمت طرد یکی از نامزدها و تحسین نامزد دیگر درآمده بود.
گویی مدیران وقت رسانه ملی، هنوز به نظریه‌های کهنه ارتباطی همچون نظریه تزریقی (Hypodermic Needle Theory) و نظریه گلوله جادویی (Magic Bullet Theory) باوری تام داشتند و از طرد شدن این نظریات در عرصه ارتباطات ناآگاه بودند.
نظریه تزریقی که نخستین بار از سوی چاکوتین مطرح شده بود، در جوامعی خودکامه و اقتدارگرا همچون آلمان هیتلری -که وزیر تبلیغات نامدارش گوبلز بود- به کار می آمد که قدرت ارتباط را در رسانه می‌دانست و مخاطب را موجودی منفعل، پذیرا و ناتوان می‌پنداشت.
در این نظریه، گمان این بود که پیام ارتباطی به مخاطب که مانند بیماری ناتوان و بی‌اراده در بستر افتاده است تزریق می‌شود و با قدرتی بی‌پایان، تأثیری ژرف در او پدید می‌آورد.
نظریه گلوله جادویی نیز به بیان دیگری همین معنا را بازگو می‌کرد که رسانه، گلوله‌های ارتباطی خود را به مخاطبان شلیک می‌کند و تأثیری مستقیم، بی‌درنگ و قوی در آنان پدید می‌آورد.
در این دو نظریه "رسانه محور"، گیرندگان پیام، موجوداتی فرمانبر، رام و پذیرا تصور می‌شوند که وسایل ارتباطی می‌توانند مغزهای بی دفاع آنها را هدف قرار داده و با تکرار پیام، این مخاطبان دچار تغییرات رفتاری برابر با خواست فرستندگان پیام شوند.
این نظریه‌ها خیلی زود رنگ باختند چرا که بی‌توجهی به بازخورد پیام‌ها، نادیده گرفتن تأثیر ارتباطات میان فردی، در نظر نداشتن تأثیر دیگر رسانه‌های موجود، نپرداختن به اثرات بومرنگی و وارونگی تأثیر پیام و... چنین نظریاتی را دچار کاستی می‌کرد.
شگفت آنکه پژوهش‌هایی که موجب رانده شدن این نظریات از دنیای ارتباطات شد، بررسی‌های انتخاباتی بود! در پژوهش‌هایی که در نیمه قرن بیستم روی انتخابات آمریکا صورت پذیرفت، فرض نخستین این بود که مبارزات انتخاباتی از طریق تلویزیون مایه القا بر انتخاب کنندگان می‌شود و حزبی که بیش از همه از تلویزیون بهره می‌برد، بی گمان پیروز انتخابات خواهد بود. نتیجه پژوهش‌ها اما چیز دیگری بود و نشان داد که تأثیر تبلیغات تلویزیونی آنقدرها هم قوی و بی‌هماورد نیست و ارتباطات میان فردی نقش مهم‌تری بازی کرده بودند.
این ماجرا در انتخابات هفتمین دوره ریاست جمهوری در ایران نیز آشکارا تکرار شد و چنانکه پیشتر آمد، نامزدی که رسانه ملی در برابر او و به سود رقیبش صف‌آرایی کرده بود، بر کرسی ریاست جمهوری نشست و تأیید دیگری شد بر ناکارآمدی نظریه‌های تزریقی و گلوله جادویی.
نظریه‌های ارتباطی در روند دگرگونی و تکامل خود، پس از طی کردن دوره ای که رسانه‌ها قدرت مطلق پنداشته می‌شدند، به دوره ای وارد شدند که رسانه‌ها را دارای قدرتی ناچیز می‌دانستند و نظریه تأثیرات محدود (Limited Effects Theory) به میدان آمد.
در این نظریه، ارتباط جمعی علت کافی و ضروری برای تأثیر بر مخاطب نیست و پیام‌های ارتباطی ناتوان از ایجاد دگرگونی‌های بنیادی در مخاطب انگاشته می‌شوند و در واقع گیرندگان پیام در رویارویی با پیام‌ها به صورت انتخابی و گزینشی عمل می‌کنند.
در این حالت، کار پیام، بازسازی فکر و استحکام‌بخشی به باورهای پیشین به صورت محدود است نه ساختن اندیشه‌ای نو.
پیشتر که بیاییم، نظریه‌های ارتباطی، از این اندازه ناتوان انگاشتن رسانه‌ها پشیمان شدند و این بار نه به سان مرحله نخست رسانه‌ها را "قدرت مطلق" و نه همچون مرحله دوم آنها را "بدون قدرت"، بلکه این وسایل ارتباطی را "قدرتمند" در نظر آوردند.
در این مرحله، نظریه کاشت (Cultivation Theory) رخ نمود. برپایه این نظریه که بیشتر بر اثربخشی تلویزیون استوار شده و جورج گربنر ارایه‌دهنده آن بوده است، تلویزیون بر مخاطبان خود تأثیری غیرمستقیم و درازمدت دارد که حالتی پرورش یابنده را طی می‌کند.
به دیگر سخن، آنچه تلویزیون به کشت آن می‌پردازد، پیش از این در جامعه وجود داشته اما تلویزیون آن را بین اعضای یک فرهنگ می‌پراکند و آنها را به هم پیوند می‌دهد. این رسانه، پیام‌های به هم پیوسته‌ای را که آموزه‌های یکسانی دارند مکرر به نمایش در می‌آورد و مردم را بر می‌انگیزد تا پیوسته به محتوایش که احتمالاً باورها و اندیشه‌های پیشین را تأیید می‌کنند توجه کنند.
بر این باورم که این روزها و در آستانه دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران، مدیران رسانه ملی با بازخوانی آنچه در سال 76 بر این رسانه گذشت، به روز‌تر شده و این بار از نظریه کاشت بیشترین بهره را برای تثبیت نامزد مطلوب خود در ذهن مخاطبان می‌برند. نمونه‌ها فراوان است.