(این یادداشت در روزنامه مغرب منتشر شد)
۱۵ آبان ۱۳۹۱
گردش یکسان اطلاعات؛ الزامی برای حمایت از تولید ملی
(این یادداشت در روزنامه مغرب منتشر شد)
۳ آبان ۱۳۹۱
هرم مازلو و تبلیغ تجاری برای فرش دستباف ایران
۲۸ مهر ۱۳۹۱
رسانه ها نگویند سرمایه دار بد است!
۳ اردیبهشت ۱۳۸۹
اخلاق روزنامه نگاری و دغدغه نان
گپ و گفتی شکل گرفته بود که بیشتر به گلایه اهالی رسانه از تبار روابط عمومی چی ها می گذشت و در میان این گله گذاری ها، آنچه پررنگتر بود، خرده گیری بر شیوه سپاسگزاری روابط عمومی ها از خبرنگاران بود که در شکل و شمایلی ناروا، پول یا هدیه ای را کف دست ایشان می نهند.
اهل رسانه بر این باور بودند که این شیوه از سپاسگزاری، سبک داشتن و خوار شمردن کار حرفه ای روزنامه نگاری است و چنین گمانی پدید می آورد که اهل روابط عمومی در پی ارزان خریدن خبرنگاران هستند و آنچه در این میانه آسیب خواهد دید، "اخلاق" است.
درباره "اخلاق روزنامه نگاری" بسیار گفته اند و نوشته اند و در کشورهای مختلف مرام نامه ها و منشورهای پرشماری برایش سامان یافته است.
یکی از محورهای مورد بحث در حوزه اخلاق روزنامه نگاری، حد و رمز میان کار حرفه ای و "تجارت قلم" است. نگرانی از آلوده شدن روزنامه نگاران به پول و رشوه و سرسپردگی آنان به نهادها و سازمان های دارا و از آن سو نگرانی از طمع ورزیدن این نهادها و یا افراد به جهت دادن به قلم روزنامه نگاران، دغدغه ای است که در حوزه اخلاق رخ می نمایاند.
روزنامه نگار باید که در تعامل با نهادها، سازمان ها و دولتمردان به دور از غرض ورزی و جانبداری برخورد کند و با پرهیز از سرپوش گذاشتن بر حقایق و یا ناراست نمایی، صادقانه و عادلانه به اطلاع رسانی بپردازد.
روزنامه نگار باید که منصفانه و آزادانه به آگاهی بخشی به جامعه بپردازد و بی بیم و واهمه از مسوولان بخواهد تا هر ابهامی را از فعالیتهای خود بزدایند و پاسخ هایی قانع کننده برای افکار عمومی داشته باشند و به هنگام سستی و کوتاهی، از مردم پوزش بخواهند.
روزنامه نگار باید که منافع و رفاه عمومی جامعه را بر بهره مندی شخصی خود ترجیح دهد و یکسره در خدمت کشف و بیان حقیقت باشد و...
اما گاه چنان است که پیوند میان "نان و قلم" چالش می آفریند و دغدغه نان چنان فشار می آورد که روزنامه نگار مجالی برای اندیشیدن به اخلاق حرفه ای نمی یابد و از گفته سعدی مدد می گیرد که: "تا نقدی ندهی، بضاعتی نبری"!
اینجا همان نقطه ای است که دولتمردان و سازمان های گوناگون را به طمع وامی دارد که خبرنگار را از آن خود کنند و "آگهی" را به جای "خبر" بر خروجی رسانه ها قرار دهند. اینجا همان جایی است که لگام اخلاق زدن بر رفتارهای روزنامه نگاری که دغدغه نان دارد دشوار می شود. اینجا همان گلوگاهی است که ایستادگی در برابر کانون های فشاری که به جای کار حرفه ای، تبلیغات سیاسی و بازرگانی می طلبند، سخت می شود.
آیین نامه ها، مرام نامه ها و منشورهای اخلاق روزنامه نگاری در کشورهای مختلف و در رسانه های گوناگون بر این گلوگاه سخت هشدار داده اند و با زبان ها و بیان های گونه گون خواستار مقاومت روزنامه نگاران در برابر "پول" شده اند.
در این منشورها آمده است که روزنامه نگار باید از هرگونه مشارکت و همکاری با سازمان های حوزه فعالیت خود در هر شکلی -از انجام پروژه های مشترک تا ارایه مشاوره و تضمین پوشش خبری فعالیت ها و مواردی از این دست- خودداری کند زیرا که در درازمدت از بازدهی او به علت پیدایش وابستگی کاسته می شود و او از این همکاری تأثیر خواهد پذیرفت.
در این منشورها آمده است که هر هدیه ای ممکن است این گمان را پدید آورد که در قبال آن انتظار همدلی و همراهی وجود دارد و روزنامه نگار با پذیرش هدیه، توان نقادی منصفانه را از کف بدهد و از همین رو دعوت به ناهار و شام، دریافت بلیت سینما و کنسرت موسیقی و حتی پذیرش سفرهایی که هزینه آن بر دوش سازمانی خاص است، تنها با اذن دبیران و مسوولان رسانه و آن هم با احتیاطی فراوان مجاز است.
اما در دنیای بیرون از منشورها و آیین نامه ها، "کبوتر صد دیناری، یاکریم نمی خواند" و وقتی روزنامه نگار غم نان دارد و از ناامنی شغلی در رنج است، آسان است که بگوید: "شل کن سر کیسه که بی مایه فطیر است"! آن هم در کشور ما که موجه یا ناموجه، تعطیلی و توقیف رسانه ها رایج است و بیکارشدن و سرگردانی اصحاب رسانه امری طبیعی!
نبود یا کمبود امنیت شغلی، اخلاق حرفه ای روزنامه نگار را خدشه دار و آسیب پذیر می کند و وقتی تأمین معیشت دشوار باشد، قلم زدن در چند رسانه یا همکاری با چند نهاد، تلاشی است برای به دست آوردن حداقل نیازهای مادی و در این شرایط نمی توان انتظار رعایت تمام و کمال اخلاق حرفه ای را داشت.
چه شاد و خرسند شدم وقتی در آن مهمانی، خبرنگاران حوزه اقتصادی و بازرگانی رسانه ها به جای آنکه بگویند: "بی مایه اگر رستم زال است، ذلیل است"، فریاد برآورده بودند که: "در فکر خرید ما نباشید".
۲۷ اسفند ۱۳۸۸
پیوند "تجارت" و "سیاست" در تبلیغات
این شعار تبلیغی در سال 1327 و در روزنامه کیهان به چاپ رسیده است که در کنار آن نمایی از برج چاه نفت در کنار پالایشگاه آبادان دیده می شود که تصویری از جورابی مردانه به آن پیوند خورده و در پایین آگهی نیز متصدی خندان پمپ بنزین ایستاده است.
از چنین تبلیغاتی که در آنها چند هدف تبلیغاتی در کنار هم قرار می گیرند، به "تبلیغ در تبلیغ" یاد می کنند و در این نمونه مشخص، "تبلیغ تجاری" با "تبلیغ سیاسی" هم داستان شده است تا تولیدکننده جوراب منصفی هم پشتیبانی خود را از سیاست ملی شدن صنعت نفت نشان دهد و هم حمایت افکار عمومی را -که در آن روزگار به این ملی شدن دل بسته بودند-، از آن خود کند و تجارتش را رونق بخشد.
این آگهی و نمونه هایی از این دست نشانه هایی هستند از ارتباط میان "افکار عمومی" و "تبلیغات" و نیز نشان دهنده نزدیکی میان دو گونه تبلیغات "تجاری" و "سیاسی".
این ارتباط دو سویه است و همچنان که تبلیغ یکی از موثرترین شیوه های اثرگذاری بر افکار عمومی است و بر زیست و چگونگی زندگی شهروندان اثر می گذارد، تمایلات و خواسته های افکار عمومی نیز به تبلیغات سمت و سو می دهند و به برخی ابزار و شیوه های تبلیغاتی میدان گسترده تری برای خودنمایی می بخشند.
با استوار شدن اندیشه مردم سالاری در جوامع مختلف، مردم بیش از پیش در برابر تبلیغات افراد و گروه هایی قرار گرفته اند که می خواهند با تأکید بر رأی و خواست آنان به قدرت و حاکمیت برسند و این یورش های بی امان سیاسی در قالب گونه های گوناگون تبلیغات رهایشان نمی سازد که این تبلیغات سیاسی در بسیاری از موارد از مجرای تبلیغات تجاری رخ می نمایانند.
نه تنها سیاست ورزان برای رسیدن به خواسته های خود بر تبلیغات تجاری سوار می شوند بلکه اهالی تجارت نیز گاه برای بهبود وضع اقتصادی خود و جستن دارایی های افزونتر، به سیاست روی می آورند و از تبلیغات سیاسی برای ایجاد فضای بهتری برای کسب و کار خود و بهبود شرایط سرمایه گذاری و فعالیت اقتصادی بهره می برند.
در سال های مبارزه برای ملی شدن صنعت نفت ایران، از این دست آگهی ها فراوان در نشریات ایرانی به چشم می خورد و همراهی افکار عمومی با این خیزش سیاسی ملی، در تبلیغات تجاری نمود می یافت.
نویسنده کتاب "ایران در چهار کهکشان ارتباطی" در نمونه هایی که از آگهی های آن روزگار نقل کرده است، به آگهی چاپ شده در روزنامه کیهان در سال 1331 اشاره می کند که در آن با تیتر "میهن پرستان عزیز" برای تبلیغ "چای" چنین آمده است: "فقر و بدبختی که مدت هاست هم وطنان ما را تهدید به اضمحلال و نابودی می نماید، با دست اجنبیان و اجنبی پرستان خائن، از راه تعطیل تولید کشور برای ما سوغات آورده شده است. ایرانی پاک سرشت، قدم اول را علیه نفوذ بیگانگان، از راه مصرف چای محصول کشور آغاز می کند. چای های (سازمان چای میهن)، مهم ترین محصول چای کشور است که یگانه رقیب چای های مصنوعی خارجی است. فروش در تمام مغازه ها. از شهرستان ها نماینده معتبر می پذیرد. سازمان چای میهن، تیمچه قیصریه، تلفن 24922".
و این گونه از آگهی ها که از پیش به مطبوعات سفارش داده شده بودند، تا چند روز پس از کودتای 28 مرداد نیز چاپ می شد مانند آگهی مصرف یک نوع چای داخلی دیگر که روز 31 امرداد 1332 در کیهان درج شد و در آن گفته شده بود: "با خرید کالای وطن، کشور را از فقر اقتصادی نجات دهید."
امروز این نزدیکی "تجارت" و "سیاست" در تبلیغات بسیار گسترده تر، ژرف تر و پرشمارتر است.
۲۳ آبان ۱۳۸۸
"علامات مخصوصه" و آگاهيرساني بر فرش ایرانی
پیوند و نزدیکی فرمانروایان قاجاری با فرش ایرانی تا بدان پایه بود که برخی از طرحهای نامدار فرش را به نام ایشان خوانده اند آن چنانکه طرح "گلدانی ظل السلطانی" را به فرزند ناصرالدین شاه "ظل السلطان" نسبت داده اند و طرح "وزیر مخصوص" را به نام "غلامحسین خان وزیر مخصوص" والی فارس در عهد قجر خوانده اند.
صادرات فرش دستباف ایرانی که از دوره ناصرالدین شاه سامان یافته بود، در واپسین سالهای زمامداری قاجاریان پای چندین شرکت خارجی را نیز برای تولید و صادرات این دستبافتهها به ایران باز کرده بود. نوبت که به فرمانروایی رضاخان پهلوی رسید، سود سرشاری که نصیب فرنگیها میشد، دولتیان را واداشت تا خود در این وادی بازیگر شوند و اینچنین بود که "موسسه قالی ایران" راه اندازی شد.
در میان 25 وظیفه ای که از سوی وزارت اقتصاد ملی در سال 1309 خورشیدی برای این موسسه شمرده شده است، یکی هم این بود: "تأسیس علامات مخصوصه دولتی برای قالیها"
بهرهگیری از این "علامات مخصوصه" در سرزمین ما پیشینه ای دراز دارد و شاید گزافهگویی نباشد اگر ایرانیان را نخستین پدیدآورندگان "نشان تجاری" یا "برند" بدانیم.
نویسنده کتاب "ایران در چهار کهکشان ارتباطی" باشندگان دیرین این سرزمین باستانی را تا بدانجا در کار آگاهیرسانی درباره خدمات و یا کالاهای خود پیشرقته میداند که باور دارد در دوره هخامنشیان از نوعی علامت تجاری بهره میبرده اند.
دکتر محسنیان راد با اشاره به کاوشهای باستانشناسی در شهر باستانی "دهانه غلامان" در سیستان، از کشف 100 لیوان در یکی از اتاقها خبر میدهد که "همگی دارای علامتی یکسان بودند و پنج مهر نیز به دست آمد که همان علامت را داشتند و معلوم بود که برای ممهور کردن لیوانها از آنها استفاده میکرده اند. این مجموعه میتواند قدیمترین علامت تجاری در تبلیغات بازرگانی در ایران محسوب شود."
بر این پایه ایرانیانی چنین هوشمند که پیشینه ای در بهرهگیری از نشانهای ویژه داشتند، روا بود که در دستبافتههای خود نیز به ثبت نشان خویش دست یازند حتی پیش از آنکه دستوری بر این کار باشد و از همین روست که از گذشتههای دور نام بافنده یا منطقه بافت را بر پیشانی یا کنارههای انواع دستبافتهها مینگاشته اند که در متون کهن تاریخی نیز بدانها اشاره شده است.
نوشتن نام محل بافت یا نام بافنده بر حاشیه دستبافتهها و فرشهای کهن ایران را افزون بر ثبت آنها به نامی خاص و برندی ویژه، میتوان گونه ای از اطلاعرسانی نیز به شمار آورد که از گذشته تا به امروز به سخنگویی و آگاهیرسانی به ما سرگرمند.
استفاده از نوشته بر روی فرش از جنبه آگاهیرسانی به دو گونه بوده است. نخست آن که بافنده نام خود را بر حاشیه فرش میبافته و اغلب به جای کلمه "ساخت" -که امروزه بر روی کالاها مینویسند-، از واژه "عمل" استفاده میکرده است. بهترین نمونه در این زمینه، فرش نامدار "شیخ صفی" است که عبارت "عمل بنده درگاه مقصود کاشانی" بر بالای آن بافته شده است.
این قالی که در عهد شاه تهماسب صفوی برای گستردن در مقبره شیخ صفی الدین اردبیلی بافته شده است و امروز در موزه ویکتوریا و آلبرت لندن نگهداری میشود، در قسمت بالایی متن و چسبیده به حاشیه، دارای قابی است که در آن نوشته شده است: "جز آستان توام در جهان پناهی نیست، سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست، عمل بنده درگاه مقصود کاشانی، سنه 946".
گونه دیگر، نوشته ای بوده که به خواست سفارشدهنده بر روی کالا حک میشده و گاه علت بافت را بازگو میکرده است. عبارت "فرمایش ..." و یا "وقف ..." که بر بسیاری از فرشهای قدیمی دیده میشود و از سفارشدهنده بافت آن و یا انگیزه وی در تولیدش خبر میدهد، از همین گونه است.
نمونه را قالیچه ای با طرح درختی و پرندگان و حیوانات که در عهد مظفرالدین شاه قاجار بافته شده و بافنده همراه با ذکر نام خود –ابوالقاسم کرمانی-، نام طراح –فرصت الدوله- و نام دستور دهنده بافت را هم درج کرده است: "فرمایش آقای بهجه الملک...".اما "موسسه قالی ایران" که قرار بود "علامات مخصوصه" برای فرشهای ایرانی پدید آورد، دو سه سالی بیشتر دوام نیاورد و چندی بعد به دستور رضاشاه، زیر پای همه شرکتهای خارجی فعال در امور فرش ایران جارو شد و "شرکت سهامی فرش ایران" جایگزین آن موسسه شد تا نامش به نشانی ویژه برای فرشهای تولیدیاش بدل شود که تا به امروز هم برقرار است و البته دیگر تولیدکنندگان نامدار فرش دستباف ایران نیز چون گذشته همچنان از "علامات مخصوصه" یا "نوشتههای آگاهیرسان" بر فرشهایشان بهره میبرند.
۱۷ اسفند ۱۳۸۷
Persian Carpet در Euronews
نمايي از بامي بادگير دار كه گويا خانه بروجردي ها در كاشان است، تصوير دختري چنگ نواز بر اين بام، پنجره ارسي با شيشه هاي رنگي و چند نماي ديگر با كمترين ماندگاري در ذهن بيننده، و سرانجام فرشي كه گربه اي روي آن ميلمد. اين شرح تيزري در معرفي فرش دستباف ايران است كه ماهها از شبكه يورونيوز پخش شده است.فرش دستباف ايران، گوهري ديرسال در صندوقچه جواهرات ايران زمين است كه از پس قرنها و هزاره ها همچنان تابناك و درخشان، ديدگان جهانيان را به خود خيره ميسازد.
اين هنر ديرپا، در دنياي امروز بهسان هر هنر و كالاي ديگري براي شناساندن خويش به نسل و دنيايي كه هماره در حال نو شدن است، نيازمند بهره گيري هوشمندانه از "تبليغ" است.
تبليغ، هنر معرفي كالاهاي اقتصادي و تجاري يا فرهنگي است و شگردي كه در صورت استفاده درست و آگاهانه، به رشد اقتصادي و بازرگاني ميانجامد.
به اين منظور بي گمان بايد به مخاطب شناسي، تازه ترين فنون تبليغات، نحوه تأثيرگذاري بر مشتري و ميزان تقاضا، تشخيص ابزار مناسب تبليغاتي و وسيله ارتباطي كارآمد، شيوه جلب توجه همگان به سوژه مورد نظر و مسايلي از اين دست توجه ويژه داشت.
تبليغ بايد خدمتي را معرفي كند، آگاهي دهنده باشد، خريدار را ترغيب كند كه كالا را هم اكنون بخرد، كالا را در ذهن مخاطب تثبيت و ماندگار كند و اطمينان بخش باشد و هر تبليغي كه چنين عناصري را بيشتر با خود همراه كند، تبليغ سودمندتري خواهد بود.
قدرت تبليغات آنچنان است كه در صورت استفاده درست از آن ميتوان بي ارزش ترين چيزها را نيز به گزاف ترين بها به فروش رساند و بديهي است كه فرش ايراني هم نيازمند بهره گيري از اين عنصر در گسترش بازار خود است. اما تيزر ياد شده تا چه اندازه هماهنگ با دانش تبليغات و تا چه حد توانمند است؟
الگوي AIDA از معروف ترين الگوها براي برنامه ريزي تبليغي است. بر پايه اين الگو، يك آگهي تبليغي موفق بايد چهار مرحله را طي كند:
"جلب توجه افراد، ايجاد علاقه در افراد، تحريك ميل افراد و سرانجام سوق دادن افراد به خريد."
تيزري كه مدتها مهمان بخش آگهي هاي شبكه يورونيوز بوده است (و گويا از شبكههاي العالم و جام جم نيز پخش ميشود)، تا چه حد از اين الگو و الگوهاي مشابه پيروي كرده است؟ اين آگهي بر پايه چه معيارهايي و با چه ميزان دانش علمي تبليغات و دانش روز آن ساخته شده است؟ و تا چه اندازه در جذب مخاطب توفيق داشته است؟
اين تبليغ تا چه حد ترغيبكننده و متقاعدساز است؟ آيا تنها با چيدن چند تصوير بصري زيبا در كنار هم مخاطب را ترغيب، علاقه مند و تحريك به خريد كرده ايم؟
آيا اين آگهي، اطلاعاتي درباره مزايا، برتريها و ويژگيهاي فرش دستباف ايران ميدهد؟ آيا به بيننده القا كرده است كه برگزيدن فرش ايراني بيش از هر كف پوش و زيرانداز ديگري شأن و منزلت به ارمغان ميآورد؟
شايد تصاوير زيبا در اين تبليغ جذب كننده باشد اما وقتي تصاوير بي ارتباط و ناتوان از نگهداري مخاطب باشند، از كنارشان به راحتي گذر ميكنيم.
بهره گيري از نماي معماري سنتي مناطق كويري ايران، استفاده از چنگ به عنوان ساز ديرين ايراني، جامه رنگارنگ و سنتي دختر و نيز گربه ايراني كه بر فرشي ميلمد، مجموعه تصاويري زيبا هستند كه تصوير ذهني مطلوبي از ايران به مخاطب ارايه ميدهند اما آيا چيدن اين تصاوير در كنار هم براي شناساندن فرش دستباف ايران و ترغيب مخاطب كافي است؟
شايد گفته شود كه در چند ثانيه فرصت براي آگاهي رساني درباره فرش و ارزشهاي آن و جلب مخاطب نيست ولي دنياي ما، تبليغات كوتاهتر و اثرگذارتر از اين را حتي در يك فريم ساده بسيار ديده است و از سويي هنگامي كه هزينه بالاي پخش در شبكه هاي جهاني ماهواره اي پرداخت مي شود، انتظار اثرگذاري و بهينه بودن آن، انتظار بالايي نيست!
در اين تيزر عامل خلاقيت كجاست؟ آيا نوآوري و ابتكاري در آن ديده مي شود؟ آيا به زمان بندي رسانه و اختلاف ساعت در كشورهاي مختلف براي بالا بردن شمار مخاطبان توجه شده است؟ آيا به جاي پخش مداوم اين آگهي، همزمان كردن آن با نمايشگاههاي بين المللي فرش و دكوراسيون مورد توجه بوده است؟ آيا به محدوده جغرافيايي رسانه و سطح پوشش آن و در دسترس بودن فرش ايراني براي خريدار ترغيب شده، انديشه شده است؟ آيا بازارهاي هدف و انگيزشهاي خريداران، شناسايي و تعريف شده اند تا آگهي بر آن مبنا توليد شود؟ آيا ميزان مخاطبان رو به رو شده با آگهي و ميزان جلب توجه آنان مورد سنجش قرار گرفته است؟ آيا اثربخشي اين تبليغ مورد ارزيابي قرار گرفته است؟ آيا ميزان تاثير آگهي بر سطح آگاهي، دانش يا رجحان مخاطبان هدف سنجش شده است؟ آيا براي تداوم اين شيوه از تبليغ و تيزرهاي استمرار دهنده آن فكري شده است؟ ...و آيا از تبليغات موازي و همپاي آن مانند آگهي در نشريات، اينترنت و... براي افزودن اثربخشي مدد گرفته شده است؟
دريغ كه نبود نگاه علمي به تبليغات در ايران به آشكاري به چشم ميخورد چنانكه پيامهاي تبليغاتي كمتر برگرفته از تلاش تحقيقاتي و بر پايه مطالعات مشتري يا بهره گيري از مشاوران كاربلد تبليغاتي است. اين پيامها در بيشتر موارد بدون توجه به مخاطب توليد مي شوند.
رشته هاي تخصصي دانشگاهي ويژه تبليغات نيز در ايران ما وجود ندارد و هركس با نگاه درآمدزايي به اين حرفه جذب مي شود. از همين روست كه با آمار فزاينده و شتابناك رشد شركتهاي تبليغاتي رو به روييم كه از شيوه هاي علمي پيروي نمي كنند و با كپي برداري از شيوه هاي پيشتر آزموده شده و يا باري به هر جهت و با گذر از مسير آزمون و خطا، كار خود را به پيش ميبرند.
فرش ايراني را اما شأني بالاتر شايسته است.
كاتلر در كتاب "مديريت بازاريابي" به نقل از انتشارات مك گرو- هيل در عباراتي تأمل برانگيز چنين آورده است:
"شما را به جا نمي آورم.
شركت شما را نمي شناسم.
چيزي درباره محصول شركت شما نمي دانم.
نمي دانم شركت شما معرف چيست.
نمي دانم مشتريان شركت شما چه كساني هستند.
از سابقه شركت شما اطلاعي ندارم.
درباره شهرت شركت شما چيزي نمي دانم.
حال، شما مي خواستيد چه چيزي به من بفروشيد؟"
۱۲ اسفند ۱۳۸۷
تجارت قلم
این توصیفی است که زنده یاد مهدی بهشتی پور (روزنامه نگار دیرسال این سرزمین) در معرفی مطبوعات سالهای آخر حکومت پهلوی به کار برده است.
با خواندن اشاره پرمعنای او به تجاری شدن قلم، در این اندیشه شدم که آیا این تجاری شدن و یا همان تعبیر قدیمی "قلم به مزدی" منحصر به دوره زمانی خاص یا منطقه جغرافیایی ویژه ای است یا در هر زمان و مکانی و با حاکم بودن هرگونه قوانین و ضوابط روزنامه نگاری امکان پذیر خواهد بود؟

در واشکافی این پرسش، سه گروه مخاطب را برای هر روزنامه نگاری در هر جای این کره خاکی تصور می کنم: حکومت، مردم و موضوع (سوژه).
روزنامه نگار ناگزیر در کنش و فعالیت خود با این سه گروه در تماس است و از آنها اثر می پذیرد.
نخست، حکومت است که با اهرم قانون و ابزارهای پیدا و پنهان دیگری که در اختیار دارد، نقشه راه را برای اهل رسانه تعیین می کند و در صورت انحراف و یا سرپیچی، به ستیز با آنان برمی خیزد. دولت در طبیعی ترین حالت از رسانه انتظار مثبت نگری دارد.
سانسور، تهدید، اخطار، برخوردهای قانونی یا فرا قانونی، توقیف و نیز ندادن یارانه و آگهی، از معمول ترین ابزارها در دست حاکمان و دولتمردانی است که نقد و یا معارضه روزنامه نگاران را بر نمی تابند و از رسانه دلخور می شوند.
دومین گروه، مردم یا همان مخاطبان گسترده رسانه هستند که هر خوراک رسانه ای را درخور نمی یابند و به راحتی در برابر محصول قلم روزنامه نگار واکنش نشان می دهند. بازخورد منفی مردم می تواند رسانه را از پای درآورد چرا که با بی مخاطب شدن رسانه، مجال و توانی برای حیات و اثرگذاری آن باقی نمی ماند.
ممکن است هر تلنگری به جامعه از سوی روزنامه نگار، مردم را آزرده سازد و یا هر نقدی موجب رنجش آنان را فراهم آورد. مردم دوست ندارند که عیوبشان آشکار شود، نمی پسندند که بی اخلاقی شان به رخ کشیده شود، خوش نمی دارند که به حریم خصوصی شان تجاوز شود، مایل نیستند که عامی و کم سواد تلقی شوند و... و بر این پایه، روزنامه نگاری که در رعایت احوال آنان نکوشد، جایگاه شایسته ای در میانشان نخواهد داشت. و تازه این جدای از بدیهی ترین مسایل در میل و رغبت مخاطب به رسانه است. مسایلی مانند اینکه اصلاً خوراک رسانه، دوای درد مخاطب هست یا نه و اینکه اصلاً مخاطب توان پرداخت هزینه خدمات رسانه را دارد یا نه؟
گروه سوم اما موضوعی است که روزنامه نگار بدان می پردازد و سوژه ای است که به سراغش می رود. این موضوع که ممکن است یک رویداد جذاب، یا یک حادثه بدیع یا ... باشد، طیفی از موافقان و مخالفان را به همراه دارد که روزنامه نگار ناتوان از همرأیی با همه آنان است و سوژه نیز که ممکن است یک سیاستمدار، ورزشکار، بازیگر یا... باشد، در صورت دلخور شدن از روزنامه نگار، انجام گفت و گو، نوشتن مقاله، استفاده تصویری، تهیه گزارش یا... را غیر ممکن خواهد ساخت.
چهره مشهوری که نامش مخاطب را جذب می کند و باورها و گفته هایش راهگشا و یا جذاب و شنیدنی است، در صورت رنجش از روزنامه نگار، تن به مصاحبه و خبرسازی برای او نخواهد داد و در نتیجه از محتوای رسانه کاسته شده و مخاطب نیز ریزش خواهد داشت.
از سوی دیگر ممکن است خود روزنامه نگار به دلایل شخصی و عاطفی، تعلق خاطری به سوژه داشته باشد و یا با او در تضاد و تعارض باشد که در این صورت حیران خواهد بود که اخلاق را برگزیند، یا میل باطنی را و یا اینکه در اندیشه اقتصاد و معیشت خود باشد!
در این سه گانه ای که بر شمردم، روزنامه نگار همواره در لبه پرتگاه تجاری شدن قلم قرار دارد. حاکمان، روزنامه نگار را مثبت پرداز و تمجید کن می خواهند، مردم، خوراک مناسب و در بیشتر موارد افشاگری، تیزبینی و حقیقت نگری می طلبند و سوژه ها نیز دوست تر می دارند که بادی به غبغب اندازند و نگاهی از بالا به رسانه داشته باشند. و این هر سه، معیشت روزنامه نگار را تهدید می کنند.
حال آیا چیز غریبی است قلم به مزدی؟!
یادش نیک استاد احمد اسلامی را که سروده بود:
ای قوم! اگر سنگ ببندم شکمم را ؛ حاشا که به نانی نفروشم قلمم را
اما با وجود اهرم های گونه گونی چون اعمال فشار حاکمیت، قوانین دست و پاگیر و محدود کننده، زرق و برق آگهی ها و سود حاصل از آنها، تأثیر جذب مخاطب در بقا و دوام رسانه، یارانه های دولتی، بنگاه های اقتصادی عظیمی که مایل به جهت دهی به رسانه هستند، خواسته های مخاطبان و مشترکان رسانه و... مسایلی همچون وجدان روزنامه نگاری، اخلاق حرفه ای، مسوولیت اجتماعی و آرمان گرایی رنگ نخواهند باخت؟
وقتی روزنامه نگار در اندیشه معیشت باشد، آیا جایی برای آرمان قلم باقی می ماند؟
۹ اسفند ۱۳۸۷
نان و قلم
این ستایشی است که یکی از صاحب قلمان این دیار، زنده یاد دکتر علی شریعتی، از قلم داشته است. همان قلمی که پروردگار عالمیان در نخستین وحی خود به پیامبرش بدان سوگند خورد: ن والقلم و مایسطرون.
اما آیا صاحب قلمان و به ویژه اصحاب رسانه در کشورهای توسعه نیافته می توانند فارغ از "غم نان" به حیات قلم و رسانه شان تداوم بخشند؟
در ضرورت آزادی قلم و آزادی بیان بسیار گفته اند و نوشته اند و فراوان هم خواهند گفت و نوشت.
همه ما شاید استاد باشیم در سند آوردن از اعلامیه حقوق بشر و شهروند فرانسه که می گوید: "آزادی بیان و افکار و عقاید، گرامی ترین حق بشر است؛ بنابراین همه شهروندان می توانند به آزادی سخن بگویند، بنویسند و نوشته های خود را انتشار دهند."
همه ما شاید ماده 19 اعلامیه جهانی حقوق بشر را خوانده ایم که: "هر فردی حق آزادی عقیده و بیان دارد..." و باور داریم که تحقق این حق، بی آزادی قلم و بی آرامش خاطر نویسنده، قابل تصور نیست.
در قانون اساسی کشورمان نیز در اصل 9 آمده است: "...هیچ مقامی حق ندارد به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور، آزادی های مشروع را، هرچند با وضع قوانین و مقررات، سلب کند." و در اصل 24 نیز می خوانیم که: "نشریات و مطبوعات در بیان مطالب آزادند مگر آنکه...".
طرفه آنکه حتی استبدادی ترین حکومتها هم در مرحله "شعار" به این امر آگاهند. چنان که "رستاخیز" ارگان حزب حکومتی رستاخیز، در سالی پیش از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران و در شرایطی که شمار بسیاری از اهالی قلم در زیر فشارهای گوناگون حکومتی بودند و جمعی از نویسندگان، پژوهشگران و شاعران نامدار ایران در نامه ای به نخست وزیر وقت، از "سانسور" و "محدودیت ها و فشارها" انتقاد می کردند، می نویسد: "هر جامعه خواستار پیشرفت و ثبات، باید محیطی برای آزادی بیان و قلم به وجود آورد."!
به بیان دیگر، حتی نظامهای حکومتی غیر دموکراتیک هم بر آنند تا نمایی آزاد و امن از فضای حاکم بر نظام خود عرضه کنند و کمینه در ظاهر خود را متعهد به حرمت قلم بنمایانند.
باز در نمونه ای دیگر می توان به سخنان امیرعباس هویدا در آخرین روزهای نخست وزیری خود در زمان پهلوی دوم اشاره داشت که می گوید: "همه ما می خواهیم در مملکتی زندگی کنیم که در آن آزادی قلم وجود داشته باشد... دولت هیچ وظیفه ای ندارد که قلم ها را به یک سو هدایت کند... ما به آزادی قلم و بیان اعتقاد داریم و احترام می گذاریم و این نکته ای است که شاهنشاه بارها تأکید فرموده اند."!
اما با این همه اقرار و اعتراف به ارزش و عظمت قلم و لزوم حفظ حرمت و آزادی آن، اربابان قدرت، ثروت و معرفت، هیچگاه صاحبان قلم و رسانه را رها نکرده اند و اصحاب قلم از تهدیدها و تحدیدها فارغ نبوده اند. و در واکنش به چنین وضعیتی است که صاحب قلمی چون شریعتی فریاد بر می آورد: "... زر بداند، زور بداند و تزویر بداند که امانت خدا را نمی توانند از ما گرفت، نمی توانند از ما خرید و نمی توانند از ما ربود."

در این نوشتار، غرضم تنها طرح ارتباط "نان" است با "قلم" که با دیگر تهدیدهای وارده بر جماعت قلم به دست بیشتر آشناییم.
در خاطر ما اغلب چنان است که این دو چیز (نان و قلم) همراه نمی شوند و نویسنده ها در بیشتر موارد فرهیختگانی منزوی بوده اند و بی مایه (بی مایه از نظر سرمایه؛ مگر با ارث پدری. آن هم پدری كه خود نویسنده نبوده بلکه تاجر یا...)!
و از دیگر سو صاحب قلمی را که از این راه کسب معاش می کند، ندار و کم بضاعت و یا در شکلی وقیح تر، "قلم به مزد" خوانده ایم که قلمش را به نانی می فروشد! گویی خوشتر می داریم که فلان نویسنده نامدار، نمونه را در کار خرید و فروش کوپن ارزاق عمومی باشد تا امرار معاش از راه قلم!
این درست که در نظامهای اقتدارگرا، حاکمان از آزادی های سیاسی بیمناکند و تجلی این بیم و هراس را در وضع قوانین پیشگیرانه، تبعیت از "نظام تأمینی یا احتیاطی"، الزامی کردن دریافت اجازه و امتیاز برای چاپ و نشر مطبوعات، دریافت ودیعه مالی و... نشان می دهند و یا از ابزار تنبیه و توقیف رسانه ها بیشترین و کاملترین بهره ها را می برند، اما غم نان نیز خود ابزاری مهم برای سلب آزادی قلم است.
درست است که سانسور در شکلهای گوناگون خود سدی در برابر رسانه ها بوده و نمونه را در ایران ما اداره ای رسمی برای این امر بوده که صنیع الدوله ها بر مسند آن تکیه زده و به اعمال رسمی سانسور می پرداخته اند چنانکه خود در "المآثر و الآثار" در عهد ناصری می نویسد: "از اوایل طلوع نیر این دولت مقرر گردید که هیچ کتابی و جریده و اعلانی و امثال ذلک، در هر کارخانه از مطابع جمیع ممالک محروسه ایران، مطبوع نیفتد، الا پس از ملاحظه مدیر این اداره و امضای وی." اما با این همه، شیوه ای دیگر از سانسور هم خودنمایی می کند که با حربه "نان" وارد می شود.
صاحب قلم، در این شکل پیچیده و غیرمستقیم از سانسور، در اندیشه به کف آوردن نان و یا در گمان از کف ندادن نان، قدرت قلم خویش را در فراموش می کند و یا در خدمت صاحبان زر و زور قرار می دهد.
حاکمان امروزی هم کمتر به اعمال سانسور مستقیم و عریان می پردازند و حربه هایی چون "پرداخت یارانه ها تنها به رسانه های همسو"، "دسترسی به خدمات ویژه تنها برای رسانه های همسو"، "ارایه آگهی های دولتی تنها به رسانه های همسو"، "وضع مالیات و عوارض خاص تنها برای رسانه های ناهمسو" و... کار آنها را در تهدید و تحدید رسانه ها آسان تر کرده است.
به بیان دیگر می توان گفت که امروز، "فشارهای اقتصادی"، جایگزین "فشارهای سیاسی" می شوند.
آوردم که ما به شعارهایی در باب لزوم اعطای آزادی به اصحاب قلم آگاهیم اما وقتی فعالان رسانه در اندیشه نان باشند و گرفتار دخل و خرج روزانه و گرداندن اقتصاد رسانه و تا آن هنگام که برای دریافت آگهی ها و یارانه های دولتی گردن کج کنند و از نظر مالی وابسته باشند، آیا می توان قلم را آزاد دانست و در ایفای نقش مسوولیت اجتماعی توانا؟



