‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رسانه. نمایش همه پست‌ها

۱۵ آبان ۱۳۹۱

گردش یکسان اطلاعات؛ الزامی برای حمایت از تولید ملی


اکنون سالی که در آن پشتیبانی از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی به عنوان اولویت جامعه ایرانی به ویژه برای کنشگران حوزه اقتصاد مطرح شده از نیمه گذشته است و هنوز گویی علی رغم شعارها و گفته های فراوان درباره پیش نیازها و بایدها و نبایدهای دستیابی به این مهم اتفاق نظری به دست نیامده است.
در نگاه اول، رنگ و بوی اقتصادی این اولویت ملی، اذهان همگان را به گوش سپردن به خواسته ها و نیازهای مالی نهادهای تولیدی کشور فرا می خواند و انواع مشوق های دولتی و یا ممانعت از واردات تولیدات خارجی را یادآور می شود- آنچنان که در ماه های اخیر همین نکات بسیار گوشزد شده است- اما در نگاهی عمیق تر، شروط دیگری نیز برای تحقق این شعار قابل برشمردن است.
بر این باورم که یکی از مهمترین ضرورت های پیاده سازی و اجرای کامل حمایت از تولید ملی، گردش یکسان و آزاد اطلاعات در بخش های مختلف زنجیره تامین کالا و خدمات و شفاف سازی در اطلاع رسانی است.
رانت ها و ویژه خواری های اطلاعاتی در حوزه اقتصاد از جمله موانعی است که عدالت رسانه ای در گستره تولید، توزیع و صادرات را خدشه دار می کند و این نابرابری در دستیابی به اطلاعات اقتصادی موجب می شود تا گاه برخی از واسطه ها و دلالان این حوزه به سودهای کلان دست یابند و فعالان اقتصادی و تولیدکنندگان واقعی با دور بودن از اطلاعات اثرگذار اقتصادی در بزنگاه های خاص آسیب ببینند.
از این رو گردش یکسان و آزاد اطلاعات در کنار افزایش آگاهی و دانش عمومی از وضعیت واقعی اقتصاد کشور، دانستن موقعیت واقعی اقتصاد ایران در رده بندی های جهانی و اشراف بر تنگناها و کاستی های احتمالی فرایند تولید، توزیع، مصرف و صادرات تولیدات ایرانی، دسترسی سریع و دقیق و مطمئن به دانش جهانی روز و فرصت ها و تهدیدهای پیش روی کنشگران حوزه تولید و تجارت و برقراری عدالت اطلاعاتی و رسانه ای برای همه فعالان این حوزه از بایسته های حمایت از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی است.
در شرایطی که گاه و بیگاه از سوی بیگانگان و بدخواهان کشورمان انواع تحریم ها و تبعیض های سیاسی و اقتصادی به ایرانیان تحمیل شده و پیدایش برخی بحران های مقطعی را در عرصه اقتصاد موجب می شود، بیش از هر چیز گردش آزاد یکسان و آزاد اطلاعات است که می تواند آبی خنک بر آتش این بحران ها باشد.
در نبود آگاهی رسانی همگانی و در حالیکه مجاری رسمی اطلاع رسانی توان یا تمایلی در اقناع افکار عمومی و پاسخگویی به میل دانستن مردم و کنشگران حوزه تولید و تجارت نداشته باشند، کلاغ های شایعه بال پرواز پیدا می کنند.
کم کاری ها و یا کژکاری های سازمان ها و نهادهای موثر در فرایندهای تولیدی و اقتصادی در حوزه آگاهی رسانی و یا ایجاد تنگنا برای ابزارهای اطلاعاتی و ارتباطی، جامعه را پذیرای شایعات می کند و شایعه بی نیاز از سند و برهان تکثیر می شود و ناامنی و بی ثباتی اقتصادی پدید می آورد.
"اهمیت" و "ابهام" دو بال توانمند برای پرواز کلاغ های شایعه هستند و در بحران های اقتصادی و سیاسی این دو بال به خوبی  در کنار هم قرار می گیرند و چراغ حمایت از تولید ملی و کار و سرمایه ایرانی را کم فروغ می کنند. به ویژه در شرایطی که افکار عمومی نسبت به اخبار اقتصادی –نوسانات نرخ ارز، اثرات احتمالی تحریم ها، بهای طلا، میزان و چگونگی واردات، توانمندی و سرعت نهادهای نظارتی در عرصه اقتصاد و...- حساس می شوند و نبود اطلاعات صحیح و کامل می تواند شایعات را گسترش بخشد.
برای هماوردی و نبرد با شایعه و حمایت اطلاعاتی از تولید ملی و کنشگران حوزه اقتصاد و نیز برای حذف رانت خواری های اطلاعاتی، تنها یک راه وجود دارد و آن "اطلاع رسانی شفاف و همه جانبه و گردش یکسان اطلاعات" است.
(این یادداشت در روزنامه مغرب منتشر شد)

۲۸ مهر ۱۳۹۱

رسانه ها نگویند سرمایه دار بد است!

دانش آموخته ظاهراً باسواد دانشگاه پاریس بود اما مروج بی سوادی و گرداگردش را افکار و اوهام عوامانه فرا گرفته بود. به میانسالی که رسید، رهبر خمرهای سرخ شد و صدها هزار نفر از مردم کامبوج را کشت فقط به خاطر اینکه پولدار بودند! می گویند روزی یارانش خیابان ها را بستند و کف دست مردم را لمس کردند وهر آن کس را که دستش زبر نبود به جرم آنکه مرفه است و کشاورز یا کارگر نیست، همانجا کشتند!
از روزگار کشتار ظالمانه "پل پوت" چند دهه بیشتر نگذشته است و این ثروت ستیزی و داراکشی افسانه ای باستانی نیست. واقعیتی نزدیک است.
این نگاه نارفیقانه با دارایی و سرمایه داری در ایران ما نیز –البته نه با چنان قساوت و کشتاری- با افت و خیزهایی وجود داشته است. ایرانیان سرمایه دار را کسی پنداشته اند که خون مردم را به شیشه می کند و دسترنج دیگران را به یغما می برد. ادبیات داستانی و تاریخی این سرزمین پر است از ذکر ثروتمندان زالوصفتی که چشم بر نامرادی های دیگران بسته اند و رفاه خود را جسته اند. و آه و فغان مردم همیشه بلند بوده است از این مرفهان بی درد.
برای آنکه سخنم را درباره این باور عمومی مستند کرده باشم اشاره به خاطرات و دست نوشته های امین الضرب (تاجر و کارآفرین عهد ناصری) خالی از لطف نیست که با احساس نگرانی نسبت به مصادره اموالش در نوشته های خود مدام بر حکمرانی قانون در بلاد فرنگ پا می فشارد و از این می گوید که در آنجا هر کس سرش به کار خودش گرم است.
این بازرگان خوشنام در وصف امنیت سرمایه و سرمایه دار در مسکو می نویسد: "... یکی دیگر وضع تجارت این مملکت است. مردم می دانند مال دارند یا ملک دارند. کسی را قدرت اینکه مال کسی را بگیرد و تعطیل نماید یا آنکه طمع کند یا ملک کسی را دست اندازی نماید ابداً، نظام قانون را طوری قرار داده است که امکان ندارد کسی بتواند به مال و املاک کسی نگاه کند".
او در جای دیگری و لا به لای سطور نامه اش به امین السلطان نوشته است: "در فرنگستان آدم و مردم و زن و بچه و دختر و پسر و حیوانات و سگها متحدند و بالاتفاق مشغول کار هستند. کشتی و شمن دوفر و کارخانجات ... از ششصد زرع زیرزمین زغال سنگ بیرون می آورند... مردم ایران تمام بیکار مانده همدیگر را می پایند چه کس چه خریده و چه خورده".
و نیز در برشمردن اوصاف پاریس چنین آورده است که: "... یکصد و ده هزار درشکه کرایه در این مملکت توی کوچه ها و بازارها حرکت می کند غیر از مخصوص مردم و غیر راه آهن. از لندن و ینگه دنیا و برلین و روسیه و اتریش هر ساعت راه آهن وارد می شود و مسافر و مال التجاره می آورد و از آن طرف می برد. صدا از احدی بلند نیست، کسی نمی فهمد چه آمد، چه رفت، چه شد...." و بعد قیاس می کند با ایران که: "همه در فکر این هستند که از همدیگر بیرون بیاورند ملک خوب و منال خوب هر کس دارد، مال آنها باشد".
با این قضاوت امین الضرب نسبت به فرهنگ غالب ایرانیان عهد قاجار که سر در کار یکدیگر دارند و سرمایه دار را به ناامنی می افکنند چه موافق باشیم و چه مخالف، به هر روی نمی توان چنین باور عمومی را یکسره نادیده انگاشت. هنوز و امروز هم گاه سرمایه دار مترادف با غارتگر و طماع و بی انصاف معنا می شود و حتی بسیاری از بروندادهای رسانه ای کشور از جمله برنامه های صدا و سیما نیز خواسته یا ناخواسته همسو با چنین باوری گام برمی دارند.
کمند برنامه هایی که سرمایه را مایه ایجاد شغل و گردش چرخ تولید بدانند. کمند یادداشت ها، گزارش ها و مصاحبه هایی که سرمایه دار را کارآفرین و در فکر معیشت خلق معرفی کنند. کمند رسانه هایی که به جای پیروی از کلیشه رایج "سرمایه بد است" به سراغ تبیین اندیشه "سرمایه می تواند خوب باشد" بروند.
بر این گمانم که باور و فرهنگ عمومی ما نیازمند پالایش و بازنگری است و این مهم بیش از همه بر عهده رسانه است.
برای دستیابی به اهداف نامگذاری های این چند ساله و امسال نیز که رنگ و بویی اقتصادی دارند، باید که "سرمایه" به سان یک ارزش شناخته شود و سرمایه دار و کارآفرین تکریم شوند.
شاید یک سوی این تکریم، جنبه حاکمیتی و تلاش نیروی قضا برای پاسداشت حیثیت اجتماعی فعالان اقتصادی و تقویت امنیت سرمایه گذاران باشد اما سوی دیگر آن تلاشی فرهنگی برای بازنگری در باورهای عمومی جامعه و آن هم به مدد رسانه هاست.
دگرگونی در باورها و نگرش مردم و متقاعدسازی افکار عمومی نسبت به تایید و تکریم سرمایه گذاران و کارآفرینان از منظر ارتباطات انسانی فرایندی زمان بر است و زدودن باورهایی که طی قرون و اعصار در ذهن و جان جامعه رسوب کرده است کار آسانی نخواهد بود اما رسانه در این عرصه توانمند است.
(این یادداشت در روزنامه ابتکار یکشنبه 9 مهرماه 91 و در صفحه 4 روزنامه وطن امروز دوشنبه 24 مهر 91 منتشر شده است)


۱۰ شهریور ۱۳۹۰

كارشناس افغان: پادشاه لخت است!

مجري بي‌آنكه داراي تحليل و توان گف‌و‌گوي چالشي با مهمانش باشد، پرسشي درباره توافق‌نامه امنيتي آمريكا و افغانستان را روخواني مي‌كند و به رسم معمول آسوده‌خاطر منتظر مي‌ماند تا مهمانش هر آنچه دشنام است حواله ايالات متحده كند و از دخالت غربيان در امور افغانستان ناله سر دهد.
فضل الرحمان اوریا كه تنها مهمان برنامه است اما راه ديگري مي‌رود. او كه به عنوان كارشناس مسايل سياسي و تحليلگر امور افغانستان از كابل روي خط شبكه خبر حاضر است، انگشت اتهام را به سوي ايران و پاكستان نشانه مي‌رود و اين دو كشور را به مانع‌تراشي براي رسيدن افغان‌ها به دموكراسي و علاقه‌مندي به جنگ و بي ثباتي متهم مي‌كند.مجري برنامه كه گويي آنچه شنيده را باور ندارد، بي آنكه گفته‌هاي مهمانش را به چالش بكشد و يا با سخناني آگاهانه مسير گفت‌و‌گو را دگرگون سازد، مي‌گويد: اين نظر شماست كه درباره پاكستان درست مي‌فرماييد ولي درباره ايران با شما هم‌نظر نيستم" و سپس پرسشي درباره سفر حامد كرزي به عربستان را پيش مي‌كشد!
اوريا هم در پاسخ از محترم بودن نظر مجري مي‌گويد! اما به توصيف انزواي ايران در ميان كشورهاي منطقه و نداشتن مناسبات دوستانه كشورمان با همسايگان مي‌پردازد كه ناگهان مجري به ميان حرف او پريده و مي‌گويد: "خب! گفتگوي من بود با آقاي اوريا كه به صورت زنده و مستقيم از شبكه خبر ...".

بر اين گمانم كه همين رخداد چند دقيقه اي براي مديران و گردانندگان صدا و سيماي كشورمان كافي است تا دريابند كه راهي نادرست در پيش گرفته‌اند و با رفتار حرفه‌اي فاصله‌اي بسيار دارند.

امروز بي طرفي رسانه‌اي يك آرمان دور است و بي سمت و سو پنداشتن هر رسانه‌اي تنها يك ساده انگاري معنا مي‌شود اما مهم اين است كه مخاطب جهت‌گيري رسانه را توهين به درك و شعور خود نپندارد و با پيام‌هاي رسانه همراه شود.

امروز براي رسانه‌ها قدرتي فراتر از دولت‌ها تصوير مي‌شود. رسانه مي‌تواند به دولتي قدرت ببخشد و يا دولتي را از قدرت ساقط كند اما از آن سو مخاطب هم آموخته است كه چگونه در برابر غول قدرتمند رسانه آگاه باشد و به آساني تن به خواسته‌هايش ندهد. اين بازي پرچالش موجب شده است تا نبردي شيرين و دايمي بين رسانه و مخاطب در جريان باشد كه دستاورد آن، هوشمندي بيش از پيش مخاطب و تلاش رسانه براي بازنمايي واقعيت به شكلي است كه بهتر و بيشتر بتواند مخاطب را اغفال كند.

امروز اهل رسانه مي‌دانند كه با مخاطب نادان رو‌به‌رو نيستند و از اين رو ديگر با تمهيدات ساده و دست‌مالي شده به سراغ مخاطب نمي‌روند. ديگر سراغي از شليك گلوله مستقيم و تزريق بي‌واسطه پيام به مخاطب نمي‌گيرند كه اگر جز اين باشد مخاطب را از كف خواهند داد.

امروز هم مخاطب و هم اهل رسانه مي‌دانند كه آنچه عرضه مي‌شود همه واقعيت نيست اما بر آنند تا مخاطب متقاعد شود كه آنچه دريافت مي‌كند بازتابي از واقعيت است و در برابر پيام چهت‌دار رسانه سد دفاعي نسازد.

اما رسانه ملي ما تا رسيدن به چنين فضايي راهي دراز در پيش دارد.

براي نمونه در برنامه يادشده، جهت‌گيري شبكه خبر جمهوري اسلامي ايران از عنوان برنامه كه به شكل زيرنويس درج شده است فرياد مي شود: "افغانستان، مخالفت با توافق امنيتي دوجانبه با آمريكا" و مخاطب بدون شنيدن پيام‌ها و گفته‌ها در نگاه اول مخالفت شبكه را در مي‌يابد!

در همين برنامه، ناتواني مجري در اداره بحث و نيز ناتواني در فضاسازي براي انحراف بحث به سمت مطلوب شبكه نشان مي‌دهد كه او و همكارانش هيچ‌گاه براي گفت‌و‌گوهاي چالشي و بي‌طرف پرورش نيافته اند و هرگز قرار نبوده ظاهري بدون سمت و سو به موضوع داده شود. گپ و گفت‌هاي كليشه‌اي و چارچوب دار براي مجريان رسانه ملي آن‌قدر عادت شده است كه كمترين آمادگي را براي شنيدن پيامي ديگرگون ندارند و از توان اداره مباحث چالشي بي بهره‌‌اند.

وقتي قرار نباشد كه ديدگاه‌هاي متفاوت در رسانه مطرح شوند، نيازي هم نخواهد بود كه مجري و گرداننده بحث دانش و پيشينه كافي درباره موضوع داشته باشد و تنها به روخواني چند پرسش كليشه‌اي بسنده خواهد كرد. در همين برنامه مورد اشاره اگر يكي از مجريان برنامه‌هاي ورزشي، پزشكي و يا آشپزي هم جايگزين مي‌شدند، تفاوتي به چشم نمي‌آمد و هر كسي به جاي چالش افكني و مناظره، توان گفتن جمله "اين نظر شماست" را دارا بود. در حالي كه اگر مجري سواد و چيرگي بر موضوع و پيشينه آن را مي‌داشت مي‌توانست به جاي شوكه شدن و گفتن يك جمله غير حرفه‌اي، بحثي جالب را پي‌ريزي كند، اتهام‌ها را پاسخ گويد و يا كمينه به جاي قطع برنامه، آن را به شكلي آبرومند به پايان برساند.

مطرح شدن ديدگاه‌ها و آراي گونه‌گون در يك رسانه از پايه‌هاي اعتمادسازي و باورپذير شدن بي‌طرفي رسانه‌اي براي مخاطب است و هرچه يك رسانه در گشايش فضاي برخورد انديشه‌ها و مهلت دادن به افكار گوناگون براي طرح و پاسخگويي كامياب‌تر باشد، در همراه ساختن مخاطبان هم كامرواتر خواهد بود. اما همين برنامه كوتاه چند دقيقه‌اي نشان داد كه فضاي تضارب آرا در رسانه ملي فراهم نيست و حتي شبكه بين‌المللي خبر كه مخاطبان فارسي‌زبان خارج از كشور و از جمله افغان‌ها را هم هدف‌گذاري كرده‌است، در اين راه پاي‌افزاري فرسوده و ناكارآمد دارد.

اين نمونه، غير حرفه‌اي بودن تهيه كنندگان و گردانندگان شبكه را هم عريان ساخت كه به جاي روي خط آوردن كارشناسي آگاه به موضوع پس از سخنان اوريا و يا سامان دادن برنامه‌اي چالشي پس از اين برنامه براي پاسخگويي به اتهام‌هاي زده شده به كشورمان، تنها به قطع برنامه بسنده كردند و راه را بر ظاهر چند صدايي گرفتن براي رسانه بستند. اين قطع غيرحرفه‌اي برنامه و بدون خداحافظي با مهمان، ناپسندترين رفتار ممكن براي يك شبكه بين‌المللي بود و مگر اوريا ديگر چه مي‌خواست بگويد كه نگفت؟!

طرفه آنكه اين روزنامه‌نگار افغان در گفت‌و‌گو با دويچه‌وله مدعي شده است كه قرار بوده 20 دقيقه سخن بگويد كه كمتر از 3 دقيقه فرصت به او داده شده و از همين رو به مجامع بين‌المللي شكايت خواهد برد!

روزنامه نگاري كه با صدايي رسا فرياد زد: پادشاه رسانه‌اي ايران! رخت حرفه‌اي و بي‌طرفانه بر تن نداري!

۲۰ مرداد ۱۳۹۰

رسانه و پيچش مويي كه ديده نمي‌شود

مرزبان در منطقه‌اي جنگي مستقر شده‌بود. مردي با يك گاري دستي پر از سنگ به او نزديك شد و قصد گذر از مرز را داشت. مرزبان برگه عبور مرد را وارسي كرد. مشكلي در كار نبود و حمل بار سنگ هم هيچ منع قانوني نداشت. اما دلش راضي نمي‌شد. با ترديد لا‌به‌لاي سنگ‌ها را واكاويد تا شايد كالايي قاچاق بيابد اما چيزي جز سنگ نيافت. چاره‌اي جز اذن عبور نبود.
چند روز بعد باز همان مرد با گاري دستي پر از سنگ قصد عبور كرد و باز مرزبان بارش را كنترل كرد و اجازه عبور داد و اين حكايت تا مدت‌ها تكرار شد. جنگ كه پايان يافت، مرزبان از مرد پرسيد كه سرانجام نفهميدم چه چيزي را در ميان سنگ‌ها از مرز رد مي‌كردي و مرد پاسخ داد: گاري دستي.

خواندن اين حكايت كه دوستي به رايانامه‌ام فرستاده بود، به ذهنم آورد كه ما در بسياري موارد بر همين طريق زيست مي‌كنيم و چنان اسير ظاهر مي‌شويم كه از لايه‌هاي پنهان ماجرا غافل مي‌شويم.
صد البته كه در عرصه رسانه و ارتباطات نيز وضع بر همين منوال است. همين كه فرستنده پيامي در كار باشد و گيرنده اي و پيامي كه از مجرايي از يكي‌شان به ديگري مي‌رسد، كار ارتباط را تمام شده مي‌انگاريم و رسانه پيام‌رسان را كامياب مي‌پنداريم.
و در هشدار بر چنين ساده‌انگاري‌هايي است كه وحشي بافقي گفته است:
تو مو مي‌بيني و من پيچش مو / تو ابرو من اشارت‌هاي ابرو
با برشمردن حال و هواي چنين رفتارهاي شكلي كه ظاهري آراسته و باطني غفلت شده دارند، اين ماجرا را بيشتر مي‌كاوم:

الف) در دهكده جهاني كنوني خبر محصور نمي‌ماند و مخاطب پذيراي مطلق هر آنچه رسانه‌اي تك صدايي به او ارايه مي‌دهد نيست. با بروز ابزارهاي ارتباطي نو، شهروندان براي رفع نياز اطلاعاتي خود رسانه‌ها و راه‌هاي گوناگوني در اختيار دارند و به آساني از شبكه تك‌صدا و انحصاري روي‌گردان مي‌شوند. اين روي‌گرداني از رسانه داخلي و گرايش به رسانه بيگانه همانا به خطر افتادن امنيت و منافع ملي كشور است چرا كه آسان انگاري و ساده لوحانه خواهد بود اگر بپنداريم رسانه بيگانه منافع ملي ما را پاس مي‌دارد!
پس تنها انجام وظيفه اطلاع‌رساني به صورت انحصاري و تك‌صدايي آن‌هم بي‌توجه به وجود ديگر رسانه‌ها كافي نيست و تن دادن به چنين وضعيتي نديدن لايه‌هاي ديگر ماجراست. نديدني كه موجب كاهش اعتماد مخاطبان و چه بسا گسترش دامنه شايعات و اكاذيب مي‌شود.

ب) خبر، خبر است و رسانه مي‌تواند با لحاظ كردن عناصر شش‌گانه خبر و رعايت ظواهر شكلي بگويد در امر اطلاع‌رساني توفيق يافته‌ام اما هنگامي كه خبر داغ و تازه و بكر نباشد، وقتي خبر كپي‌برداري از اين و آن رسانه باشد، وقتي خبر با تكيه بر منابع ناموثق باشد، وقتي خبر توليد گزارش‌گران و خبرنگاران چابك و هوشمند و حاضر در صحنه رسانه نباشد و...، توفيقي در جذب مخاطب در پي نخواهد داشت. در اين طريق نيز ديدن ظواهر و چشم بستن بر ديگر بطون ماجرا راهگشا نخواهد بود.

پ) گاه "تكذيب" در فضاي رسانه‌اي كشور به رفتاري عادي تبديل مي‌شود و چنان مي‌شود كه از فرط تكرار، افكار عمومي هر تكذيبي را به معناي تأييد غير‌رسمي فرض مي‌كنند. در اين موارد نيز تنها به رعايت شكل و ظاهر بسنده شده و آنچه ناخوش داشته‌اند را تكذيب كرده‌اند بي‌آنكه بپذيرند اين سيل تكذيب‌ها بنيان باورهاي جامعه را تخريب مي‌كند و از اين پس باوري در افكار عمومي پاگير مي‌شود كه تكذيب‌ها تنها از سر مصلحت‌سنجي هستند نه دروغ انگاشتن روايت!

ت) گاه شكل و شمايل ارايه خبر به تمامي رعايت مي‌شود اما آن‌قدر سمت و سو و جهت‌گيري‌هاي رسانه بر آن بار مي‌شود كه تحليلي سياسي به جاي خبر به مخاطب ارايه مي‌شود! چشم بستن بر انتظار مخاطبان مبني بر خبررساني بي‌طرفانه و فارغ از سوگيري و جانب‌داري، چشم بستن بر ظرايف و پيچش‌هاي جذب و حفظ مخاطب خواهد بود.

ث) رويكرد دوگانه رسانه از چشم مخاطب پنهان نمي‌ماند. وقتي رسانه در برابر يك رويداد مشابه در دو منطقه متفاوت بر دو گونه عمل كند و يكي را لاپوشاني كرده و ديگري را اغراق‌گونه پوشش دهد، ساده‌انگارانه پنداشته‌است كه مخاطب تسليم محض اوست و به ديگر رسانه‌ها روي نخواهد آورد! حال آن‌كه معناي اين ساده‌لوحي، نشناختن پيچيدگي‌‌هاي دنياي رسانه‌اي امروز و گريز دادن مخاطب است.

ج) بسنده كردن به شيوه‌هاي ساده و تكراري در ارايه پيام نيز نوعي تنبلي و بي‌توجهي به فضاي پررقابت رسانه‌هاي امروز است. فراوانند نمونه‌هايي كه رسانه‌هاي ما از دم‌دستي‌ترين روش‌ها براي ارايه پيام و آن هم در قالب‌هايي هميشگي و سرشار از تكرار بهره برده اند مانند ايام اعتكافي كه پشت سر نهاديم يا شب‌هاي قدري كه پيش‌رو داريم و گزارش‌گر سيما براي تصوير كردن فضايي معنوي، جواني را سراغ مي‌گيرد كه قطره اشكي بر گونه دارد غافل از آن‌كه پرداختن به دين و معنويات هم نيازمند نوآوري و زباني امروزي است.

چ) مخاطب در هر برنامه، فيلم، سريال و ... هزار و يك پيام غيرمستقيم را نيز دريافت مي‌كند و ساده انگاري است اگر برنامه‌ساز بپندارد كه تنها در حال ارايه يك پيام، رقم زدن يك سرگرمي، ايجاد يك تلنگر يا... است.
وقتي مهمان يك ميزگرد تلويزيوني از لزوم توجه به توليدات داخلي سخن مي‌گويد، برنامه‌ساز سنگ‌هاي سخن او را كه در حال گذر از فرستنده تلويزيوني به خانه مخاطبان است مي‌بيند اما بر كفپوش ماشيني وارداتي كه به جاي فرش دستباف ايراني صحنه ميزگرد را تزيين كرده‌است و نقش گاري دستي را براي حريف بيگانه بازي مي‌كند، چشم بسته‌است!

و چه بسيارند گاري دستي‌هاي اختلاف طبقاتي، ترويج اشرافيت و تجمل‌گرايي، دين‌زدايي از جامعه، تخريب باورهاي انساني، عادي سازي ناهنجاري‌هاي اخلاقي و اجتماعي و... كه از چشم مرزبانان رسانه‌هاي داخلي پنهان مانده و مدام بر غنايم بيگانگان مي‌افزايند.

۱۸ خرداد ۱۳۹۰

مي‌خواهم فراموش شوم

كميته انضباطي دانشگاه حكمش را با نهايت تخفيف چنين داده بود: تذكر به همراه درج در پرونده.
يك بي‌انضباطي اخلاقي از او سر زده بود در نوع برخورد با جنس مخالف و اعضاي كميته گفتند اگر تا پايان مدت تحصيل خطاي ديگري از او سر نزند، اين لكه سياه از پرونده اش زدوده خواهد شد و چنين هم شد.
شايد اگر ماجرا روال طبيعي خود را طي مي‌كرد، امروز براي جستن ردپايي از آن بي انضباطي بايد مي‌رفتي و بايگاني خاك گرفته دانشگاه را زير و رو مي‌كردي تا شايد به صورتجلسه هاي كميته انضباطي دست پيدا كني و سندي مجرمانه بيابي اما... داستان سمت و سوي ديگري پيدا كرد.
يكي از هم‌كلاسي‌هايش ماجراي آن بي انضباطي را با شاخ و برگ فراوان و افزودن چاشني‌هاي خيالي روي وبلاگ خود منتشر كرد و خيلي زود اين مطلب در صفخات مختلف و پايگاه هاي گونه‌گون اينترنتي بازنشر شد.
حالا اگر نام آن دانشجو -كه امروز پژوهشگري زبده است- را در موتورهاي جست‌و‌جوي اينترنتي ردگيري كني، پيش و بيش از مقالات علمي و سخنراني‌هاي ارزشمندش، داستان بي انضباطي‌اش به روايت‌هاي گوناگون در برابرت فهرست مي‌شود!
او مي‌خواهد گذشته اش فراموش شود اما اينترنت نمي‌گذارد و مدام توي سرش مي‌زند كه: "به آساني نيابي نيك‌نامي".

فراموش كردن و فراموش شدن هديه اي است كه امروز و در فضاي رسانه اي تازه، دريافتش دور و دشوار شده است. تا ديروز اگر يك شكنجه‌گر ساواك پس از سوختن چند سند كاغذي مي‌توانست آسوده خاطر باشد كه فراموشش كرده اند و با بازي با وجدانش خود را هم به فراموشي مي‌زد، امروز چنين نيست. تا ديروز اگر عرب عصر جاهلي به آساني گذشته شرك و بت‌پرستي خود را به كناري مي‌نهاد و يا عضو فلان دسته و حزب به راحتي به مكتب و مرام همراهانش پشت پا مي‌زد و در گروه ديگري جا مي‌گرفت و گذشته هايش به گرد فراموشي پنهان مي‌شد، امروز چنين نيست.
امروز عكس‌ها ثبت شده اند، نوشته‌ها محفوظند، صداها ماندگار شده اند و رسانه‌ها همچون آينه اي شفاف همه اسرار نهان را مدام رو مي‌كنند كه به گفته اهلي شيرازي: "آيينه هرچه داند، در دل نگه ندارد".
تا ديروز اگر از عقيده اي بر مي‌گشتي و يا از جرمي توبه مي‌كردي، كار تمام بود اما امروز رسانه‌ها نمي‌گذارند كه افكار عمومي توبه ات را بپذيرند و گذشته‌ات را از ياد ببرند. حتي گاه وادار مي‌شوي جرايم ناكرده و خطاهاي خيالي را هم كه از سر عناد و غرض‌ورزي و يا نادانستن و كم آگاهي به پاي تو ثبت شده اند تحمل كني. حتي اگر بارها اين لغزش‌هاي نبوده را تكذيب كني، باز ممكن است صدايت به جايي نرسد و قدرت نشر و گسترش جرم و گناه بيش از تكذيب آن باشد!
پيش از اين اگر زندگي‌نامه اي آراسته و پالوده از نكته‌هاي منفي براي خود مي‌نگاشتي يا رزومه اي مناسب و گزينشي براي اين نهاد و آن نشريه ارايه مي‌كردي، امروز زندگي‌نامه نويسان و اربابان جرايد با جست‌و‌جويي كوتاه در اينترنت هر آنچه ميل به فراموش شدنش داشته اي را هم مي‌يابند و به پايت مي‌نويسند.
گويي ديگر به دشواري مي‌توان بدون رها كردن گذشته و آزاد شدن از زير بار آن زندگي كرد و گذشته آزاردهنده آدمي يكسره در شمايل زخم‌هايي آشكار خودنمايي مي‌كند.
در اين ميان هرچه بنام‌تر و پرآوازه تر باشي حال و روز سخت‌تري خواهي داشت. هرچه گمنام‌تر باشي و بيگانه با هياهوي روز خرسندتر مي‌ماني و هرچه در عرصه‌هاي گوناگون سياست و اجتماع و فرهنگ و اقتصاد بالاتر نشسته باشي، فرجامت در بازي فراموش شدن پيچيده‌تر است زيرا كه:
آن دم كه سنگ صاعقه از آسمان رسد / اول بلا به مرغ بلند آشيان رسد
امروز هر كه قرار است منصبي را تصاحب كند و بر مسندي تكيه زند، با جست‌و‌جويي ساده در فضاي وب نامش را فرياد مي‌زنند كه: "اي آقا! اين همان است كه در فلان ماجرا چنين و چنان كرد"، "اين همان است كه سابقه اش بهمان است"، "اين همان است كه آن روز اين گفت و در آن يكي روز آنچه بايد مي‌گفت نگفت"، "اين همان است كه...".
و حتي كمي پيش پا افتاده تر بنگريم. امروز جواني كه مي‌خواهد درباره خواستگارش بيشتر بداند، در كنار پرس‌و‌جو از همسايه و بقال و اهل محل، نام طرف مقابل را در اينترنت هم مي‌جويد و پيشينه اش را در فضاي وب مي‌سنجد.
و اين تازه اول راهست. هنوز اينترنت پديده اي تازه است و هنوز موتورهاي جست‌و‌جوي اينترنتي جوانند و كم پر و بال. پيچيدگي‌هايي از اين دست كم كم سر باز خواهند كرد و اندك اندك دستبرد زدن فضاي تازه رسانه اي بر حريم شخصي آدميان رخ خواهد نمود.
آگاهي هايي درباره ما در دنياي اينترنت ماندگار شده است و مي‌شود كه شايد نخواهيمشان و فراموش كردنشان را دوست‌تر بداريم. آيا حق نداريم فراموش شويم؟!
و پرسشي ديگر: بازستاندن حق فراموش شدن از انسان ستم به اوست اما آيا با نمايان شدن ابعاد اين ستم، ناگزير بايد به سمت محدود كردن دسترسي به اطلاعات همگاني رفت؟ ايا بايد حق دانستن را تحديد كرد؟!

۱۲ فروردین ۱۳۹۰

اكسيژني براي سوختن خودكامگان

بيش از دو دهه از روزگاري كه زين العابدين بن‌علي در قامت يك افسر كاركشته امنيتي در كودتايي بدون خونريزي قدرت را از حبيب بورقيبه ربوده و بر مسند رياست جمهوري تونس نشسته بود مي‌گذشت. همچنان‌كه سه دهه از تكيه زدن حسني مبارك بر اريكه رياست جمهوري مصر گذشته بود و اين دو همسان با شماري ديگر از ديكتاتورهاي عرب تنها چيزي كه در ياد نداشتند حقيقتي به نام "مردم" بود و آسوده خاطر سر در لاك خويش فرو برده و حكم مي‌راندند كه ناگهان جرقه اي زده شد و خوش گفته اند كه: "يك شعله بس است خرمني را". محمد بوعزيزي كه جواني بود دانش اندوخته و در تصاحب شغل ناتوان مانده، خود سوزاند و شراره حاصل از سوختن وي، هيمه انبوه فرمانروايي اميران عرب را به آتش كشيد.

اكسيژن لازم براي گر گرفتن اين آتش و دامن گستراندن آن چه بود جز رسانه و ارتباطات نو؟

شايد اگر مانند اين خودسوزي و بلكه صدها و هزارها خودسوزي در دهه‌ها و سده‌هاي پيشين رخ مي‌داد، خبرش از مرزهاي منطقه وقوع فراتر نمي‌رفت و كسي را از احوالات مردم آن ديار خبري نمي‌بود اما امروز كه همه ما به مدد فناوري‌هاي ارتباطي در دهكده اي جهاني زيست مي‌كنيم و رشد شتابنده و گسترش فراگير رسانه‌ها و ابزار ارتباطي امكان گل اندود كردن خورشيد را از حاكمان گرفته است، روزگار ديگري آغاز شده است.

امروز جواني در يكي از خيابان‌هاي قاهره بر تصوير مبارك لگد مي‌كوبد، دختركي يمني در كاريكاتوري حكومت علي عبدالله صالح را به سخره مي‌گيرد، پسركي ليبيايي عكس بزرگ سرهنگ قذافي را پاره مي‌كند، نوجواني بحريني نظام آل خليفه را بر زمين و ديوارهاي ميدان لولو به نقد مي‌كشد،... و ديگراني اين به زيركشيدن‌ها و سخره گرفتن‌ها را به اشاره دكمه اي روانه دنياي مجازي مي‌كنند و ساكنان گيتي را از ماجرا آگاه.

و اين‌ها نشانه هايي اميدبخش از شروع دوراني تازه است. گويي ديگر آن روزگار به سر آمده است كه كساني سر خويش به زير برف نگاه دارند و ديگران را همچون خويش غافل بپندارند. ديگر آن هنگامه به پايان آمده است كه عده اي لحاف بر سركشيده و نيت كنند تا دنيا را همسان با اذهان سنگواره اي خود متوقف نگاه دارند. ديگر آن عهد به سرآمده است كه كساني را مجال آن باشد تا بخواهند گاه طلوع خورشيد را مقرر كنند آنچنان‌كه شاملو در وصفشان گفته است: "خورشيد را گذاشته/ مي‌خواهد با اتكا به ساعت شماطه دار خويش/ بيچاره خلق را متقاعد كند/ كه شب/ از نيمه نيز برنگذشته است".

امروز ساز و برگ‌هاي تازه ارتباطي از هر شهروند، روزنامه نگاري ساخته اند كنشگر و هوشمند كه هر مرزي را در مي‌نوردد و نهايتي نمي‌شناسد. هر ممنوعه و محصوره اي را پشت سر مي‌گذارد و پيامش را در لحظه اي جهاني مي‌كند. اسرار مگوي حاكمان و اميران را چنان جار مي‌زنند كه: "داستاني است كه هر بي‌سر‌و پا مي‌داند"!

اين شهروندان روزنامه نگار سوار بر محمل‌هايي نو كه به مدد فناوري هاي تازه ارتباطي رخ نموده اند كنش اجتماعي تازه اي را نمايش مي‌دهند، مسافر دنياي مجازي مي‌شوند، بر محتويات كشكول يوتيوب مي‌افزايند،... و جهاني مي‌شوند.

بر اين گمانم كه اگر سه دهه پيش از اين انقلاب اسلامي در ايران را "انقلاب نوار كاست" نام دادند كه بر بستر اين ابزار ارتباطي و اطلاع‌رساني توانسته بود پيام‌هاي رهبرش را به بدنه جامعه برساند، انقلاب‌هاي عربي امروز را مي‌توان "انقلاب اينترنت و شبكه‌هاي اجتماعي" ناميد. انقلاب‌هايي كه فارغ از نتيجه و داوري درباره روايي يا ناروايي‌شان، از آغاز زمانه اي ديگر خبر مي‌دهند.

خوب يا بد، روزگار ديگري در راهست!

۶ فروردین ۱۳۹۰

میزبانی جام به یاری امواج

رییس فیفا پاکت حاوی نام میزبان جام جهانی 2022 را که گشود، نام کشوری کوچک در جنوب خلیج فارس در برابر دوربین ها قرار گرفت و چشمان جهان به "قطر" دوخته شد. کشوری امیرنشین با عمری کوتاه و بختی بلند که وسعت و جمعیتی کمتر از کلانشهرهای ایران ما دارد اما در دنیای کنونی با شتاب قد کشیده است.


این امیرنشین کمتر از دو میلیون نفری، در عرصه های مختلف اقتصادی، هنری، سیاسی، ورزشی و... سر بلند کرده است و از میزبانی مسابقات گوناگون ورزشی تا سرمایه گذاری های عظیم در صنایع نفت و گاز، از ایفای نقش دیپلماتیک و رایزنی های موثر منطقه ای و جهانی تا تلاش برای جذب گردشگران خارجی و... همه و همه موجب شده است تا قطر دیده شود و در چشم دنیا بنشیند.


و در این دیده شدن، "رسانه" نقشی برجسته داشته است. رسانه ای که در هیبت "الجزیره" نمود یافته است.


شبکه ماهواره ای الجزیره در سال 1996 در دوحه راه اندازی شد و امروز توانسته است جایگاه پربیننده ترین رسانه عرب زبان را از آن خود کند. این شبکه در آغاز شعبه ای از بی‌بی‌سی عربی بود که هزینه هایش را دولت عربستان می داد اما بروز کشمکش میان بی بی سی و سعودی ها، دولت قطر را به سان یک مشتری زیرک و فرصت شناس وارد بازی کرد تا آن را به بهای 150 میلیون دلار در اختیار گیرد و ابزاری مناسب برای ابراز وجود و دیده شدن به چنگ آرد.


الجزیره قناعت پیشه نکرد و به جای بسنده کردن به زبان عربی و حوزه اخبار، خیلی زود زبان انگلیسی را نیز پوشش داد و افزون بر اخبار، کانال های مستند، ورزشی و کودکان را نیز راه اندازی کرد و با سرعت به رقیب جدی سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی بدل شد و در خاورمیانه حتی جایگزین این غول های رسانه ای شد.


اعراب منطقه برای نخستین بار اخبار تازه و مهم خاورمیانه و دنیا را از تاخت آوردن غرب به عراق تا رویدادهای نبرد 33 روزه جنوب لبنان، از یورش اسراییل به غزه تا درگیری ها و تنش های سودان و این تازگی ها نیز دگرگونی های تونس و مصر و لیبی را با لهجه و خوانش عربی شنیدند و در برخی مقاطع، دیگر رسانه های دنیا نیز از این شبکه به عنوان منبع خبری تغذیه شده و می شوند.


سخنرانی ها و پیام های بن لادن و دیگر رهبران القاعده پس از واقعه تروریستی یازده سپتامبر و یا تصاویر انحصاری از ستیزها و تعارض هایی مانند بریدن سرهای غربیان توسط اعراب افراطی و یا پوشش لحظه ای و بکر از درون غزه به هنگام حملات صهیونیست ها به مدد حضور گزارشگران الجزیره در غزه –که دیگر شبکه های خبری بین المللی از آن بی بهره بودند- این شبکه را خیلی زود در میان غول های رسانه ای نامدار دنیا نشانده است.


امروز قطر کمتر از دو میلیونی، کمینه ده ها میلیون بیننده را به تماشای تصاویر خود می نشاند و این امیرنشین کوچک، آرزوهای بزرگ خود را بر امواج الجزیره روان ساخته و به اذهان جهانیان سمت و سو می دهد.


گویی قطری ها به خوبی دریافته اند که "به تدبیر، رستم درآید به بند" و از این رو خردمندانه ابزار رسانه را به مدد گرفته اند تا دیده شوند، تا مناسباتشان با جامعه جهانی بهبود یابد، تا سهم خواهی کنند، تا افکار عمومی منطقه و دنیا را همراه خود سازند، تا کشورشان را بزرگتر از آنچه هست نشان دهند و در بهت و شگفتی فوتبال دوستان، میزبانی جام جهانی فوتبال را نیز به کف آرند.


الجزیره در عمر کمتر از دو دهه خود توانسته است به یکی از پربیننده ترین و اثرگذارترین شبکه های ماهواره ای جهان عرب و بلکه دنیا تبدیل شود و در این مسیر بی گمان الگوپذیری مناسب و بهره گیری مطلوب از دستاوردهای شبکه های موفق جهانی، داشتن خبرنگاران کنشگر و پرشمار در منطقه و جهان و به ویژه نقاط بحران خیز، برخورد حرفه ای و بدون جانبداری آشکار با تحولات منطقه و حفظ استقلال و بی طرفی نسبی در پوشش رویدادها، حفظ کیفیت و پافشاری بر مشی حرفه ای، مدیریت خوب رسانه ای و... از رموز کامیابی این شبکه بوده اند.


در کنار این ها نمی توان از نگاه روادارانه امیر قطر به الجزیره و پشتیبانی دولت از آن چشم پوشید. الجزیره از امکانات و سرمایه دولتی بهره برده است و دولت با پشتیبانی مالی و معنوی خود امکان حضور گسترده این رسانه در مجامع بین المللی و امکان ارتباط گیری با افراد و نهادهای شاخص و... را فراهم آورده است اما همه این ها بدون خط دهی آشکار و ایجاد محدودیت برای فعالیت رسانه بوده است.


در حالی که هنوز بسیاری از کشورها از گردش آزاد اخبار و اطلاعات نگران هستند و تنها به رسانه های حکومتی بها می دهند، قطر به حمایت از این رسانه پرداخته است و از همین روست که در شرایطی که دیگر شبکه های عربی مانند العربیه، ال‌بی‌سی، ابوظبی و... به علت پیروی کامل از سیاست های دولت های متبوعشان و نیز تنگناهای مالی با ریزش مخاطب رو به رویند، الجزیره مدام بر شمار مخاطبان خود می افزاید.


مردم در دنیای عرب اطلاعاتی محدود از حکومت ها و رسانه هایشان دریافت می کنند و آنچه بدیشان منتقل می شود نیز به دیدگاه و نگرش دولت هایشان تمایل دارد اما نگاه روادارانه حاکم دوحه سبب شده است تا الجزیره قد علم کند و به قد کشیدن قطر در پهنه بین الملل نیز یاری رساند.


این گنجشک این روزها در قد و قواره عقاب ظاهر شده است و بی گمان در این قدرت نمایی "رسانه" سهمی سترگ داشته است.

۲۳ آذر ۱۳۸۹

منبر؛ رسانه ای برای رساندن پیام عاشورا

سطحی بلندتر از زمین. تختگاهی برای نشستن آن‌گونه که اطرافیان آسوده‌تر فرد تکیه زده بر آن را ببینند. سکویی با چند پله. جایگاهی ساده به نام "منبر".
پیام‌رسانی بر این جایگاه قرار می‌گیرد و بی‌واسطه و رو در رو با آنانی که گرداگردش را گرفته اند سخن می‌گوید. چشم در چشم مخاطبان می‌دوزد و پیام‌هایش را عرضه می‌دارد. واژگانی در حد و اندازه درک مخاطبانش برمی‌گزیند و پیام خویش را در قالب این واژگان به گیرندگان آن می‌فرستد. به آسانی و در لحظه، بازخورد پیامش را نیز دریافت می‌کند.
آنان که گرد او حلقه زده اند، اغلب به اعتبار و وثوق گفته هایش به‌سان منبعی اطمینان‌بخش باور دارند و در برابر پیام‌هایی که می‌فرستد سدی دفاعی برنمی‌گزینند. بیشترشان به خواست خود و با گزینشی شخصی خود را در معرض این پیام‌ها قرار داده اند و از این رو تأثیرپذیری خوبی دارند.
همین که فرستنده پیام احساس کند که مخاطبان دچار خستگی یا حواس پرتی شده اند، با افت و خیز بخشیدن به صدای خویش یا با سهیم کردن مخاطبان در گفتار خود و پرسیدن پرسشی از آنان و یا با طلب واکنشی مانند فرستادن درود بر آخرین پیامبر و خاندانش، هوش و حواس مخاطب را در اختیار می‌گیرد و باز به پیام‌رسانی مشغول می‌شود.
این شیوه از برقراری ارتباط و پیام‌رسانی که سالیان و سده های متمادی بهترین نمود آن در ماه محرم و در مساجد و تکایای سراسر ایران به چشم آمده است، با همه ویژگی های خود آن چنان استوار شده که بسیاری از اندیشمندان حوزه ارتباطات، "منبر" را "رسانه اسلام" نامیده اند.منبرنشینان و روضه خوانان در ماه محرم و ایام سوگواری مشابه، به ارتباط گران و پیام رسانان وقایع صدر اسلام بدل شده اند که به ویژه به بازتاب رخداد کربلا و حماسه عاشورا می‌پردازند.
این پیام رسانان گاه خاطرات و روایت‌های قیام خونین کربلا را بازگو می‌کنند، گاه شرح زندگی، مبارزه و شهادت کاروان نینوا را حکایت می‌کنند، گاه فلسفه قیام حسینی را تبیین می‌کنند، گاه از ضرورت رویارویی و ناسازگاری با ظلم و زور و فساد سخن می‌گویند و با بیان‌های گونه گون، آیین فراگیر آزادگی و ظلم ستیزی را گسترش می‌دهند.
روضه خوانان که پیام رسانان عاشورا از رسانه منبرند، همواره در معرض دید و در دسترس مخاطبان بوده اند. این نزدیکی موجب همگونی و شناخت بیشتر آنان از گیرندگان پیام شده و همواره برقراری ارتباط دوسویه را تسهیل کرده است.
منبرنشینان چندان در پی بهره گیری از ابزار و فناوری‌های نو و پیچیده نبوده و به طبیعت زندگی مردم نزدیکترند. واژگان انتخابی و بیانشان به توده مردم نزدیک بوده است. هم سخن و هم زبان مخاطبان بوده و در ارسال پیام به گیرندگان آن با دشواری کمتری دست و پنجه نرم کرده اند.
پیام رسانان محرم، معمولاً سوا از حاکمان و مستقل از منافع حاکمیتی بوده و در پیوند مستقیم با رعایا می‌زیسته اند. این نزدیکی با توده مردم، بی نیازی به زمامداران و آزادی از سلطه حکام، به بقا و ماندگاری آنان در میان مردم یاری رسانده است و پذیرش پیامشان از سوی مخاطبان را آسان‌تر کرده است.
تکیه زنندگان بر منبر، پرشمار و پرتنوع بوده اند. گوناگونی، فراوانی و پراکندگی آنان در شهرها و روستاهای کشور نیز به دوامشان یاری رسانده است و آنان را از واپایش، نظارت و سانسور حکومت تا اندازه بسیاری در امان داشته است.
ارتباط گران عاشورایی پیام های محرم را با بهره گیری از ارتباطات میان فردی، رو در رو، چهره به چهره و بی‌واسطه، با اثرگذاری بیشتری منتقل کرده و این پیام‌ها را چه از نظر محتوایی و چه به لحاظ شکلی به گونه ای که به زبان و درک مردم نزدیک تر باشد ارایه می‌کرده اند.
پیروزی خون بر شمشیر، دوری جستن از ذلت، زیبنده دیدن شهادت و ایثار، همه روز را عاشورا و همه جا را کربلا دانسن، سرفرود نیاوردن در برابر دشمنان حق و راستی، آزادگی و شجاعت، پیرایش دین از انحرافات، سفارش به نیکی و بازداشتن از بدی، و... از جمله پیام‌هایی است که از رسانه منبر گاه در قالب حکایات واقعه کربلا و گاه در شکل و شمایل تفسیری و توضیحی از انگیزه ها و علل رخداد عاشورا به مخاطبان رسیده است.
ناروا نیست اگر این سکوی چند پله ای را رسانه ای مهم، موثر، پرمخاطب و پرنفوذ در رساندن پیام‌های ماه محرم، حماسه عاشورا و رویداد کربلا بدانیم.
در پیوند با این نوشتار:
کارکردهای پیام در محرم ؛
سادگی و پیچیدگی در پیام‌های محرم ؛
دین در تلویزیون و گردی که گردو نیست!

۱۸ آذر ۱۳۸۹

معجون "ویکی لیکس" در جام ایران و آمریکا

بمبی خبری می‌ترکد. رسانه‌های خبری خوراکی خوب برای جذب مخاطبان می‌یابند. پایگاهی اینترنتی که چند سالی را در کم آوازگی فعالیت کرده بود، به سرعت شهرتی جهانی می‌یابد. جولیان آسانژ استرالیایی به چهره شناخته شده بین المللی بدل می‌شود و دیگر "ویکی لیکس" عبارتی آشنا برای مخاطبان رسانه های دنیا شده است.
افشاگری‌های پیاپی پایگاه اینرتنتی ویکی لیکس (WikiLeaks) از اسناد محرمانه پنتاگون و کاخ سفید، برخی را خرسند می‌کند و بعضی را نگران. عده ای را به تأیید و تکذیب وادار می‌کند و پاره ای را به واکنش‌های شتابان.
در ایران ما هم عده ای بی‌درنگ افشاگری‌های ویکی لیکس را بازی رسانه ای غرب و بخشی از یک توطئه می‌خوانند و عده ای دیگر اسناد و مدارک منتشر شده را مبنای داوری درباره دوست و دشمن قرار می‌دهند. به هر روی نگاه‌ها به این ماجرا تردید آمیز است ولی چند نکته را می‌توان در این زمینه برشمرد:
الف) پنهان‌کاری از ابزارهای آشنای قدرت بوده و هست و سالاران و فرمانفرمایان همواره تلاش داشته و دارند که از شفافیت بگریزند اما رسانه راهی دیگر برگزیده است.
ظهور و بروز مداوم فناوری‌های تازه ارتباطی و سربرآوردن رسانه های نو هر روز بیشتز از پیش زمینه انتشار پرشتاب اخبار را فراهم می‌آورند و دیگر نمی‌توان رویدادها را برای دیرزمانی در بند کرد.
خبر گریزپاست و هرچه با زمان به پیش می‌رویم، نهان‌کاری در دهکده جهانی دشوارتر می‌شود. رخدادی مانند ماجرای ویکی لیکس هم می‌تواند نویدی بر این روند باشد.
ب) تکنیک‌ها و تاکتیک‌های رسانه ای و سیاسی گاه به یاری حاکمان آمده و چون ابزاری ارزشمند در بازی دادن افکار عمومی به کارشان می‌آیند. از این روست که نمی‌توان از پیش طراحی شده بودن ماجرای این افشاگری‌ها را یکسره رد کرد. نمی‌توان حکمی کلی داد که ایالات متحده در این ماجرا هیچ سهم خودخواسته ای ندارد و واقعاً اسنادش مورد دستبرد قرار گرفته اند.
تاکتیک "نشت هدایت شونده اخبار" از روش‌های معمول مورد استفاده دولت‌هاست که برخی اسرار را با نیتی خاص و با زمان‌بندی مناسب افشا می‌کنند. گاه برای اینکه دروغی را به افکار عمومی بقبولانند، آن را در میان انبوهی راست پنهان می‌کنند. گاه با این هدف که شایعه ای از مجرایی ناموثق انتشار نیابد، خود به شیوه ای قطره ای و هدایت شده آن را ارایه می‌دهند و اعتماد مخاطبان را جلب می‌کنند و بسیارند روش‌هایی مانند این‌ها که به کارگیری‌شان در ماجرای ویکی لیکس را نمی‌توان یکسره رد کرد.
پ) هکرهای ویکی لیکس به هر روش ممکن –خودخواسته یا دیگرخواسته- به اطلاعات طبقه بندی شده بالانشینان ایالات متحده دست یافته اند و این دانسته های پرشمار را اندک اندک انتشار می‌دهند. دانسته‌ها و اسنادی که از سوی زمامداران و وابستگان دولت آمریکا گردآوری شده اند.
این گزارش‌ها مجموعه ای را شامل می‌شوند که از شایعات رایج در میان افکار عمومی تا اطلاعات محرمانه در مذاکرات دیپلماتیک را دربر می‌گیرد و لزوماً درست و دقیق نیستند و نمی‌توانند مبنای داوری و تصمیم گیری قرار بگیرند. پس قضاوت درباره دوستان و دشمنان و استناد قطعی به این اسناد منطقی به نظر نمی‌رسد.
ت) دولتمردان آمریکایی خود از زیان‌دیدگان این افشاگری هستند. نخستین ذهنیتی که برای مردم جهان شکل می‌گیرد این است که دیپلمات‌ها و نمایندگان ینگه دنیا در دیگر بلاد –چه دوست و چه دشمن- همواره به کار گردآوری اطلاعات مشغولند؛ آن هم به شیوه ای که گاه از گزارش‌های معمول سیاسی فراتر می‌رود و به جاسوسی از چهره ها و نهادهای سیاسی پهلو می‌زند.
با این افشاگری‌ها، حکمرانان آمریکا به دورویی و نفاق شهره شده اند و گویا از این پس هیچ دولتمردی نباید به ایشان اعتماد کند. سیاست‌ورزان دیگر کشورها باید مدام به خود یادآور شوند که دولت آمریکا رازدار نیست و ممکن است در آینده ای نزدیک مذاکرات نهانی ومحرمانه ما نیز بازتابی جهانی بیابد.
درست است که بخشی از اسناد منتشر شده را افکار عمومی بدون این مدارک نیز باور دارند و برای نمونه کم نشنیده اند از آنچه که در عراق و افغانستان از آمریکاییان سر می‌زند و یا آنچه در ابوغریب رخ داده است اما به هر روی این حجم گسترده از اسناد، آن هم مربوط به همین ایام نزدیک و در دوران صدارت اوبامایی که عنوان برنده صلح نوبل را یدک می‌کشد و... برای زمامداران آمریکا زیان‌بار است.
ث) آیا آن چنان که برخی گفته اند همه این ماجرا و این حجم از افشاگری‌ها ایران ما را هدف گرفته است؟
به باور نگارنده چنین نیست.
این که درصدی اندک از این اسناد به ایران مرتبط می‌شود نکته شگفتی نیست. مگر همه رسانه های رسمی نظام همواره نمی‌گویند که ما مهمترین کشور منطقه هستیم و سهمی مهم در مراودات جهانی داریم؟ مگر پرونده هسته ای یا حقوق بشری ما –روا یا ناروا- همواره در رسانه های دنیا بازتاب ندارد؟ پس هیچ عجیب نیست اگر نام ایران در این اسناد جایی ویژه داشته باشد.
از سوی دیگر مگر آنچه مرتبط با ایران در این اسناد آمده است چیزی بدیع و تازه است؟ نمونه را بی اعتمادی میان ایران و اعراب آیا نکته شگفتی است؟ در کوچه و بازار و تاکسی هم می‌توان این بی اعتمادی دوسویه را از مردم شنید. این باوری است که در میان ایرانیان جای گرفته است و بی‌نیاز به اسناد ویکی لیکس هم بدان معتقدند و نشانه هایش فراوان است.
رزمایش نظامی مشترک گاه به گاه کشورهای عربی اطراف ما با آمریکا و خرید انبوهی از تسلیحات نظامی پیشرفته که هر از گاهی تکرار می‌شود چه پیامی را به ایرانیان منتقل می‌کند؟ متهم کردن مداوم ایران به دخالت در امور عراق و لبنان و یمن و دیگر کشورهای عربی که مدام در رسانه هایشان بازتاب دارد حامل چه پیامی می‌تواند باشد؟ برخوردهای اهانت‌بار اعراب با مسافران ایرانی در کشورهایشان چه پیامی را می‌رساند؟ پافشاری آنان بر ادعاهایی واهی مانند تغییر نام خلیج فارس و یا تملک جزایر سه گانه حامل چه پیامی است؟ زاویه دار بودن عملکرد آنان در دفاع از فلسطین با سیاست های ایران چه بار معنایی را در پی دارد؟ همراهی آنها با برخی سیاست‌های تحریمی علیه ایران چطور؟...بر این پایه نقل گفته های عنادآمیز برخی سران عرب درباره ایران در مجموعه اسناد منتشر شده ویکی لیکس –چه واقعی باشد و چه ساختگی- آیا عجیب و مغرضانه و توطئه آمیز است؟!

۱۰ آذر ۱۳۸۹

ماجرای شهلا جاهد و ارزش خبری "شهرت"

زمان، مهرماه سال 81 است و مکان، تهران، میدان کتابی، حوالی میرداماد. قتلی صورت می‌پذیرد و زنی گمنام که "شهلا جاهد" خوانده می‌شود متهم است که زن گمنام دیگری به نام "لاله سحرخیزان" را از ادامه زندگی بازداشته است.
خبر این قتل به سرعت رسانه ای می‌شود و مطبوعات و خبرگزاری‌های گونه‌گون آن را منتشر می‌سازند. مگر چه فرقی میان این قتل و دیگر خون ریختن‌هایی است که هر روز در گوشه و کنار کشور رخ می‌دهد؟ چرا این یکی برای افکار عمومی جذابیت و کشش دارد؟
پاسخ را باید در نام دیگری جست‌و‌جو کرد. نام مردی مشهور که همسر این دو زن است. بازیکن پیشین تیم ملی فوتبال ایران؛ ناصر محمدخانی.
شهرت این بازیکن برای افکار عمومی، به سرعت خبر قتل را بر صدر اخبار رسانه‌ها می‌نشاند و تا 8 سال بعد که سرانجام شهلا جاهد به دار آویخته می‌شود، هر ازگاهی افت و خیزهای پرونده قضایی او از سوی مردم و رسانه ها دنبال می‌شود.

اندیشمندان روزنامه نگاری و ارتباطات، در بیان آنچه موجب می‌شود از میان رویدادهای گوناگون، یکی جامه خبر بپوشد و به رسانه ها راه یابد، به معیارهایی برای گزینش اخبار رسیده اند که از آنها به "ارزش‌های خبری" یاد می‌کنند.
این ارزش‌ها، پایه و مبنای شناسایی و انتخاب وقایع خبری از رویدادهای غیرخبری هستند و یکی از این ارزش‌ها که در ماجرای پرونده قتل یادشده بهانه رسانه ای شدن موضوع شد، "شهرت" (Fame/ Prominence) بود.
اشخاص، اشیا و نهادهایی که پرآوازه و نامدارند، از چنین ارزشی برای ورود به دنیای اخبار برخوردارند و "شهرت" علتی می‌شود برای ثبت کردار و گفتارشان بر پهنه رسانه ها. شهرتی که می‌تواند مثبت یا منفی باشد.
معمول این است که در جنگ، هر اندازه که سربازان از خود دلاوری نشان دهند و جنگاور باشند، آوازه ای نمی‌یابند و پیروزی یا شکست به نام فرمانده آنان ثبت می‌شود. در کنسرت موسیقی، نوازندگان و عوامل اجرای برنامه چندان نامدار نمی‌شوند و این خواننده یا رهبر ارکستر است که نامش خبرساز می‌شود. رسانه ها اخبار مردم را منتشر نمی‌کنند و تنها نامداران هستند که عادی ترین اعمال و گفته هایشان ممکن است در صدر اخبار جای گیرند.
برای رسانه ها و گزینش‌گران اخبار، ازدواج یا مرگ یک انسان بی نام و نشان هیچ کششی ندارد اما همین رویداد درباره یک چهره ورزشی یا سینمایی جذابیت پیدا می‌کند. کج شدن برج میلاد یا نشست بنای میدان آزادی، برای خبرسازان اهمیت بیشتری دارد تا انهدام ساختمانی عادی در یکی از خیابان‌های پایتخت.
به دیگر سخن، هر رویدادی خبر نیست مگر آنکه ارزشی را همراه خود داشته باشد که گفته اند: "نه هر سری به کلاهی سزای سالاری است".
ارزش‌های خبری که در دل اخبار و رویدادها نهفته اند، بهانه انتشار و گسترش آنها در میان افکار عمومی می‌شوند و در نمونه هایی که اشاره شد، ارزش خبری "شهرت" به بهانه ای برای توجه رسانه ها بدل می‌شود. شهرت یک فوتبالیست که می‌ تواند شهلا جاهد را از زنی گمنام، به تدریج به چهره ای شناخته شده برای افکار عمومی بدل سازد که حالا دیگر خود او ارزش "شهرت" را داراست!
این ارزش خبری، در بسیاری از رسانه ها به ویژه در کشورهای در حال توسعه و به طور ویژه‌تر در رسانه های وابسته به حکومت‌ها، اهمیت افزون‌تری بر دیگر ارزش‌ های خبری دارد.
در این رسانه ها، پیش و بیش از آنکه "ماقال" مهم باشد، "من قال" اهمیت دارد و ترتیب چینش خبرها بر پایه شهرت گویندگان آنهاست.
دیده ایم که بیشتر بخش‌های خبری صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران نیز از همین پیکربندی پیروی می‌کنند و اخبار مرتبط با رهبری نظام بر صدر رویدادها نشسته و پس از آن ریاست جمهوری، مجلس و ... قرار می‌گیرند و در بخش‌های انتهایی اخبار به نام‌هایی کمتر شناخته شده می‌رسیم.
شکل عریان این گونه گزینش‌گری برای اخبار را چند سال پیش در شبکه رسمی تلویزیون عربستان سعودی می‌دیدم که به هنگام زمامت ملک فهد، دیدارهای روزانه او بخش اعظم اخبار را به خود اختصاص می‌داد و این زمان نه به بیان گفته‌های او که گاه برای مدتی طولانی به دست‌بوسی و شانه‌بوسی‌ها تعلق می‌ گرفت! اگر شاه سعودی با جمعی از بزرگان قوم دیدار داشت، ورود تک تک ایشان که با دست بوسی و برخی شانه بوسی همراه بود تمام و کمال نمایش داده می‌شد و این روند تنها به فهد بسنده نمی‌شد و در پوشش خبری دیدارهای دیگر شاهزادگان سعودی نیز همین روند تداوم می یافت! به بیان دیگر اخبار تبدیل شده بود به گزارش کاملی از اظهار ادب و ارادت به نامداران و مشاهیر سعودی! و اصلاً مهم نبود که در این دیدار و نشست و برخاست‌ها چه حرفی زده می‌ شود و چه تصمیمی گرفته می‌شود!
به هر روی شهرت یک فوتبالیست همچنان که می‌توانست به علت هنرنمایی‌هایش در مستطیل سبز مایه خرسندی اش باشد، نام او را در میان مردم ایران برای همیشه با پرونده قتل همسرش گره زد. چه بخواهد و چه آزرده خاطر باشد!

۲۸ مهر ۱۳۸۹

معدنی در شیلی؛ رستورانی در لوس آنجلس

در ایران نیمه شب است و در آن سوی کره خاک نیمروز. اینجا مردم در خواب خوشند و آن سو عده ای در ژرفنای 700 متری زمین در حال کند و کاو، که به ناگاه حادثه از راه می‌رسد. معدن فرو می‌ریزد و معدنچیان شیلیایی محصور و محدود می‌شوند.
ماه آگوست سال 2010 به هفته پایانی خود می‌رسد و 17 روز از ریزش معدن می‌گذرد که گروه نجات با شگفتی صدای ضربه‌هایی را روی مته حفاری می‌شنوند. با شتاب مته را بیرون می‌کشند و کاغذی که روی آن خبر سلامت 33 معدنچی نوشته شده است را می‌یابند. این، تازه آغاز ماجراست.نزدیک به دو ماه بسیاری از رسانه‌های دنیا با اندک تصاویر تیره و تاری که از معدن بیرون می‌آمد دلخوش بودند. رساندن بطری آب به معدنچیان خبر داغ این رسانه‌ها بود. آزمودن کپسولی برای ورود به عمق 700 متری زمین، انعکاسی جهانی یافت. حضور خانواده‌های معدنچیان در اطراف محدوده حفاری، بازتابی گسترده داشت. رییس جمهوری شیلی به یکی از دولتمردان سرشناس دنیا بدل شد. میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا چشم به تصاویری دوخته بودند که گام نهادن نخستین معدنچی روی سطح زمین را نمایش می‌داد. همچنان که چند دهه پیش از این، به قدم زدن نخستین انسان روی سطح ماه چشم دوخته بودند.
چگونگي نجات معدنچيان به موضوعي دامنه دار بدل شد كه جهانيان روند آن را پي مي‌گرفتند اما راز اين پيگيري در چه بود و چه عاملي موجب داغ ماندن تنور اين توجه بود؟ براي نمونه چرا كسي كمترين توجهي به بيش از 2 هزار نفري كه طي يك سال در معادن چين جان مي‌بازند نداشت و ندارد؟!
انديشمندان گستره ارتباطات در رمزگشايي از اين راز، اهميت نقش رسانه ها را يادآور مي شوند و بر اين باورند كه علت توجه افكار عمومي به يك موضوع و كم توجهي به موضوعي مشابه را بايد در نقش آفريني رسانه‌ها در آن عرصه جست و جو كرد.
اين رسانه ها هستند كه با پرداختن بيشتر به موضوعي خاص، آن را در ميان مردم برجسته و پراهميت مي‌سازند و گاه حتي احساس و ارزش مدنظر خود را نيز به مخاطبان سرايت مي‌دهند. كسي را به توانگري شهره مي‌سازند، دولتمردي را به مردم‌داري، طايفه اي را به بخل و خساست، قومي را به مهرباني و سخاوت، نژادي را به خشونت و قساوت و...از اين دست شخصيت پردازي‌هايي كه ممكن است با واقعيت فاصله داشته باشند. همين رسانه‌ها هستند كه گير افتادن معدنچيان در عمق زمين در شيلي را مهم مي‌سازند و افكار عمومي را با خود همدل و همراه مي‌كنند و از آن سو جان باختن هم‌صنفان اينان در ديگر كشورها را كم اهميت جلوه مي‌دهند.
رسانه ها با گزينش‌هاي هر روزه‌شان در ميان اخبار و رويدادها، نقشي شگرف در شكل‌دهي به واقعيت‌هاي جاري در جامعه دارند. هر روز، خبربانان (Gate-Keepers) رسانه ها تصميم مي‌گيرند كه چه خبري پذيرفته يا رد شود و از ميان پذيرفته شدگان كداميك با چه اندازه و گستره اي بازتاب يابد.
اين گونه است كه حركات هشت‌پايي كه به پيشگويي برندگان جام جهاني فوتبال شهره شد انعكاسي بيش از ديگر وقايع اين جام مي‌يابد. اين گونه است كه مرگ و مير انسان‌ها چه در حادثه اي طبيعي همچون سيل ويرانگر پاكستان و چه در صدها حادثه تروريستي در عراق و افغانستان ممكن است به خبري گذرا و كم اثر تبديل شود اما حكم سنگسار زني در ايران، نام "سكينه محمدي" را بر زبان دولتمردان كشورهاي مختلف جاري سازد و در گوشه و كنار دنيا كساني به دفاع از او برخيزند. اذعان به همين قدرت رسانه ها در برجسته ساختن رويدادهاست كه موجب مي‌شود تا كساني در ايران بگويند كه آنچه در معدن شيلي روي مي‌دهد، براي محدود كردن پوشش خبري سفر "محمود احمدي نژاد" به لبنان است! (+)
اين توانايي و كاركرد رسانه ها در برجسته ساختن موضوعي ويژه در ميان مخاطبان را چنين توضيح مي‌دهند كه هرچند ممكن است رسانه‌ها در القاي اين نكته به ما كه چگونه فكر كنيم موفق نباشند اما در اينكه درباره چه فكر كنيم، بسيار كاميابند.
اين پديده كه دانشمندان ارتباطات از آن به "برجسته سازي" (Agenda-Setting) ياد مي‌كنند، كمتر از نيم قرن پيش مورد پژوهش و ارزيابي قرار گرفت:
یک سوی میز، مک کامبز (Maxwell McCombs) نشسته بود و سوی دیگر چند تن از همکارانش. با آنکه در رستوران بودند، دغدغه‌های پژوهشی راحتشان نمی‌گذاشت. روزنامه لوس آنجلس تایمز را روی میز نهاده بودند و درباره تیترهای صفحه نخست آن گفت‌و‌گو می‌کردند.
این گپ و گفت -که درباره تأثیر و پیامدهای تیترهایی بود که به سه رویداد مختلف اشاره داشت-، چنان بالا گرفت که روزهای بعد به مطالعه و پژوهش حرفه ای از سوی مک کامبز و همکارش دونالد شاو (Donald Shaw) درباره فراگرد "برجسته سازی" انجامید.
این دو، فراگرد برجسته سازی را با مطالعه درباره تأثیر رسانه‌های جمعی روی رفتار انتخاباتی رأی دهندگان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در منطقه "چپل هیل" مورد واکاوی قرار دادند و به این منظور به تحلیل محتوای پیام‌های برجسته رسانه‌ها در انتخابات سال‌های 1968 و 1972 پرداختند.
دستاورد پژوهش‌های آنان امروز در این جمله پرآوازه خلاصه شده است که: "رسانه‌ها نمی‌گویند چگونه فکر کنیم اما می‌گویند که به چه فکر کنیم".
رسانه نمي‌گويد كه ناگزير بايد هشت پاي پيشگو را باور كني، نمي‌گويد كه ناچار بايد آرزوي نجات معدنچيان شيليايي را داشته باشي. نمي‌گويد كه بايد موافق يا مخالف حكم سنگسار زني در ايران باشي.... اما مي‌گويد كه بايد از اين‌ها بشنوي و درباره‌شان بينديشي!

۱۲ مهر ۱۳۸۹

جای خالی گفت و گو با سران ملل

چند روز پیش با چند تن از خبرنگاران هم سخن شده بودم. یکی‌شان خبرنگار واحد مرکزی خبر بود که محمود احمدی نژاد را در سفر اخیر به سازمان ملل (شهریور 89) همراهی کرده بود.
آن دوست خبرنگار وقتی با این پرسش رو به رو شد که "چرا خبرنگاران رسانه های دیگر کشورها، رییس دولت ایران را در برابر خود می‌نشانند اما شما با رییسان دیگر دولت ها چنین نمی‌کنید؟"، از کمبود زمان سخن گفت و مواردی از این دست.
می‌گفت: برنامه های سفر بسیار فشرده است. رییس جمهور ما آنقدر پرکار است که پوشش دادن برنامه های او زمان بسیاری می‌طلبد و دیگر مجالی برای تهیه گزارش و گفت و گو با دیگران باقی نمی‌ماند.
می‌گفت: اختلاف زمانی میان ایران و آمریکا و لزوم ارایه گزارش‌های زنده در بخش‌های خبری ایران، خواب را هم از ما دریغ کرده بود و وقتی رییس جمهور و دیگر دولتمردان به خواب می‌رفتند، باز هم ما در حال آماده سازی و تدوین خوراک خبری بودیم و خلاصه اینکه فرصتی برای کارهای دیگر باقی نمی‌ماند.
توجیه او پذیرفتنی بود اما پرسش نخستین بر جای خود باقیست. پرسشی که می‌توان آن را از زوایای گونه گونی واکاوید.

برنامه های گفت و گو محور تلویزیونی یا رادیویی که در رسانه های نامدار دنیا جایی ویژه دارند و سیاست‌ورزان نیز در کنار ورزشکاران و هنرپیشگان مهمانشان می شوند، هیچگاه در ایران ما پاگیر و پردوام نشده اند.
در چنین برنامه هایی که "تاک شو" نیز خوانده می‌شوند، مجری نقش اصلی را دارد و مهمان یا مهمانانی را برای گپ و گفت و به چالش کشیدن فرامی‌خواند. برنامه پر سابقه "لری کینگ" آنچنان دوام یافته که لقب "پادشاه گفت و گو" را برایش به ارمغان آورده است. او ساده و صمیمی با بند شلواری که همیشه روی پیراهنش نمایان است، در برابر مهمانش می‌نشیند و مصاحبه ای دلچسب و گیرا ارایه می‌کند. گپ و گفت های "اپرا وینفری" هم آنچنان ادامه دار شده اند که عنوان "ملکه گفت و گو" را به این بانوی رنگین پوست هدیه کرده اند. ملکه ای که برنامه هایش در شمار پرطرفدارترین برنامه های تلویزیونی آمریکاست. گفت و گوهای "مایک والاس" در برنامه نامدار و پردوام "60 دقیقه" در شبکه سی‌بی‌اس نیز جایی خاص و هوادارانی پرشمار دارد. از مصاحبه های چالش برانگیز گزارشگر ایرانی‌تبار ایالات متحده، "کریستین امانپور" نیز نمی‌توان بی‌اشاره گذشت. گفت و گوهایی که اغلب حرف و حدیث هایی برای سیاست‌ورزان در پی می‌آورد.
در ایران چند برنامه گفت و گو محور چالشی و پردوام را می‌توان برشمرد؟ به جرأت می‌توان گفت که هیچ!
چنین برنامه هایی اغلب از ایجاد چالش و گفت و گوهای سخت دورند و یا پس از پیدایش، دوام چندانی نمی‌یابند. در همین سال‌های اخیر کم نداشته ایم چهره هایی چون محمدرضا شهیدی فر، رضا رشیدپور، مرتضی حیدری، فرزاد حسنی و... که هریک در دوره ای و در برنامه ای خاص، گپ و گفت هایی جذاب و چالشی را پی افکنده اند و خیلی زود یا با توقف برنامه رو به رو شده اند و یا برنامه شان از جدل و پرسش‌های سخت تهی شده و جذابیت خود را از دست داده است.
از این روست که نمی‌توان "تاک شو"های ایرانی را با نمونه های غربی سنجید که به گفته مولوی:
زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف / زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
وقتی رسانه ای نامدار، برنامه ای پرهوادار و گفت و گو کننده ای آسوده خاطر و کارآزموده در اختیار نداشته باشی، چگونه می‌توان رییس دولتی یا سیاست‌ورزی را در برابر نشاند و به چالش کشید؟
سوی دیگر ماجرا به بی‌رغبتی رادیو و تلویزیون ما به شنیدن پیام دیگران باز می‌گردد. متولیان صدا و سیما یکسره به دنبال ابلاغ پیام خود به دیگرانند و هیچ رغبتی به دریافت و انتشار پیام دیگران ندارند مگر آنکه از فیلترهای گونه گون و دروازه بانی های خاص بگذرد. در این حالت دیگر پیگیری انجام مصاحبه ای با سران ملل کاری بیهوده و بی‌علت است و نیازی نیست تا برای وقوع آن راهکاری جسته شود. ضرورتی ندارد تا برای رفع مشکل کمبود وقت و فشردگی کارها -که آن خبرنگار واحد مرکزی خبر بدان اشارت داشت-، از خبرنگار دیگری یاری گرفته شود یا برنامه ریزی ویژه ای صورت پذیرد.
این ماجرا سویه‌های دیگری نیز دارد. یکی هم این است که گزارشگران و خبرنگاران عزیزکرده صداوسیما این کاره نیستند و مهارت و کاربلدی لازم برای چنین رویارویی های رسانه ای را ندارند. آنان به "تنبلی خبری" دچارند و باید پذیرفت که: "شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است".
و سویه دیگر اینکه اصلاً چرا باید رییس دولتی وقت خود را مصروف گفت و گو با نماینده رسانه ای کند که مخاطب پرشماری ندارد و در دنیای پر رقابت رسانه ها از سهمی درخور توجه بی بهره است؟ مگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران گستره گسترده ای از افکار عمومی جهان را پوشش می‌دهد که لازم باشد رییس دولتی در برابر دوربین این رسانه بنشیند و پاسخگوی مصاحبه گران ما باشد؟
دوست خبرنگار من! کمبود زمان و فشردگی برنامه ها را از تو می‌پذیرم اما بر این قبیل تأملات چشم نمی‌بندم.

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

دین در تلویزیون و گردی که گردو نیست!

در جامعه ای که حاکمیتی دینی دارد و مذهب بر آن فرمان می‌راند و فرهنگ جاری در آن نیز ریشه در باورهای آیینی داشته و به شدت اسلامی است، "رسانه" چگونه باید باشد و یا می‌تواند باشد؟
بیش از سه دهه از پای‌گیری انقلاب اسلامی در ایران می‌گذرد و در تمامی این دوران همواره بر رسالت رسانه و به ویژه تلویزیون در قبال دین و نظام دینی تأکید شده است. انتظار حاکمیت چنین بوده است که تلویزیون –که ابزاری مادی و دنیوی است- جهت‌گیری معنوی و الهی بیابد. امید رفته است که جعبه جادو به عاملی برای ابلاغ و انتشار آموزه‌ها و پیام‌های دینی و مذهبی به مخاطبان بدل شود. تلاش شده است تا از این رسانه دنیای امروز برای اشاعه و ترویج معنای معنوی اسلام و پیام قدسی دین بهره گرفته شود.
این انتظار یا خواسته چندان عجیب نیست و به طور طبیعی در جامعه ای که در فضایی دینی می‌زید، مطلوب آن است که رسانه‌ها نیز تنفس در همین فضا را تسهیل کنند. در چنین شرایطی هرگز دور از ذهن نیست که به تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال معارف دینی و اصول شریعت و اخلاق نگریسته شود و از برنامه‌ریزان و خوراک‌دهندگان به این جعبه جادو که گستره ای فراگیر و عام از مخاطبان دارد، بخواهند تا ارزش‌های دینی را تبلیغ و عرضه کنند.

رسانه این توان را دارد که ابزاری له یا علیه دین باشد. روایات تاریخی چنین نقل می‌کنند که نخستین کتابی که پس از اختراع چاپ انتشار یافت، انجیل بود و نیز نخستین ایستگاه رادیویی برنامه اش را با وعظ یک کشیش آغاز کرد. اما همین رسانه‌ها امروز در میان غربیان کارکردهای دیگری یافته اند.
در نگاه صاحبان رسانه و به ویژه تلویزیون در دنیای غرب، "سرگرمی" اصل است حال آن که در نگاه حاکمیت و جامعه دینی ایران، "آموزش و ارشاد" نیز همپای وجه سرگرمی مهم و درخور توجه است.
تلویزیون می‌تواند مبلغ ارزش‌های دینی و اثرگذار بر سبک زندگی، تفکر، باورها و شناخت مردم به سود شعایر و معارف دینی باشد و یا در خدمت معانی متضاد با گوهر دین قرار بگیرد که البته در این سه دهه در کشور ما دینی شدن تلویزیون دنبال شده است.
پرسش اینجاست که این تلاش و شعار سی ساله تا چه اندازه به کامیابی رسیده است؟ آیا دینی شدن تلویزیون در نمایش برخی مناسک مذهبی در این رسانه خلاصه می‌شود؟ آیا مجال سخن دادن به چند کارشناس مذهبی و یا ارایه برخی فیلم‌ها و سریال‌های مناسبتی، به معنای دینی شدن تلویزیون است؟ آیا پخش تصویر تکیه و منبر در تلویزیون، توفیق در انتقال پیام دین به مخاطبان است؟ آیا باید در تلاش بود تا رسانه را دینی کرد یا دین را به شیوه رسانه ای معرفی و عرضه کرد؟
بر این گمانم که: "نه معجزات بود هر که را عصا باشد"!
درست است که بخشی از مناسک و آیین‌های مذهبی با تلویزیون به درون خانه‌ها راه می‌یابد و این رسانه کارکرد خود را در انتقال پیام‌های دینی نمایش می‌دهد اما این همه ماجرا نیست.
یک بخش ماجرا مربوط به مخاطبانی است که هرگز میانه ای با دین و آیین ندارند و بنابراین مشتری پیام‌های مستقیمی در قالب منبر و موعظه نخواهند بود. برای رو‌به‌رو شدن با این دسته از مخاطبان و ارایه پیام دینی به ایشان، هنرمندی و دانش و مهارت رسانه ای لازم است که کمتر شاهد آن هستیم و معمولاً برنامه‌سازان تلویزیون به سراغ آسان‌ترین راه که عرضه مستقیم پیام است می‌روند.
ممکن است گروهی از مخاطبان به علت عدم دسترسی به مراسم مذهبی و یا ناتوانی از حضور در چنین مناسکی، مایل باشند آن را در تلویزیون ببینند اما مخاطبانی را هم باید در نظر داشت که از این قماش نیستند و نمی‌توانند با آداب و رسومی چون زنجیرزنی، نخل‌گردانی و... ارتباط برقرار کنند. القای پیام دینی به این دسته از مخاطبان هم راه و روش دیگری می‌طلبد.
در ارایه پیام دینی، "صداقت" ضروری است ولی به‌کارگرفتن مجری، گوینده یا بازیگری که سابقه دینی و اخلاقی مناسبی در ذهن بینندگان ندارد، "اعتماد" را خدشه دار می‌کند و نمي‌توان انتظار پذیرش پیام را در میان مخاطبان داشت.
مهمترین نکته ای که از ناتوانی تلویزیون دینی در جایگزینی مناسک دینی خبر می‌دهد، تفاوت فضای عرضه پیام است که نشان می‌دهد: "به هر گردی نشاید گفت گردو"!
بر آیین و مراسم مذهبی، قوانین و رفتار ویژه ای فرمان می‌راند. کسانی با نیت و انگیزه خاصی و با شور و حال ویژه ای گرد هم می‌آیند و سنتی مذهبی را به جا می‌آورند که این حس و حال و هدف را نمی‌توان با دیدن بر صفحه تلویزیون درک کرد.
نمونه را وقتی این روزها در تلویزیون تصاویر مربوط به سیل ویرانگر پاکستان را می‌بینیم، اندوهگین می‌شویم و سری به تأسف تکان می‌دهیم اما هرگز نمی‌توانیم عمق فاجعه را احساس کنیم. وقتی در خانه خود در برابر جعبه جادو آرام گرفته ایم، هر اندازه هم که تلویزیون از تشنگی و گرسنگی و وفور بیماری در میان پاکستانی‌ها خبر بدهد، نمی‌توانیم خود را به تمامی جای آنان گذارده و تشنگی و گرسنگی و اندوه از دست دادن عزیزان و آینده مبهم پیش رو را حس کنیم.
دیدن تصویر یک مراسم مذهبی در تلویزیون و تفاوت آن با حضور در میان آن آیین نیز چنین داستانی دارد. وقتی در خانه خود آیینی مذهبی را در تلویزیون دنبال می‌کنیم، همزمان تنقلاتی به دهان می‌بریم، چای می‌نوشیم، با اطرافیان گفت‌و‌گو می‌کنیم و ممکن است به انواع فعالیت‌های جنبی توجه داشته باشیم و حتی گاه با فشردن یک دکمه به هنگام دیدن برنامه ای دینی، می‌توان به دنیایی مادی در شبکه ای دیگر سرک کشید در حالی‌که اگر در بطن مراسمی دینی حاصر باشیم، از قوانین و رفتار معینی پیروی می‌کنیم.
حضور در آیینی مذهبی با حال و هوای خاص خود، با دیدن آن بر صفحه تلویزیون بسیار متفاوت است و همین که دوربین به مجلس سوگواری یا هر آیین مذهبی دیگری برود، نمی‌توان انتظار داشت که معنا به تمامی انتقال یابد.
می توان نمادهای دینی را بر سر و روی تلویزیون و برنامه هایش آویزان کرد و می توان از تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال پیام‌های دینی بهره برد، اما این همه ماجرا نیست.

۱۸ تیر ۱۳۸۹

آسیبی به نام "اضافه بار اطلاعاتی"

وقتی انبوهی از اخبار و اطلاعات را روزانه از طریق مطبوعات، رادیو و تلویزیون و بیش از همه اینترنت دریافت می کنی، هنگامی که در برابر بمباران خبری رسانه ها خود را بی پناه می یابی، زمانی که یافته های گوناگون و پیاپی در طول روز تو را اسیر و درمانده می سازد و نمی دانی با این همه دانسته های گونه گون که آرامش را از آدمی دور می کند چه کنی؟ شاید بیتی از صائب زبان حالت باشد که:
عالم بی خبری، طرفه بهشتی بوده است / حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم!

انسان امروز ناگزیر در دنیایی می زید که به "جامعه اطلاعاتی" شهره است و از اقتضائات چنین جامعه ای، وجود پرکنش رسانه های گوناگونی است که حجم گسترده ای از پیام ها را به او حواله می دهند.
تلفن، پیامک، ایمیل، پایگاه های اینترنتی، رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و... انبوهی از اطلاعات سرسام آور را به انسان امروز ارزانی می دارند و او را در برابر بمباران اخبار و پیام ها بی دفاع و منفعل می سازند.
این سیل پرتوان اطلاعات که با نگاهی منتقدانه می تواند زیانبار نیز باشد، از سوی اندیشمندان حوزه ارتباطات، "اضافه بار اطلاعاتی" خوانده شده است.
پژوهشگران بر این باورند که وقتی در زمانی محدود، حجمی انبوه از پیام به مغز آدمی روانه می شود، آسیب مغزی و آشفتگی روحی در پی می آورد و انسان دچار کند ذهنی خواهد شد چرا که مغز در برابر این حجم فراوان اطلاعات، پردازش را به کناری می نهد و توان تفکر ژرف و عمیق را از دست می دهد.
با چنین نگرشی به دنیای اطلاعاتی امروز، انبوه دانسته هایی که چون سیلاب به سوی مغز روانه می شوند، توان احساس را می کاهد، ژرف اندیشی را دشوار می سازد، خستگی ذهنی در پی می آورد، آشفتگی خیال پدید می آورد و تصمیم گیری ها را سطحی انگارانه و بی تعقل می سازد.
گفته شده که در شرایط کنونی هر روز به طور متوسط نزدیک به 100 هزار واژه (برابر با 23 واژه در هر ثانیه) در مغز جریان می یابد و طبیعی است که این حجم فزاینده قدرت تفکر و اندیشه ژرف و دقیق را از انسان بازمی ستاند و مجالی برای تدبر باقی نمی گذارد.
از این انبوه اطلاعات و دانسته ها چه مقدار در زندگی روزانه به کار ما می آید؟ چه اندازه از این پیام ها و آگاهی ها به سان دانشی کاربردی و یا برای سرگرم شدن کافی است؟ آیا این بمباران گسترده و یکریز اطلاعاتی به بهبود زندگی انسان امروز انجامیده است؟ سال ها و سده های پیشین که خبری از رسانه های خبرپراکن و آگاهی رسان امروز نبود و دریافت اطلاعات از طریق گپی دسته جمعی یا کتاب خوانی و یا... صورت می پذیرفت، آیا زمان و مجال بیشتری برای تفکر در اختیار نداشتیم؟ با این اضافه بار اطلاعاتی قرار است چه کنیم و چه باری را می خواهیم از دوش بشر برداریم؟
بی گمان این گستره انبوه اطلاعات و دانسته ها حتی اگر همگی مفید و کارآمد باشند و به دانش افزایی بینجامند، فرصت و توانی برای تفکر دقیق و به کار بستن موثرشان باقی نمی گذارند و هنگامی که یکسره در حال دریافت اطلاعاتیم، مجالی برای پردازش این اطلاعات نخواهد ماند.
این هشدار زنگ خطر را بیش از همه برای معتادان غارنشین جامعه اطلاعاتی امروز به صدا در می آورد و این آسیب را می توان در کنار دیگر زیان ها همچون نقش تخدیری رسانه ها قرار داد.
و انگار بیراه نمی گفتند پیشینیان که: "خوش است مستی و از روزگار بی خبری!".

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

دو سویه "روابط عمومی" و "رسانه"

"روابط عمومی" دور از "رسانه" و سوا از "ارتباطات رسانه ای" به مفهومی خرد در دایره ای بسته تبدیل می شود که ناکارآمد و بیهوده، هست بی آنکه بودنش بهره ای به سازمان برساند.
این نزدیکی و لزوم پیوند میان "روابط عمومی" و "رسانه" تا بدانجا اهمیت می یابد که می توان روابط عمومی را هنر به کارگیری آگاهانه و هوشمندانه رسانه ها برای نفوذ در افکار عمومی مخاطبان دانست.

اما چرا این پیوند استوار نمی شود و چرا همیشه از شکاف میان رسانه ها و روابط عمومی ها سخن به میان می آید؟ چرا در ارتباط میان این دو حوزه، هوشمندی و خردورزی کمتر به چشم می خورد و گاه به جای آنکه بده بستانی به سود جامعه در این رابطه شکل بگیرد، نوعی طلبکاری و انتظاراتی یک سویه بر رابطه حاکم است؟
در جست و جوی پاسخ می توان علل گونه گونی را برشمرد که پاره ای از آنها عبارتند از:
الف) در ساختار روابط عمومی ها در کشور ما، ضعف نیروی انسانی آگاه و متخصص آشکار است. کارکنانی که در روابط عمومی به کار گمارده می شوند، ناآشنا به فوت و فن این حرفه و در بیشتر موارد با رسانه و اقتضائات آن بیگانه اند.
نوعی نگاه قدیمی به روابط عمومی که این واحد را مسوول هماهنگی تشریفات جلسات، پوسترچسبان و تبریک و تسلیت گو می پنداشت، در دور شدن روابط عمومی ها از کنشگری رسانه ای و برقراری ارتباط و تعامل با اصحاب رسانه موثر بوده است.
حضور چنین نگرشی در سازمان، موجب می شود که در بسیاری از موارد نیروهایی که کارایی و تخصص ویژه ای ندارند، به واحد روابط عمومی رانده شوند و طبیعی است که از دیگ چوبی کسی حلوا نخواهد خورد!
ب) جایگاه و اختیارات روابط عمومی در استوارسازی ارتباطات رسانه ای بسیار مهم است. در بسیاری از سازمان ها و نهادهای کشور ما، روابط عمومی جایگاهی حاشیه ای، استقلالی فروکاسته و اختیاری محدود و اندک دارد و در نتیجه در تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های سازمانی حضور و بروز ندارد. نتیجه چنین وضعیتی، ناآگاهی روابط عمومی از برنامه ها، تصمیم ها و رخدادهای جاری در سازمان است که موجب ناتوانی این واحد در رویارویی با رسانه ها می شود.
هنگامی که روابط عمومی نداند که در سازمان چه می گذرد، از تعامل مطلوب و موفق با رسانه ها ناتوان است، از اطلاع رسانی به هنگام و دقیق عاجز است و یارای کنش و واکنش اثرگذار رسانه ای را در عرصه اطلاع رسانی، پوشش خبری و یا سامان دادن به بحران های احتمالی ندارد.
پ) گسترش نگاهی که روابط عمومی را رازدار، محرم اسرار و تنها بازگو کننده خوبی ها و نقاط مثبت سازمان می داند نیز به افزودن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" در کشور ما دامن زده است.
این نوع نگاه، سایه ای ناراست از روابط عمومی را ترسیم می کند که در آن، این واحد نقش "تبلیغاتچی" و "توجیه گر" سازمان و عملکردهای جاری در آن را دارد و باید چشم و گوش بسته به تحسین و تمجید سازمان و مدیرانش بپردازد و از رسانه ها بخواهد که تسلیم و ذوق زده، اخبار کامیابی های سازمان را انتشار دهند و هرگونه کاستی و عیب را انکار کنند. (همان چیزی که از آن به "روابط عمومی غلط" تعبیر شده است).
وقتی چنین دیدگاهی بر سازمان حاکم باشد، روابط عمومی ها با هراس از افشای اطلاعات، درهای خود را بر رسانه ها می بندند و اخباری گزینشی و قطره چکانی را در اختیار رسانه ها قرار می دهند. در همین راستاست که گاه روابط عمومی ها خود را بی نیاز از رسانه ها پنداشته و تنها با انتشار نشریه و یا راه اندازی پایگاه اینترنتی برای سازمان، گمان می کنند که خود به رسانه ای اثرگذار بدل شده اند و دیگر نیازی به رسانه های دیگر ندارند!
بر این فهرست که شمارشگر علل ناکامی روابط عمومی ها در تعاملات رسانه ای است، همچنان می توان افزود و البته آن سوی ماجرا یعنی کاستی های رسانه ها در پر کردن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" نیز حکایتی دیگر است.
و آنچه آمد بهانه ای بود برای یاد کردن از 27 اردیبهشت (17 می) که دیگران آن را "روز جهانی جامعه اطلاعاتی" خوانده اند و ما آن را "روز ملی ارتباطات و روابط عمومی" نامیده ایم و این یادکرد را با جملات ماندگاری از دکتر حمید نطقی (پدر روابط عمومی ایران) به پایان می رسانم که گفته است: "روابط عمومی در متن است نه در حاشیه، ضرورت است نه لوکس، در خود مدیریت است نه در بیرون آن، پس حق داریم بگوییم هر مدیریتی، سزاوار روابط عمومی ای است که دارد".

۱۲ بهمن ۱۳۸۸

آسوده خاطر در خواب!

عمرش از چند ماه فراتر نمی­رود اما در همین مدت کوتاه در جذب مخاطب کامیاب بوده است. پرس و جویی اندک در کوی و برزن نشان می­دهد که مردم با نامش آشنایند و خانواده­های بسیاری سریال­هایش را دنبال می­کنند. تماشاگران پرشماری می­شناسندش و ساعاتی را در برابر امواج این شبکه می­گذرانند. سخن از شبکه ماهواره ای فارسی­زبان "فارسی 1" است. رابرت مرداک (Ropert Murdoch) که لفب "امپراتور رسانه ای دنیا" را همراه خود دارد، این بار جامعه فارسی­زبانان را نیز به گستره مخاطبان خود افزوده است و با راه اندازی این شبکه، مهمان چشم و ذهن انبوهی از ایرانیان نیز شده است.
این زاده استرالیا، تبعه آمریکا و دلبسته اسراییل، بیش از 60 شبکه تلویزیونی به چندین زبان دنیا را در خدمت دارد و بیش از یکصد روزنامه و مجله معتبر را در کنار پایگاه­های اینترنتی پرکاربر در اختیار گرفته است و از این رهگذر در اثرگذاری و هدایت افکار عمومی جهانیان توانمند است.
او هدایت بزرگترین بنگاه­های خبری و نامدارترین رسانه­های تفریحی و سرگرمی جهان را عهده دار است و عجیب نیست که از مخاطبان فارسی­زبان نیز چشم نپوشد و در پی اثرگذاری بر جمعیت ده­ها میلیونی ایرانیان، تاجیک­ها و افغان­ها، شبکه "فارسی 1" را بنیان نهد.
این شبکه سرگرم­کننده، با مجموعه­هایی عامه پسند -که به آسانی با مخاطبی که به دنبال سرگرمی است ارتباط برقرار می­کنند- و با استفاده از چاشنی­های جذابی چون زنان و دختران زیبارو و داستان­هایی عاشقانه، توانسته است در ربایش مخاطبان کامیاب شود و تماشاگری را که در پی نوعی سرگرمی برای رهایی از دغدغه­ها و خستگی­های کار و زندگی اجتماعی است، به دنبال خود بکشاند.
ساده انگاری است اگر گمان کنیم امپراتوری مرداک تنها برای سرگرم ساختن فارسی­زبانان چنین شبکه ای را بنیان نهاده است و تمرکز او روی خانواده­ها هیچ هدف پنهانی را دنبال نمی­کند!
آنان دیری است که تاخت آورده اند و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم! پیش از این سعودی­ها با راه اندازی شبکه "ام بی سی پرشیا" و ارایه فیلم­های سینمایی با زیرنویس فارسی جامعه ما را هدف امواج رسانه ای خود قرار دادند و حالا "فارسی 1" با برگردان فارسی فیلم­ها و مجموعه­های خارجی گامی فراتر نهاده است و این رشته سری درازتر خواهد داشت.
فروکاستن از سطح آگاهی مخاطب در درازمدت با پخش آثاری سطحی و فرومایه از نظر فرهنگی، سست کردن ریشه­های هویتی جامعه و ترویج ارزش­های فرهنگی متفاوت با فرهنگ ایرانی و اسلامی، خدشه­دار ساختن هنجارهای اجتماعی ما، هویت­زدایی از کانون خانواده و عادی­سازی پدیده خانواده­های بی­سامان، تعصب­زدایی از روابط فرهنگی در جامعه و هنجارشکنی در روابط میان دختران و پسران، تکثیر بدآموزی­های اخلاقی و نمونه هایی از این دست، طبیعی­ترین ارمغان شبکه جدید مرداک برای جامعه ماست و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم!
گویی تنها آنان که از مجرای سیاست با ما در ستیزند اهمیت دارند و نفوذکنندگان فرهنگی را درخور توجه نمی­دانیم. گویی تنها باید از "صدای آمریکا" و "بی­بی­سی فارسی" بهراسیم و هیچ خطری از سوی شبکه­هایی چون "فارسی 1" که فزونی هم خواهند یافت احساس نمی­کنیم.
سخنم بدان معنا نیست که باید "فارسی 1" را محکوم کرد و باید مرداک را دشنام داد. نمی­گویم راه چاره مختل کردن فعالیت این شبکه و پارازیت انداختن بر آن است. باور ندارم که هشدار دادن و ارعاب ایرانیان بر تماشای چنین شبکه­هایی درمانگر است. هرگز!
آنان کار خود را می­کنند و مشتری خود را هم از هر طریق ممکن می­یابند و "چو در بندی، سر از روزن بر آرد". این متولیان رسانه ای ما هستند که باید به هوش شوند و بدانند که این راهش نیست!
صدا و سیمای ما باید تکانی به خود بدهد. باید دغدغه­های مخاطب را دریابد. باید کیفیت تولیدات خود را ارتقا بخشد. باید برای ارایه پیام­های خود به سراغ ساختارهای جذاب برود. باید به جای تولید فله ای و خرواری تله فیلم­های ضعیف و دم دستی، برای مجموعه­های ارزشمند، طنزهای فاخر و برنامه­های سرگرم­ساز جا باز کند. عرصه، عرصه رقابت است. نمی­توان به مخاطب گفت همین است که هست و حق هم نداری سراغ چیز دیگری بروی. وقتی خوراک مناسبی ندهی، رهایت می­کنند و رقیبت را برمی­گزینند. به همین راحتی! و آنگاه باید با دشواری بیشتری برای بازگرداندن مخاطبت تلاش کنی که به گفته سعدی:
گر تضرع کنی و گر فریاد / دزد، زر باز پس نخواهد داد
بزرگترین شبکه­ها و نیز غول­های رسانه ای دنیا در این عرصه رقابت همواره احساس خطر می­کنند و مدام از کاهش نفوذ رسانه ای خود در هراسند. هر بار که امپراتوری چون مرداک به دنبال لقمه ای چرب، دهان باز می­کند، اهالی رسانه­های جهان به تکاپو می­افتند تا مباد که مخاطب از کف بدهند و نکند که از توان اثرگذاری­شان کاسته شود اما گویی در ایران ما متولیان رسانه ای خوشتر می­دارند که چشم ببندند و آسوده خاطر باشند از این هیاهو و رقابت نفس­گیر.
در دنیای امروز، امپراتورهایی چون مرداک با خدایگان باستانی قدرت و ثروت تفاوت دارند. این سرمایه داران دنیای جدید، مالکیت بر ذهن و فکر انسان­ها را نیز هوشمندانه دنبال می­کنند و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم!

۲ بهمن ۱۳۸۸

هنرنمایی روی دیوارهای شهر

کلماتی ساده با حروفی رنگارنگ و درهم رفته که گاه با اشکالی عجیب و غریب درهم آمیخته اند را می­شود بر دیوارهای گوشه و کنار شهر دید. نگاره­هایی نامأنوس که با اسپری­های رنگی بر دیوارها حک شده اند و از دیگر نقاشی­های دیواری حکایتی سوا دارند.
این ترکیب عجیب خط و نقاشی که بر رسانه ای به نام دیوار رخ می­نمایاند را در آن سوی مرزهای کشور ما "گرافیتی" نام داده اند که ریشه در زبان ایتالیایی دارد و اثرگذاری سریع و خط خطی تیز و فرز و بی­اذن و اجازه معنایش داده اند.

در ایران ما هم به­سان روم و یونان و مصر باستان، حک کردن تصاویر بر دیواره غارها و صخره ها پیشینه ای چند هزارساله دارد و پیشتر که می­آییم، "پرده­خوانی" را می­توان جانشینی برای این دیوارنگاری­ها دانست.
بهره گیری از دیوار برای پیام­رسانی در ایران به صورت پرده­خوانی، از پیش تا پس از اسلام رایج بوده و برخی بر این باورند که این نقش­گری ریشه در هنر مانوی داشته است. پرده خوانان، پارچه ای را که تصویر یک یا چند مجلس حماسی و یا زندگی و مصایب خاندان پیامبر(ص) بر آن نقش شده بود را بر دیواری می­آویختند و حوادث ترسیم شده را با صدایی خوش و با آب و تاب فراوان و افزودن حواشی بسیار برای مخاطبان نقل می­کردند. گاه نیز تصاویر فرشتگان و بنی آدم و آنچه در توصیف قیامت و پاداش و عذاب آن وعده داده شده است بر این پرده­های دیواری نقش می­شد که بدان "صورت­خوانی" هم گفته اند.
آنچه در بررسی پرده خوانی در خور توجه است، اهمیتی است که ارتباط گران کهن در روزگاران گذشته به "تصویر" می­داده اند و بر توانمندی آن در بیان و انتقال مفاهیم و جایگیر ساختن پیام در ذهن مخاطبان آگاهی داشته اند.
پیشتر که بیاییم، ایرانیان از دیوارهای شهر و دیارشان بیشترین بهره­ها را برای پیام­رسانی برده اند که نمود برجسته آن را می­توان در دیوارنویسی­های روزگار وقوع انقلاب اسلامی در ایران در سه دهه پیش جست. ایامی که دیوارها، انبوهی از پیام­ها را بر خود داشتند که با اسپری­های رنگی، قلم مو، شابلون و حتی زغال و گچ ترسیم شده بود و گاه هنرنمایی­های پرمفهومی نیز در نگارش این پیام ها رخ می­نمود که وارونه نوشتن واژه "شاه" را می­توان در همین شمار آورد.
اما آنچه در این نوشتار مورد توجه است، همان نقاشی­های دیواری در مفهوم وارداتی آن است که از آن به "گرافیتی" یاد شد.
گرافیتی، نوعی هنرنمایی خیابانی است که در آن با ابزاری ساده همچون اسپری رنگ و بر بومی آماده که همان دیوارهای شهر است، بدون کسب مجوز و به صورت غیرقانونی، نقوش و کلماتی ساده و هدفمند و البته با سرعت و شتابناک حک می­شوند.
این نشانه گذاری دیواری در غرب مدرن، نوعی خرابکاری معترضانه به شمار رفته و آن را یک ناهنجاری اجتماعی و از نمودهای آنارشیسم (بی سروری و دولت ستیزی) و وندالیسم (ویران­گری و اوباش­گری) می­دانند چرا که فردی بدون دریافت مجوز و به صورت غیر قانونی به حریم عمومی شهر و شهروندان خدشه وارد می­کند و البته اغلب پیامی هنجارشکن را انتشار می­دهد.
همراه بودن گرافیتی با فرهنگ موسوم به "هیپ هاپ" در غرب نیز مایه نگاه منفی به این نوع از نقاشی دیواری بوده است. فرهنگ هیپ هاپ که از عناصری چون موسیقی هیپ هاپ (رپ)، رقص برک و دیوارنویسی شکل گرفته است، اثرات اجتماعی ناپسندی بر زندگی جوانان گذارده است که رفتارهای خودخواهانه، بی­توجهی به درس و تحصیلات، نافرمانی نسبت به قدرت­ها و حتی ترویج همجنس­گرایی نمونه ای از این اثرهاست و از همین روست که نگاهی رماننده با گرافیتی همراه شده است.
به هر روی گرافیتی نه تنها در غرب ظهوری نمایان دارد، که این روزها بر دیوارهای ایران ما هم خودنمایی می­کند. این هنرنمایی دیواری گاه انتقال دهنده پیام­های سیاسی و اجتماعی است و گاه واکنشی ساده و اعتراضی از سوی یک جوان. گاه یک عقده گشایی خرابکارانه است و گاه آفرینش هنری ارزشمند و یاری­رسان به تزیینات شهری. گاه نوعی یادگارنویسی برای ماندگار کردن خود است و گاه ایجاد پس زمینه ای جذاب برای تولید یک کلیپ ویدیویی!
چه بخواهیم و چه نخواهیم، جوانان ایران هم بی آنکه دلبسته یا وامدار فرهنگ هیپ هاپ و مانند آن باشند، با هنر گرافیتی آشنا شده اند و از دیوارهای شهر برای پیام­رسانی هنرمندانه خود بهره می­گیرند.

۳۰ آذر ۱۳۸۸

کوچ پیرمرد و قدرت نمایی رسانه های نوپدید

خبرگزاری رسمی جمهوری اسلامی ایران مانده بود سردرگم که خبر را چگونه بازتاب دهد. دیگر خبرگزاری‌های رسمی نظام هم در این سردرگمی همراه بودند. تیتر و متن خبر خود را چندین بار تغییر دادند. "فارس" که پیشوند "ایت الله" را در کنار نامش نهاده بود، دقایقی بعد به تقلید از "ایرنا" نوشت: "منتظری درگذشت".
کمی بعد از آن در متن خبر هر آنچه محتوای مثبت بود حذف شد و در یادکرد از پیشینه او یکسره باری منفی به خبر داده شد. هنوز دقایقی نگذشته بود که باز با حذف برخی جملات، از نیش تند قلمشان کاستند و راه میانه برگزیدند.
و این بازی با پس و پیش کردن واژه‌ها همچنان ادامه داشت. صدا و سیمای کشورنیز کوشش داشت تا روشن نشدن موضع رسمی نظام، چشم و گوش بر این خبر ببندد و در نشر خبر درنگ کند و این همه بود تا پسین یکشنبه 29 آذرماه که پیام رهبری نظام در تسلیت درگذشت "فقیه بزرگوار آیت الله آقای حاج شیخ حسینعلی منتظری رحمت الله علیه" صادر شد و رسانه‌های رسمی تکلیف خود بازشناختند.

بیش از بیست سال بود که کسی تصویری از او بر صفحه تلویزیون و یا در صفحات روزنامه‌ها ندیده بود. بیش از دو دهه بود که سخنانش در هیچ رسانه ای در کشور امکان انتشار نداشت. سال‌ها بود که برای نامش در رسانه‌های رسمی کشور جز به تحقیر و تخفیف و همراه با القابی نکوهیده همچون "ساده لوح" جایی نبود. سالیان درازی بود که اویی که زندان و شکنجه و تبعید را از سر گذرانده و تا مرجعیت و قائم مقامی رهبری پیش رفته بود، از عرصه اطلاع‌رسانی رسمی در همه ابعاد نوشتاری، شنیداری و دیداری به کناری نهاده شده بود و حتی نزدیکی به او خود بهانه ای برای همسایگی با جرم بود.
صحنه نمایش روشن وشفاف است. در یک سو رسانه‌های اصلی و مقتدر کشور که تنها نیم نگاهی با اکراه به خبر درگذشت یک مرجع تقلید دارند و در سویی دیگر پیرمردی بی‌رسانه و سال‌ها مأنوس با تنهایی که اینک بار سفر به دیار ابدی بسته است.
اگر دنیا در سالیانی پیش از این توقف کرده بود، پایان این صحنه آشکار بود. پیرمرد همچنان که در این سال‌ها به خلوت خود خو کرده بود، در تنهایی و سکوت در جمع کم‌شماری از بستگان و مریدان مشایعت می‌شد و بر بستری از خاک می‌آرمید.
دنیای امروز ما اما رسانه‌های گونه‌گونی به خود می‌بیند. رسانه‌های نوپدیدی که حتی غول‌های رسانه ای پیشین را به واکنش وا داشته اند. دیگر رادیو، تلویزیون و مطبوعات توانمندی‌های گذشته خویش را از کف داده اند و در هماوردی با رسانه‌های تازه بیمناکند. امروز رسانه‌هایی آمده اند که در بند تأیید و تکذیب‌ها نمی‌مانند. در قواعد و قوانین خشک و رسمی خبر و خبرنگاری دست و پا نمی‌زنند. برای انتشار خبر در انتظار اذن و دستور فرادستان نمی‌مانند. نه در تنگنای ادبیات گرفتار می‌مانند و نه سلسله مراتب اداری برایشان معنا دارد. به تمامی با هزینه‌های تولید و نشر خبر بیگانه اند و به سرعت می‌سازند و می‌پراکنند.
تلفن‌های همراه از هر شهروندی یک خبرنگار ساخته اند که دوربین به همراه دارد و عکس می‌گیرد و فیلم می‌گیرد و با فناوری بلوتوث انتشار می‌دهد و پیامک می‌فرستد و با اتصال به اینترنت به شبکه ای گسترده و شگرف پیوند می‌خورد و خبرش را آن‌سان که در گمان ناید تکثیر می‌کند و جهانی می‌کند.
وبلاگ‌ها موهبتی شده اند تا شهروندان بی‌آنکه پس از تأیید صلاحیت‌های گوناگون ماه‌ها و بلکه سال‌ها در انتظار دریافت اجازه انتشار نشریه‌شان از سوی هیأت نظارت بر مطبوعات باشند و بی‌آنکه به هزینه‌های انسانی و مادی چاپ یک جریده بیندیشند، به آسانی به مقام سردبیری نایل آیند و هرچه دل تنگشان می‌خواهد بر صفحات اینترنت انتشار دهند.
شبکه‌های اجتماعی در گستره وب از "فیس بوک" تا "اورکات" و "توییتر" دنیایی را ساخته اند که شهروندان آن می‌توانند پیام دلخواهشان را چه نوشتاری باشد چه دیداری یا شنیداری و یا ترکیبی از اینها به سرعت و به آسانی به دیگران ارسال کنند و بی‌آنکه در اندیشه فاصله جغرافیایی و محدودیت‌های این‌چنینی باشند، یکدیگر را کنار هم و در دسترس بیابند.
پس ماجرا دیگر گونه است. از این روست که مردم منتظر نمی‌مانند تا همه چهره‌های شاخص نظام یک به یک پیام‌های تسلیت بفرستند تا نوبت به سوگواری ایشان برسد. منتظر نمی‌مانند تا خبرگزاری‌های رسمی در چگونه خواندن نام او که آقا" باشد یا "شیخ"، "حسینعلی" باشد یا "آیت الله" به تفاهم برسند. منتظر نمی‌مانند تا ببینند رییس دولتی که برای جان‌باختگان آتش‌سوزی در یک کاباره در روسیه اظهار اندوه کرده و برای بازماندگان آن حادثه صبر و اجر طلبیده بود، حاضر خواهد بود برای رحلت یک مرجع تقلید در داخل کشور غمی به خود راه بدهد یا نه. منتظر نمی‌مانند تا رادیو و تلویزیون آنان را به سوگواری فرابخواند. منتظر نمی‌مانند تا صبح فردا برسد و ببینند آیا تصویر آن فقید بر صفحات روزنامه‌ها نقش می‌بندد یا نه. منتظر هیچ واکنش آگاهی‌رسان و خبردهنده ای از سوی رسانه‌های رسمی نمی‌مانند و خود دست به کار می‌شوند.
اینچنین است که پیامک‌ها پیاپی خبر از کوچ پیرمرد می‌دهند. ایمیل‌ها خبر را تکثیر می‌کنند. وبلاگ‌ها به سوگ می‌نشینند. شبکه‌های اجتماعی در پهنه اینترنت سوگمندانه آگاهی‌رسانی می‌کنند...
و بدین‌سان بی‌آنکه صدا و سیما با ویژه برنامه‌های سوگوارانه به مرثیه‌سرایی برای او پرداخته باشد و بی آنکه مطبوعات مجالی برای خبررسانی و فراخواندن مردم داشته باشند، رسانه‌های نوپدید توان خویش را به رخ رسانه‌های پایدار پیشین می‌کشند و در زمانی کوتاه، جماعتی انبوه برای تشییع پیکر پیرمرد مهمان قم می‌شوند.

۲۱ آذر ۱۳۸۸

این راهش نیست!

دگرگونی در دکور برنامه‌های تلویزیونی، استفاده از مبلمان‌ها و تزیینات گرانقیمت، بهره‌گیری از رنگ و لعاب تازه و اغراق آمیز، قرار دادن صفحه‌های نمایشی بزرگ و متعدد، به خدمت گرفتن چندین و چند مجری جوان، خواندن یکدیگر به نام کوچک، ترویج گویش محاوره ای و غیر رسمی و... همه و همه قرار است شمار مخاطبان کاهش یافته رسانه ملی را دیگر بار در برابر تلویزیون بنشاند و اعتماد خدشه‌دار شده بینندگان را بازسازی کند ولی چه سود که: "جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟!" متولیان سیمای جمهوری اسلامی ایران چندی است که با تقلیدی ظاهری و ناشیانه از شبکه‌های موفق برون‌مرزی و دگرگونی در چهره بصری برنامه‌های خود -به ویژه در بخش‌های خبری- در پی بازگرداندن مخاطبان به پای جعبه جادوی خود هستند و بر این گمانند که بی‌نیاز از تحول محتوایی می‌توانند با الگو گرفتن ظاهری از شبکه‌هایی چون بی‌بی‌سی و الجزیره، کامروا شوند.
این متولیان با آگاهی از ریزش مخاطبان خود، چاره را در نمونه‌برداری‌هایی شتابزده و نارس از دیگر شبکه‌ها دیده اند و بی‌آنکه در اندیشه رعایت استانداردهای حرفه ای رسانه باشند، پنداشته اند که با افزودن موسیقی به میانه اخبار، تکرار سرخط خبرها در میانه اخبار، الگوبرداری از گرافیک خبری دیگران و ایجاد فضای غیر‌رسمی میان مجریان و خبرنگاران –که بیش از حد ساختگی و باورناپذیر از کار در آمده است- خواهند توانست جای خالی شاخص‌هایی چون "بی‌طرفی رسانه ای"، "دوری از سانسور" و "انصاف خبری" را پر کنند.
در چند ساله گذشته گویی همه خلاقیت و نوآوری دست اندرکاران رسانه ملی در پدید آوردن دو بخش خبری "شصت ثانیه" و "بیست و سی" به پایان رسید و اینک چیزی جز تقلید و دنباله‌روی از دیگران در چنته خود نمی‌یابند و گمان می‌کنند این مشاطه‌گری ظاهری می‌تواند کاستی‌های محتوایی را بپوشاند غافل از آنکه به گفته شیخ اجل: "کوشش بی‌فایده است وسمه بر ابروی کور".
در هنگامه ای که از شمار مخاطبان رسانه ملی کاسته شده است و فرمان‌داران این رسانه نیز بر این ریزش مخاطبان آگاهی دارند، باید در پی علت‌ها بود که آشکارترین آنها یکسویگی، انحصار و فراگیر نبودن پیام‌های ارسالی از این رسانه است.
امروز تنوع و گونه‌گونی رسانه ای آنچنان است که مخاطبان به آسانی فرصت می‌یابند دست به انتخاب بزنند و خود از میان انبوه پیام‌هایی که سوار بر امواج آسمان را می‌پیمایند، گزینش‌گر پیامی دلخواه باشند.
در این شرایط، رسانه ای در جذب مخاطب کامیاب خواهد بود که از انسداد خبری بپرهیزد، به نیازهای مخاطب خود بیندیشد، از سانسور و یکسویه نگری در بیان وقایع و رویدادها دوری کند، به شعور و فهم گیرندگان پیام خود ارزش بنهد، به رعایت انصاف و بی‌طرفی در انتقال اطلاعات نزدیک شود، جامعه مخاطبان خود را گسترده و ناهمگون ببیند و به گونه ای فراگیر پاسخگویشان باشد، در اعتبار خود و اعتماد مخاطبان خود اندیشه کند، از گسترش فرهنگ چاپلوسی و ریا بگریزد، تک‌صدایی را به کناری بنهد، باورپذیری خوراک رسانه ای را برای مصرف‌کنندگان آن افزایش دهد، از رفتار کلیشه ای و نمایشی گریزان باشد و... و پس از این پرداختن به محتواست که نوبت به تدارک شکل و قالب عرضه پیام می‌رسد وگرنه، قیافه رسانه ای توانمند به خود گرفتن و ناتوان بودن از جذب مخاطب، تنها اتلاف سرمایه است.
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار / کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست؟!
مجریان برنامه‌های سیمای جمهوری اسلامی ایران یا توان اداره یک گفت‌و‌گوی چالشی و نفس‌گیر با مدیران و مسوولان دولتی را ندارند و یا اجازه چنین شیوه ای به آنها داده نمی‌شود. پس با پرسش‌هایی از پیش آماده شده و از موضع ضعف در برابر مقام‌های حکومتی می‌نشینند و مخاطب را از کف می‌دهند. ساده انگاری است اگر چاره این کاستی را در تغییر شیوه گویش مجریان بدانیم و با دور کردن آنان از گفت‌و‌گوهای رسمی، وادارشان کنیم همدیگر را به نام کوچک صدا بزنند، ژست‌هایی ساختگی به خود بگیرند، از جملاتی تصنعی برای ارتباط بخش‌های مختلف برنامه به هم بهره بگیرند و نمایشی ناپسند را ارایه دهند.
حضور کارشناسانی با گرایش‌های فکری و سیاسی گوناگون در برنامه‌های اجتماعی و سیاسی رسانه ملی به چشم نمی‌آید و تنها یک صدا و یک تفکر فرصت بروز و ظهور از قاب تلویزیون رسمی کشور را می‌یابد. این کاستی با استفاده از جلوه‌های بصری پر رنگ و لعاب تقلیدی و دکورهای آن‌چنانی جبران نمی‌شود و خام اندیشی است اگر بدین شیوه قصد فریب مخاطب را داشته باشیم.
هنر آن است كه بي آرايش‌هاي فريبنده، كامياب در ربايش مخاطب باشيم نه آنكه با هزار مشاطه‌گري و آرايش صوري، با چنته اي خالي از محتواي جذاب و همه‌گير در برابر چشمان مخاطباني آگاه به خودنمايي بپردازيم.
این تنوع آفرینی‌های وارداتی و تقلیدی، راه پايبند ساختن مخاطب نيست. تدبيري ديگر بايد.

۱۹ آذر ۱۳۸۸

کاسه گر چینی نباشد گو مباش

رنج و سختی که فزون می­شود، حساسیت آدمیزاده اندک می­شود. سوگ و اندوه را اندازه ای است که چون از آن فراتر رود، اثرگذاری­اش کم می­شود. عادت می­کنیم. خو می­گیریم. درست همان سان که سرماخوردگی در فصول گرم سال کمی شگفتی دارد اما به فراوانی این بیماری در زمستان عادت کرده ایم.
هنگامی که در فضای باز اطلاع­رسانی عمومی در جامعه، نشریه ای به بلای توقیف گرفتار می­شود، افکار عمومی به تلاطم می­افتد و موجی از نگرانی پدید می­آید اما با تداوم روند محدودیت رسانه ای، به توقیف و تحدید عادت می­کنیم. از شدت حساسیت­مان کاسته می­شود و به بازماندن از گفتن و نوشتن خو می­گیریم.
تعطیل شدن یک نشریه به "مرگ" می­ماند و اندوه و سوگ در پی دارد و اگر این تعطیلی به فرمانی از بالا باشد "اعدام" را شبیه است که تاریخ صد و پنجاه ساله مطبوعات ایران، از این گونه بسیار به سوگ نشسته است و گویی کم و بیش به این داستان عادت کرده ایم.

در خبرها آمده بود که ما در رده­بندی جهانی آزادی مطبوعات در میان 175 کشور جهان تنها از سه کشور ترکمنستان، کره شمالی و اریتره بالاتر ایستاده ایم (*) و هنوز تلخی این خبر را در کام داشتیم که پس از توقیف یک روزه روزنامه "همشهری" و تعطیلی به ظاهر خودخواسته روزنامه "خبر"، روزنامه "حیات نو" هم به فرمانی از انتشار بازماند.
این آمارها و رده بندی­ها را هم که کناری بنهیم، نیم نگاهی به تعداد مطبوعات فعال در کشور و شمارگان هر یک از آنها خبر از شکاف فاحش میان شمار باسوادان و تحصیل­کردگان ایران با کمیت رسانه­های مکتوب این سرزمین می­دهد و بیانگر وضع نا­به­سامان این بخش رسانه ای کشور ماست که تازه همین شمارگان محدود نیز بیشتر در انحصار روزنامه­ها و مطبوعات دولتی است!
در چنین هنگامه ای که رسانه­های بیگانه در کمین فرصت­های افزون­تری برای چیرگی بر افکار عمومی ایرانیان هستند، توقیف هر نشریه داخلی را می­توان مجال دادن به آنان دانست و دیگر چه جای دشنام دادن به آنان که چرا به خبرپراکنی درباره ما می­پردازند؟!
شیر را سلسله در گردن و روبه همه شب / فارغ البال به اطراف دمن می­گردد
از انتشار بازماندن هر رسانه منتقد و مستقل داخلی نه تنها برای بیگانگان فرصت آفرینی می­کند که فضا را برای دامن زدن به شایعات آماده می­کند و زمینه ای مساعد برای فزون شدن و تکثیر رسانه­های زرد فراهم می­آورد و البته برای انسانی که به دنبال آگاهی است، راه دریافت اطلاعات مسدود نمی­شود که گفته اند:
گر نبود مشربه از زرّ ناب / با دو کف دست توان خورد آب
وقتی رسانه ای از آگاهی­رسانی باز می­ماند، افکار عمومی رسانه ای جایگزین برایش می­یابند که گاه در تقابل با منافع ملی ماست، ابراز عقیده ها گونه ای پنهان و زیرزمینی می­یابند، کلاغ­ها بر مدار شایعه به پرواز در می­آیند(*)، ارزش ننهادن به نمایندگان شعور اجتماعی مردم در اذهان تداعی می­شود، حق حضور همیشگی چشمان تیزبین و کنکاش­گر مردم خدشه دار می­شود، نارضایتی صنفی در میان اهل قلم پدید می­آید، امنیت شغلی روزنامه­نگاران آسیب می­بیند و روزنامه نگاران توانمند و تجربه آموخته به مهاجرت از دیار خویش رانده می­شوند، از نگاه افکار عمومی دنیا بر چهره حکومت خط می­افتد،... و البته آش آگاهی و دانستن باز هم شیفتگانش را سیر خواهد ساخت هرچند که در کاسه ای چینی عرضه نشود!
یکی از پیمانه­های سنجش آزادی در جوامعی که داعیه آن را دارند، وجود جریان آزاد اطلاعات به ویژه در نشر مطبوعات است و نیز هرچه حکومتی استواری و پایداری بیشتری داشته باشد، آستانه تحمل افزون­تری در برابر رسانه­های منتقد از خود نشان می­دهد.
فعالیت رسانه ای که شجاعت و دلیری ابراز نظر و نقد جدی بر تصمیم­گیری­ها و برنامه­های حکومت را داشته باشد، موهبتی برای حکمرانان است تا به آسانی از بازخورد تصمیم­های خود آگاه شده و بدون پرداخت هزینه­های گزاف، از کاستی­های برنامه­های خویش باخبر شوند.
با محرم دانستن مردم و میدان دادن به نمایندگان آنان در رسانه­ها، می­توان مبانی مشروعیت­ساز برای تصمیم­گیری­ها را قوام و استواری بخشید و مجال اثرگذاری بر افکار عمومی را از رسانه­های بیگانه بازستاند.
بردباری و سعه صدر در برابر نقدهای رسانه ای –حتی اگر نامنصفانه و سیاه­نمایی خوانده شود-، فرصتی برای حاکمیت است تا ظرفیت و توان نقدپذیری خود را به نمایش بگذارد و در ماندگارسازی خود با بهره گیری از همین نقدها بکوشد و مگر جز این است که: "صبر، تلخ است ولیکن بر شیرین دارد"؟
کاش حساسیت­مان بیش از این فرو نکاهد و کاش بیش از این به سوگ و اندوه عادت نکنیم.