‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سینما. نمایش همه پست‌ها

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

ارتباط در آواتار

در قفس مرغ عشق ها را باز کردم و برایشان مشتی ارزن در ظرف مخصوص ریختم. آویزان کردن پوست خیار از بالای قفس و کمی سفیده پخته شده تخم مرغ، سورشان را کامل کرد و جست و خیز و بال و پر زدنشان دیدنی شد.
کمی برنج روی ایوان برای کبوترها و اندکی باقیمانده غذا برای گربه ها کنار باغچه، آنان را نیز به مهمانی فراخواند و پس از آن بود که نشستم به تماشای "آواتار".
آسوده خاطر از برقراری ارتباط با حیوانات بودم و به یاد یاکریم ها -به قول ما مشهدی ها: موسی کوتقی ها- که هرسال در حیاط خانه لانه می ساختند و جوجه می پروراندند مشغول بودم که چشمانم خیره ماند به برقراری ارتباط با ناوی ها و طبیعت پاندورا به روایت جیمز کامرون.

فیلم "آواتار"، روایتگر سربازی به نام "جیک سالی" است که مأمور می شود با ورود به قالب مصنوعی یک "ناوی"، در سیاره "پاندورا" به گشت و گذار بپردازد و فرهنگ و آداب و رسوم آنان را بازشناسد که این اطلاعات به زمینیان برای دستیابی به ماده ای ارزشمند به نام "آبتینیوم" یاری خواهد رساند.
"جیک" مأموریتش را که رخنه به میان "ناوی" هاست آغاز می کند ولی کم کم با "نیتیری" که دختر رییس قبیله است، ارتباطی عاطفی برقرار می کند و انک اندک به زیبایی های فرهنگ آنان پی برده و از یک انسان مهاجم به یک ناوی حامی پاندورا دگرگون می شود. به دیگر سخن، از برقراری ارتباط با انسان هایی از جنس خودش که برای به دست آوردن منابع طبیعی به تخریب طبیعت و نابودی ناوی ها سرگرمند باز می ماند و با حیات وحش فرازمینی ارتباطی پایدار برقرار می کند.
در این فیلم ارتباط انسان با خدا، انسان با انسان، انسان با حیوان، انسان با ماشین و انسان با طبیعت هریک به گونه ای مورد اشاره قرار می گیرد و مدام این مقوله "برقراری ارتباط" است که در جای جای فیلم رخ می نمایاند.
ناوی ها، درختی مقدس به نام "ایوا" دارند که گویی درخت حیات و زندگی بخش است و راز و نیاز و عباداتشان در پای این درخت شکل می گیرد. (و چه شبیه است به نام "حوا" که مادر بشر نام گرفته است).
جیک نیز که از شمار انسان هاست، در پای همین درخت -گویی که در معبدی قرار گرفته است- به عبادت پرداخته و از نیرویی فرازمینی کمک می طلبد.
انسان های فیلم به دو گروه تقسیم می شوند که بخشی از آنان سودجو و جنگ طلبند و تنها در اندیشه به دست آوردن آن عنصر نایاب، خویی درنده از خود به نمایش می گذارند و گروهی دیگر که در پی دانش و پیوند با طبیعت، با همنوعان خود همراه نیستند و این دو گروه انسانی از برقراری ارتباطی موثر با یکدیگر ناتوانند.
این گروه های انسانی در فیلم، ناچار با جاندارانی نیمه وحشی رو به رو می شوند و توان ارتباطی خود را با شبه انسان هایی به نام "ناوی" و نیز حیواناتی چون پرندگان و درندگان پیش از عصر یخبندان می سنجند.
از سوی دیگر "ماشین" نیز در فیلم حضوری جدی دارد و انسان به برقراری ارتباط با این پدیده می پردازد. از انواع ابزارها و دستگاه هایی که در آزمایشگاه مجهز پروژه آواتار به کار گرفته شده اند تا جنگ افزارهایی که به تخریب و نابودی پاندورا سرگرم می شوند.
ارتباط گیری با طبیعت هم که چنان در فیلم پررنگ است که می توان آواتار را بیانیه ای در حمایت از محیط زیست دانست.
سامانه ارتباطی ساکنان غیرزمینی سیاره پاندورا نیز درخور توجه است. همه جانداران این سیاره به وسیله یک رشته اعصاب مشترک -همانند نورون های انسانی- با دیگر موجودات و محیط اطراف خود ارتباط برقرار می کنند و زیستی متعادل و مسالمت آمیز را به نمایش می گذارند.
به هر روی قهرمان این فیلم، پس از دیدن زیبایی ها و ارتباط مطلوب میان جانداران سیاره پاندورا، شیفته آنان شده، به انسان های همنوع خود وفادار نمی ماند و با عشق ورزیدن به دختر رییس قبیله، همه تلاش خود را برای پشتیبانی و نگاهبانی از نژاد، تمدن و محیط زیست ناوی ها به کار می گیرد.
همچنان که غرق در خلسه فیلم بودم، به سراغ مرغ عشق ها رفتم. این بار کفپوش قفس را تعویض کردم و آبی تازه در ظرف آبشان ریختم.

۲۳ مهر ۱۳۸۸

فرش و سینما را پیوندی عاشقانه باید

"فرش دستباف ایران نیازمند تبلیغ است"
هیچ‌یک از فعالان و تلاش‌گران روند تولید تا عرضه فرش دستباف ایران در این گزاره تردیدی ندارند که این کالای هنری برای پایداری و گسترش حوزه مخاطبان و مصرف کنندگان خود در جای‌جای کره خاک و برای شناساندن برتری‌های خود در سنجش با رقیبان، نیازمند تبلیغ است.
این کالای هنری که هم ثروت است و هم سرمایه، هم صنعت است و هم دانش، برای ماندگاری و پیوستگی حیات خود در شرایطی که کشورهای دیگری نیز به عنوان رقیب برای تسخیر بازارهای جهانی در تلاشند، و نیز در وضعیتی که انواع کف پوش‌ها و زیر اندازهای ماشینی و صنعتی جایگزین آن می‌شوند، نیازمند توسعه و گسترش بازار خود و نیز معرفی و شناساندن اثربخش ارزش‌ها و ویژگی‌های خود به مصرف‌کنندگان داخلی و خارجی است.
در میان شیوه‌ها وابزارهای گوناگون تبلیغ و آگاهی‌رسانی، "فیلم" و آنچه بر پرده نقره ای نقش می‌بندد، توانی شگرف و کارا در اثرگذاری بر مخاطب دارد و "هنر- صنعت سینما" می‌تواند یاریگر خوبی برای شناساندن "هنر- صنعت فرش دستباف" باشد.
تولید و نمایش فیلم‌های "فرش باد"، "فرش ایرانی"، "سه زن"، "10 رقمی"، آخرین گره خورشید"، "رنگ و ترنج" و... در چند سال اخیر نشانه آگاهی فعالان این دو حوزه به بایستگی پیوند میان سینما و فرش است تا فرهنگ و هنر ایرانی بالندگی پرشکوه‌تری را تجربه کند.

اما آیا این تولیدات سینمایی توانسته اند به تبلیغ و شناساندن فرش دستباف ایرانی و مزایای آن در بازار داخلی و خارجی بپردازند؟ این آثار تا چه اندازه در ذهن مخاطبان ماندگاری داشته اند و تا چه حد به افزایش فروش فرش ایرانی یاری رسانده اند؟ سازندگان این آثار سینمایی، خود تا چه اندازه به فرش ایرانی و تاریخ و فرهنگ و هنر نهفته در آن آشنا بوده اند؟
بر این باورم که تا فیلمساز و نویسنده فیلمنامه خود به شیفتگی در برابر فرش دستباف ایرانی نرسند و تا مجذوب شگفتی‌ها و زیبایی‌های این دستبافته کهن نشوند، نخواهند توانست تنها با نگاهی سفارشی و قالبی به معرفی آن بپردازند و ابزار سینمایی خود را در خدمت معرفی و تبلیغ فرش ایرانی قرار دهند.
تا کنشگران دلسوز جامعه فرش کشور، همدلانه در کنار فیلمسازان قرار نگیرند و اهالی سینما از مشاوره و راهنمایی اهالی فرش بهره نبرند، نخواهند توانست پیوندی بالنده میان این دو هنر- صنعت برقرار سازند.
آنان که اندکی با این وادی آشنایند، به یاد دارند که دهه ای پیش از این دستبافته ای به نام "گبه" جز در میان خواصی محدود، شهرتی عام نداشت و در داخل و خارج از کشور، اندک بودند کسانی که در میان فرش‌های گونه‌گون ایرانی، آهنگ خرید "گبه" کنند.
این بود تا هنگامی که زنده یاد خلیل درودچی -که در سازمان صنایع دستی صاحب منصبی بود- سفارش ساخت فیلم سینمایی "گبه" را به کارگردانی آزمون پس داده چون محسن مخملباف داد و رنگرزی صاحب تجربه چون عباس سیاحی در کنارشان قرار گرفت. گبه ساخته شد و پس از نمایش داخلی و خارجی آن بر پرده سینماها بود که این دستبافته سنتی عشایر ایران، آوازه ای جهانی یافت.
از آن پس به هر نمایشگاه ملی و بین المللی فرش که نظر می‌افکندی، گبه‌های ایرانی جایگاه ویژه ای داشتند و فروش این دستبافته آشکارا فزونی یافت.
کاش این تجربه کامکار باز هم تکرار شود و پیوند میان این دو هنر- صنعت، هوشمندانه و عاشقانه برقرار شود نه باری به هرجهت و یا به قصد طویل ساختن فهرست اقداماتی از این دست.
"گبه" که به نمایش در آمده بود، یادداشتی نوشتم که دوشنبه 16 تیرماه 76 در هفته‌نامه توس با نام "گبه سراسر رنگ" به چاپ رسید. بخشی از آن را در پی می‌آورم:
"...«گبه» از آن فیلم‌های ناب ایرانی است که جلوه‌هایی از زیبایی‌های طبیعت و فرهنگ ایرانی، تصاویر و رنگ‌هایی چشم نواز، موضوعی غریب و ساختاری غیرمتعارف دارد. مخملباف در این فیلم راه را برای کشف‌ها و تعابیر گوناگون باز می‌گذارد و نام ایران و ایرانی و فرهنگ ایران را با دیدگاهی مثبت در نوشته‌ها، نقدها و نظرها می‌آورد و اثری آبرومند برای معرفی فرهنگ ملی ماست.
گبه به نوعی گزارش زندگی یک عشیره است. قصه عشق دختری به نام «گبه» با بافت یکی از اصیل‌ترین فرش‌های ایرانی پیوند می‌خورد. گبه در طی کوچ بر فراز هر کوه صدای گرگی می‌شنود و این نشانه حضور جوانی اسب سوار است. گبه دل به جوان اسب سوار باخته است. چون پدر با بهانه‌های مختلف وصلت را به تأخیر می اندازد، او با جوان می گریزد. پدر به قصد کشتن این دو به کوه می‌زند. اما گبه و جوان بعد از سال‌ها در حالی که گرد پیری بر سر و رویشان نشسته، هنوز دل زنده اند و عاشق.
مخملباف پس از طی مسیرهای جسورانه و جنجال برانگیز و پس از آزمودن ساختارهای بیانی گوناگون، اکنون زبانی انعطاف پذیر و با ظرفیت به دست آورده است که حاصل آن «گبه» است.
گبه که هر بار تماشای آن نکته‌های تازه ای را در شکل و مضمون نمایان می‌کند، آرمان‌گراترین اثر تجریدی مخملباف در ستایش زندگی، زیبایی و عشق است. او همه چیز را در دامان بکر و زیبای طبیعت می‌چیند و زیباترین زوایا از بهترین لحظه‌های شب و روز را در چشم‌نوازترین مناظر عرضه می‌کند.
در گبه همه زشتی‌ها حتی زوزه گرگ هم تبدیل به پیام عشق می‌شود.
مخملباف فرشی زیبا بر تار و پود سلولوئید می‌بافد که هر تار آن فریاد می‌کند که: «زندگی رنگ است، عشق رنگ است».
او به زیبایی نشان می‌دهد که حتی گلوله برف هم می‌تواند گرمابخش باشد زیرا تداعی کننده گرمای دست محبوب است.
سبک و قوه تخیل مخملباف، اثری مستند را به افسانه جادویی بافته شده در ستایش زندگی تبدیل کرده است که نگینی درخشان بر تارک سینمای ایران است.
این فیلم دیدنی و شورانگیز با نیروی مسحورکننده تصاویرش و با موسیقی گوش نوازش همچون غزلی ناب، شعر زیستن را می‌سراید.
گبه با کششی جادویی همچون شعری لطیف در میان اصالت فرهنگ ایرانی قدم برمی‌دارد. متانت کوهستان، زلالی رود، نوازش نسیم، طراوت گلها و شادابی رنگها، چشم اندازی می‌گسترد که سرشار از شوق بودن است..."

۱۲ فروردین ۱۳۸۸

"کتابخوان" و كتابخواني ما

فیلم کتابخوان (The Reader) را می توان در شمار فیلمهای اغراق آمیز هولوکاستی دانست که بر آن است تا عمق فاجعه روی داده از سوی آلمان نازی را بازگو کند و در این میان البته درنگهای جذابی هم دارد و به ویژه در صحنه دادگاه، این پرسش را به ذهن مخاطب می آورد که آیا تنها چند نفر در آن فجایع نقش داشتند؟ آیا مردم یک کشور می‌توانند به راحتی پای خود را از همه حوادث دهشتناكي كه در آن سرزمين روي مي‌دهد و اشک‌های فراوانی که مي‌ريزد کنار بکشند و تنها چند ده نفر را مسوول تمام زشتی‌ها و پليدي‌ها بدانند؟ آیا هزاران نفر از مردم آلمان نبودند كه همراه با شعارهاي نژادپرستانه هیتلر دست‌های خود را بالا مي‌بردند و حنجره‌شان را پر از فریاد "هایل هیتلر" مي‌کردند؟ پرسشی که در فيلم، هانا از قاضی می‌پرسد، جاي درنگ بسيار دارد كه: "اگر شما بودید چه می‌کردید؟"
از اين درنگ‌گاه‌ها كه بگذريم، "کتابخوان"، تقدیس و نكوداشتي است براي فرهنگ و کتابخوانی.
داستان فیلم در سال 1995 در برلین آغاز می‌شود. مایکل برگ كه مردي میانسال است، برای زنی که شب را با او گذرانده صبحانه آماده می کند و در همان حال خاطرات و عذاب وجدان گذشته‌اش، برایش زنده می‌شود.
در سال‌های جنگ جهانی دوم، مایکل، نوجوانی ۱۵ ساله است. او با حال تهوع از تراموا پیاده می‌شود و در كنار خيابان، هانا اشمیتز به کمک او مي‌شتابد. مایکل، چند ماهی را در بستر بیماری می‌گذراند و پس از بهبود نسبي، برای تشکر به دیدار هانا می‌رود. مایکل هربار به بهانه‌ای به هانا سر می‌زند و با آنکه هانا چندين سال از او بزرگتر است، با او رابطه‌ای عاشقانه پیدا می‌کند. هانا از درس‌ها و كتابهايي که مایکل در مدرسه می‌خواند پرس و جو مي‌كند. در هر دیدار، مایکل کتابی تازه با خود می‌برد و هانا اصرار دارد که مایکل، خودش برایش کتابها را بخواند. از "اودیسه‌" اثر هومر و "بانو و سگ کوچکش" اثر چخوف تا کمیک‌استریپ‌های "تن‌تن و میلو". اما موضوعی همواره هانا را عذاب می‌دهد كه مایکل متوجه آن نیست. روزی هانا بی‌خبر می‌رود و مایکل او را نمی‌یابد. سالها می‌گذرد. حالا مایکل دانشجوی حقوق است. استادشان او و چند نفر از همکلاسی‌هایش را به تماشای دادگاه چند تن از جنایتکاران نازی می‌برد. مایکل، هانا را در مقام یکی از متهمان می‌یابد كه در طول جنگ، جنايت دهشتناكي را مرتكب شده است. راز هانا که مايكل حالا می‌داند چیست، می‌تواند زندگی هانا را نجات دهد: "هانا بي‌سواد" است. اما شرم از اعلام بي‌سوادي، موجب مي‌شود كه هانا مجازات زندان را بر اعلام بي‌سوادي خود ترجيح دهد.
هانا به حبس ابد محكوم مي شود و در زندان به كمك كاستهاي ارسالي مايكل، سواد مي‌آموزد.
با ديدن اين فيلم در انديشه شدم كه هنر سينماي هاليوودي مي‌خواهد به مخاطب بقبولاند كه بيش از 60 سال پيش، بي سوادي براي يك اروپايي، يك كاستي بزرگ و حرماني عظيم بوده است كه حتي به جان خريدن مجازات در برابر اعتراف به آن را شايسته مي‌داند. و باز در انديشه شدم كه ما ايرانيان در آن دوره و تا به امروز چه سطحي از سواد و فرهنگ كتابخواني را تجربه كرده ايم؟
كنكاش كه كردم، دانستم كه برابر با آمارهاي رسمي در سال 1345(همان ايامي كه مايكل به كتابخواني براي هانا مشغول بود)، تنها 28 درصد از جمعيت ايران باسواد بوده اند(!) و امروز نيز هنوز چيزي حدود 15 درصد از جمعيت بالاي 6 سال كشور ما بي‌سوادند.
از سوي ديگر همين امروز كتابهاي منتشره در كشور ما به طور متوسط شمارگاني 2000 نسخه اي دارند كه براي كشوري 70 ميليون نفري به شوخي بيشتر شبيه است و ديگر، سخن گفتن از نبود فرهنگ كتابخواني در ايران و قصه پرغصه تيراژ پايين كتاب، تكراري شده است.
محسن پرويز (معاون فرهنگی وزیر ارشاد) چند ماه پيش با نگاهي خوشبينانه گفت كه سرانه مطالعه کتاب در دهه گذشته حدود 2 تا 3 دقیقه بوده است و امروز سرانه کتابخوانی در کشور بدون احتساب مطالعه کتاب های درسی، مجلات و مقاله های علمی، 10 دقیقه در شبانه روز است. (روزنامه سرمايه، 29 مرداد 87) هرچند كه اين اظهارنظر با انتقادات فراواني رو به رو شد و از آن جمله علی اکبر اشعری (مشاور فرهنگی ريیس جمهور) معتقد است كه نمی توان با افزایش آمار کتاب های درسی یا کتاب های قرآن و مفاتیح، پایین بودن فرهنگ مطالعه را در ایران توجیه کرد. اما حتي با درست و مستند دانستن نگاه خوشبيننانه معاون فرهنگي وزير ارشاد، باز هم بايد افسوس فراوان خورد و درنگ بسيار داشت.
اين قصه پرغصه، در زمينه مطبوعات نيز با روايتي مشابه دنبال مي‌شود و تيراژ بسيار پايين مطبوعات از نبود يا كمبود فرهنگ مطالعه در ايران حكايت مي‌كند.
هرچند كه در اين وادي نمي‌توان بر سياستهاي مسدودكننده حكومتي چشم بست چرا كه تيراژ مطبوعات در ايران و نيز سرانه مطالعه روزنامه در دوره هايي كه آزادي بيان و نشر بيشتري در كشور حاكم بوده است –مانند تجربه نزديك ما در فاصله سالهاي 1376 تا 1379- رشدي چشمگير و انكارناپذير را تجربه كرده است.
به هر روي "كتابخوان" بر آن است تا به گراميداشت فرهنگ كتابخواني و باسوادي در جامعه غربي بنشيند و ما آيا چيزي براي عرضه نه براي عرصه سينما كه براي دلسوزان جامعه خود داريم؟