‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تلویزیون. نمایش همه پست‌ها

۲۷ آبان ۱۳۹۱

در تبليغ فرش دستباف شرطي سازي را از ياد نبريم

روانشناسان بر اين باورند كه ما انسان ها همه چيز را ياد مي گيريم. سخن گفتن، راه رفتن و حتي پسنديدن و علاقه مندي به يك كالا را نيز ياد مي گيريم و اين فرايند يادگيري به روش هاي گوناگوني صورت مي پذيرد كه يكي از آنها روش "شرطي سازي" است.

مبلغان كالا و خدمات نيز بر همين اساس از فرضيه شرطي‌سازي بهره فراواني مي‌برند. در اين روش، پيام تبليغاتي به يك عامل نامربوط مشروط شده و به وسيله شرط نامربوط در جامعه تنفيذ مي‌شود. 

امروزه در كشورهاي در حال توسعه نوع پوشش، شيوه آرايش، نحوه سلوك اجتماعي، شكل معماري و شهرسازي و حتي آداب و رسوم اجتماعي به شدت تحت تأثير تبليغات شرطي است.
در تبليغات تجاري شرطي سعي مي‌شود هدف‌هاي اقتصادي با شرطي ساختن افكار عمومي نسبت به يك كالا دنبال شود. استفاده از هنرپيشه‌هايي جذاب، زيبا و جوان در تبليغ كالاها از همين رو صورت مي‌پذيرد تا بيننده نوعي ارتباط و نزديكي بين خود و آن هنرپيشه احساس كند و اين احساس شرطي، وسيله خلق بازارهاي بزرگ براي كالاي مورد نظر شود.
متأسفانه تبليغ فرش دستباف با شرطي‌سازي ذهني مثبتي همراه نبوده است و به دليل ارايه تصاويري نادرست و يك سويه از اين كالا در توليدات رسانه اي، بسياري از بينندگان فرش دستباف احساس ناخوشايندي پيدا مي‌كنند. به يادآوردن دست‌هاي پينه بسته بافندگان، فضاهاي تاريك و نمناك كارگاه‌هاي توليد فرش و يا زندگي توأم با فقر و نداري بافندگان به هنگام ديدن فرش دستباف، حاصل شرطي‌شدن منفي مخاطب است. و اين اثر شرطي منفي در داستان هاي ايراني، در گزارش هاي مطبوعاتي و به ويژه در فيلم ها و برنامه هاي رسانه ملي نمودي آشكار دارد.
صدا و سيماي كشورمان همواره به اين شرطي‌سازي منفي ياري رسانده است و ديده ايم كه در بسياري از برنامه‌ها، فيلم‌ها و مجموعه‌هاي تلويزيوني، منازل ثروتمندان، دفاتر كار قشر توانگر جامعه و حتي دكور استوديوهاي برنامه‌هاي ويژه و پرمخاطب، با پاركت، سراميك يا... مفروش شده و اگر بافته اي براي تزيين روي آن قرار گرفته، منسوجات كوچك ماشيني است كه با مبلمان هماهنگ شده و از آن طرف تنها خانواده‌هاي سنتي و يا فقير در حالت نشسته روي فرش به تصوير كشيده مي‌شوند.
بديهي است كه رسانه‌هاي تصويري و توليدات بصري (اعم از فيلم، سريال، نماهنگ، تيزر و...) نقش عمده اي در پاكسازي احساس‌هاي شرطي ناخوشايند پيشين و شرطي‌سازي در جهت عكس وضعيت موجود در تبليغ فرش دستباف را بر عهده دارند. اين تبليغات به اندازه اي مي‌توانند تأثيرگذار باشند كه افكار عمومي ترديدي نداشته باشد كه مثلاً "انسان‌هاي با فرهنگ از فرش دستباف استفاده مي‌كنند" حتي اگر هيچ ارتباطي بين فرهنگ و فرش دستباف نباشد!
در مقوله شرطي‌سازي بايد دقت داشت كه حتي الفاظ و واژگان به كار رفته در تبليغ نيز اهميت ويژه اي دارند چرا كه ما احساس متفاوتي نسبت به واژه‌ها داريم. ما نسبت به واژه‌هايي همچون "گل"، "دوستي" و "مادر"، احساس شرطي مثبت و نسبت به واژه‌هاي "قتل"، "تجاوز" و "تاريكي"، احساس شرطي منفي داريم و در انتقال يك مفهوم، پيش از آنكه مغز درباره معنا داوري كند، اين لفظ است كه حس شرطي خود را به وجود مي آورد.
به دو جمله زير توجه كنيد كه هر دو عمل "بافت" را شرح مي‌دهند اما احساس متفاوتي را بر مي‌انگيزند:
- پيرزن رنجور با دست‌هاي پينه بسته اش در فضاي پرغبار و نيمه تاريك كارگاه بر دار قالي ارباب گره مي‌زد.
- سرانگشتان هنرمند و نقش‌پرداز دختر قاليباف، نقش عشق را بر ترنج قالي حك مي‌كرد.
آشكار است كه مبلغان فرش دستباف براي اينكه مخاطب ياد بگيرد كه علاقه مند و خريدار اين كالاي هنري شود، ناگزير بايد به روش شرطي سازي توجه خاص داشته باشند. 
این یادداشت در روزنامه "وطن امروز" (یکشنبه 2 مهر 91)، روزنامه ایران (ویژه خراسان)، خبرگزاری شاتا و... منتشر شده است. 

۱۰ شهریور ۱۳۹۰

كارشناس افغان: پادشاه لخت است!

مجري بي‌آنكه داراي تحليل و توان گف‌و‌گوي چالشي با مهمانش باشد، پرسشي درباره توافق‌نامه امنيتي آمريكا و افغانستان را روخواني مي‌كند و به رسم معمول آسوده‌خاطر منتظر مي‌ماند تا مهمانش هر آنچه دشنام است حواله ايالات متحده كند و از دخالت غربيان در امور افغانستان ناله سر دهد.
فضل الرحمان اوریا كه تنها مهمان برنامه است اما راه ديگري مي‌رود. او كه به عنوان كارشناس مسايل سياسي و تحليلگر امور افغانستان از كابل روي خط شبكه خبر حاضر است، انگشت اتهام را به سوي ايران و پاكستان نشانه مي‌رود و اين دو كشور را به مانع‌تراشي براي رسيدن افغان‌ها به دموكراسي و علاقه‌مندي به جنگ و بي ثباتي متهم مي‌كند.مجري برنامه كه گويي آنچه شنيده را باور ندارد، بي آنكه گفته‌هاي مهمانش را به چالش بكشد و يا با سخناني آگاهانه مسير گفت‌و‌گو را دگرگون سازد، مي‌گويد: اين نظر شماست كه درباره پاكستان درست مي‌فرماييد ولي درباره ايران با شما هم‌نظر نيستم" و سپس پرسشي درباره سفر حامد كرزي به عربستان را پيش مي‌كشد!
اوريا هم در پاسخ از محترم بودن نظر مجري مي‌گويد! اما به توصيف انزواي ايران در ميان كشورهاي منطقه و نداشتن مناسبات دوستانه كشورمان با همسايگان مي‌پردازد كه ناگهان مجري به ميان حرف او پريده و مي‌گويد: "خب! گفتگوي من بود با آقاي اوريا كه به صورت زنده و مستقيم از شبكه خبر ...".

بر اين گمانم كه همين رخداد چند دقيقه اي براي مديران و گردانندگان صدا و سيماي كشورمان كافي است تا دريابند كه راهي نادرست در پيش گرفته‌اند و با رفتار حرفه‌اي فاصله‌اي بسيار دارند.

امروز بي طرفي رسانه‌اي يك آرمان دور است و بي سمت و سو پنداشتن هر رسانه‌اي تنها يك ساده انگاري معنا مي‌شود اما مهم اين است كه مخاطب جهت‌گيري رسانه را توهين به درك و شعور خود نپندارد و با پيام‌هاي رسانه همراه شود.

امروز براي رسانه‌ها قدرتي فراتر از دولت‌ها تصوير مي‌شود. رسانه مي‌تواند به دولتي قدرت ببخشد و يا دولتي را از قدرت ساقط كند اما از آن سو مخاطب هم آموخته است كه چگونه در برابر غول قدرتمند رسانه آگاه باشد و به آساني تن به خواسته‌هايش ندهد. اين بازي پرچالش موجب شده است تا نبردي شيرين و دايمي بين رسانه و مخاطب در جريان باشد كه دستاورد آن، هوشمندي بيش از پيش مخاطب و تلاش رسانه براي بازنمايي واقعيت به شكلي است كه بهتر و بيشتر بتواند مخاطب را اغفال كند.

امروز اهل رسانه مي‌دانند كه با مخاطب نادان رو‌به‌رو نيستند و از اين رو ديگر با تمهيدات ساده و دست‌مالي شده به سراغ مخاطب نمي‌روند. ديگر سراغي از شليك گلوله مستقيم و تزريق بي‌واسطه پيام به مخاطب نمي‌گيرند كه اگر جز اين باشد مخاطب را از كف خواهند داد.

امروز هم مخاطب و هم اهل رسانه مي‌دانند كه آنچه عرضه مي‌شود همه واقعيت نيست اما بر آنند تا مخاطب متقاعد شود كه آنچه دريافت مي‌كند بازتابي از واقعيت است و در برابر پيام چهت‌دار رسانه سد دفاعي نسازد.

اما رسانه ملي ما تا رسيدن به چنين فضايي راهي دراز در پيش دارد.

براي نمونه در برنامه يادشده، جهت‌گيري شبكه خبر جمهوري اسلامي ايران از عنوان برنامه كه به شكل زيرنويس درج شده است فرياد مي شود: "افغانستان، مخالفت با توافق امنيتي دوجانبه با آمريكا" و مخاطب بدون شنيدن پيام‌ها و گفته‌ها در نگاه اول مخالفت شبكه را در مي‌يابد!

در همين برنامه، ناتواني مجري در اداره بحث و نيز ناتواني در فضاسازي براي انحراف بحث به سمت مطلوب شبكه نشان مي‌دهد كه او و همكارانش هيچ‌گاه براي گفت‌و‌گوهاي چالشي و بي‌طرف پرورش نيافته اند و هرگز قرار نبوده ظاهري بدون سمت و سو به موضوع داده شود. گپ و گفت‌هاي كليشه‌اي و چارچوب دار براي مجريان رسانه ملي آن‌قدر عادت شده است كه كمترين آمادگي را براي شنيدن پيامي ديگرگون ندارند و از توان اداره مباحث چالشي بي بهره‌‌اند.

وقتي قرار نباشد كه ديدگاه‌هاي متفاوت در رسانه مطرح شوند، نيازي هم نخواهد بود كه مجري و گرداننده بحث دانش و پيشينه كافي درباره موضوع داشته باشد و تنها به روخواني چند پرسش كليشه‌اي بسنده خواهد كرد. در همين برنامه مورد اشاره اگر يكي از مجريان برنامه‌هاي ورزشي، پزشكي و يا آشپزي هم جايگزين مي‌شدند، تفاوتي به چشم نمي‌آمد و هر كسي به جاي چالش افكني و مناظره، توان گفتن جمله "اين نظر شماست" را دارا بود. در حالي كه اگر مجري سواد و چيرگي بر موضوع و پيشينه آن را مي‌داشت مي‌توانست به جاي شوكه شدن و گفتن يك جمله غير حرفه‌اي، بحثي جالب را پي‌ريزي كند، اتهام‌ها را پاسخ گويد و يا كمينه به جاي قطع برنامه، آن را به شكلي آبرومند به پايان برساند.

مطرح شدن ديدگاه‌ها و آراي گونه‌گون در يك رسانه از پايه‌هاي اعتمادسازي و باورپذير شدن بي‌طرفي رسانه‌اي براي مخاطب است و هرچه يك رسانه در گشايش فضاي برخورد انديشه‌ها و مهلت دادن به افكار گوناگون براي طرح و پاسخگويي كامياب‌تر باشد، در همراه ساختن مخاطبان هم كامرواتر خواهد بود. اما همين برنامه كوتاه چند دقيقه‌اي نشان داد كه فضاي تضارب آرا در رسانه ملي فراهم نيست و حتي شبكه بين‌المللي خبر كه مخاطبان فارسي‌زبان خارج از كشور و از جمله افغان‌ها را هم هدف‌گذاري كرده‌است، در اين راه پاي‌افزاري فرسوده و ناكارآمد دارد.

اين نمونه، غير حرفه‌اي بودن تهيه كنندگان و گردانندگان شبكه را هم عريان ساخت كه به جاي روي خط آوردن كارشناسي آگاه به موضوع پس از سخنان اوريا و يا سامان دادن برنامه‌اي چالشي پس از اين برنامه براي پاسخگويي به اتهام‌هاي زده شده به كشورمان، تنها به قطع برنامه بسنده كردند و راه را بر ظاهر چند صدايي گرفتن براي رسانه بستند. اين قطع غيرحرفه‌اي برنامه و بدون خداحافظي با مهمان، ناپسندترين رفتار ممكن براي يك شبكه بين‌المللي بود و مگر اوريا ديگر چه مي‌خواست بگويد كه نگفت؟!

طرفه آنكه اين روزنامه‌نگار افغان در گفت‌و‌گو با دويچه‌وله مدعي شده است كه قرار بوده 20 دقيقه سخن بگويد كه كمتر از 3 دقيقه فرصت به او داده شده و از همين رو به مجامع بين‌المللي شكايت خواهد برد!

روزنامه نگاري كه با صدايي رسا فرياد زد: پادشاه رسانه‌اي ايران! رخت حرفه‌اي و بي‌طرفانه بر تن نداري!

۵ تیر ۱۳۹۰

تكرار در بامداد

مجري مشغول حرف زدن است. رو به دوربين و در حالي كه كوشش دارد خود را شاد و پرنشاط نشان دهد، مدام لب‌هايش تكان مي‌خورد. به سراغ شبكه اي ديگر مي‌روي. اينجا مهمان برنامه سرگرم سخنراني است و مجري آرام و سر به زير نگاهش مي‌كند. شبكه ديگري را برمي‌گزيني. به مطب پزشكان شبيه‌تر است تا استوديوي تلويزيوني. جناب دكتر مشغول تشريح عفونت‌هاي ادراري و اما و اگرهاي آن است. شبكه بعدي گروهي را در حال نرمش صبحگاهي به تصوير كشيده است.... به شبكه نخست كه باز مي‌گردي، هنوز مجري مشغول حرف زدن است. اين وضعيت را با اندك دگرگوني‌هايي مي‌توان هر بامداد در تلويزيون ديد. گفت‌و‌گوهايي طولاني و گاه تخصصي كه بي‌تناسب است با نياز بامدادي مخاطبان. آيتم‌هاي تكراري و مشابه در شبكه‌هاي مختلف بدان‌سان كه گويي اجزاي برنامه را همه از روي دست هم كپي كرده اند. قالب‌هاي كهنه و دور از نوآوري براي ارايه برنامه‌ها كه از فرط تكرار كمترين جذابيتي را در مخاطب ايجاد نمي‌كنند.
پيشترها شبكه 1 سيما برنامه صبحگاهي ويژه‌اي تدارك ديده بود كه جذابيت‌هاي تازه و بديعي داشت و برخي بخش‌هاي آن مشترياني پرو پا قرص يافته بود. نمونه را آيتم "سفرنامه صبا" كه با اجراي "اقبال واحدي" مخاطباني خاص جسته بود. و يا پس از آن برنامه بامدادي "مردم ايران سلام" در شبكه 2 سيما گل كرده بود و تا اندازه اي به استانداردهاي لازم نزديك شده بود اما امروز تقليد و تكرار و رج زدن‌هاي مشابه بيشتر در برنامه‌هاي بامدادي سيما به چشم مي‌آيد تا خلاقيت و نوآوري و ترغيب بينندگان.
بيشتر برنامه‌هاي كنوني سيما مجري‌محورند. مجرياني كه گاه تفاوت‌هاي راديو و تلويزيون را از ياد برده و حرافي‌هاي پياپي خود را به عنصر اصلي برنامه بدل مي‌كنند. و طرفه آن كه اغلب خود را در قامت كارشناسي همه‌كاره و جامع‌الاطراف مي‌بينند كه بايد به تنهايي در نقش خبرگان مسايل فرهنگي، اقتصادي، اجتماعي، سياسي ، هنري و... ظاهر شوند. مجرياني كه در فن نصيحت و موعظه با تجربه و استادند!
نمي‌توان نقش مجري را در ايجاد كشش و جذابيت براي بيننده ناديده گرفت و مجري خود مي‌تواند عامل طرد و دفع مخاطب و يا عامل جذب او باشد اما در اين برنامه‌هاي بامدادي مجري صاحب سبك و نوآور كمتر به چشم مي‌آيد. ميدان در دست مجرياني جوان است كه در دايره گفتار لوس و تقليدي گرفتارند و يا برخي پيشكسوتاني كه در بند كليشه و تكرارند.
افزون بر تك‌گويي‌هاي مجريان، بخش گفت‌و‌گو نيز در اين برنامه‌ها سرشار از پرگويي‌هاي بي‌جاذبه است. گفت‌و‌گوهايي طولاني و فاقد كشش و نشست و برخاست‌هايي رسمي كه كمتر تناسبي با برنامه پرنشاط صبحگاهي دارند. گپ‌و‌گفت‌هايي كه گويي براي گذراندن زمان و پر كردن ساعت برنامه سامان يافته اند و به جاي شادي‌افزايي در مخاطب، تنها آهنگ برنامه را كند مي‌كنند.
چنين گفت‌و‌گوهايي گاه برنامه‌ها را به مطب اطبا بدل مي‌كند و گاه به كلاس درس دانشگاه كه فقط جملات كليشه اي و گاه به گاه مجري كه مي‌گويد: "صبح به خير"، بامدادتان شاد" و... به ياد مخاطب مي‌آورد كه در حال تماشاي برنامه اي صبحگاهي است!
برنامه صبحگاهي قرار است به مخاطبي كه آماده آغاز يك روز شاد و كاري است، انگيزه و انرژي ببخشد و از همين رو نشاط و شتاب مي‌طلبد اما اين گفت‌و‌گوهاي دراز دامن و مطول، نه شتابناكند و نه نشاط آور.
هر يك از اين گفت‌و‌گوها در جاي خود داراي ارزشند اما تناسبي با نياز بامدادي مخاطب ندارند و چه خوش گفته اند كه:
ابر بايد كه به صحرا بارد / زان چه حاصل كه به دريا بارد؟
كودك يا نوجواني كه آماده رفتن به مدرسه مي‌شود و يا آقا و خانمي كه پس از صرف صبحانه مهياي رفتن به كاري بيرون از منزل و يا كار در خانه مي‌شوند، مشتاق آنند كه برنامه‌هاي بامدادي سيما به آنها روحيه اي شادمان ببخشد و آنان را براي يك روز پر‌انرژي و با نشاط آماده كند.
در اين مسير نرمش صبحگاهي، آموزش تهيه صبحانه‌اي ساده، اعلام وضعيت آب و هوا، خلاصه اخبار روزنامه‌هاي صبح، و... در كنار موسيقي شاد و پر‌تحرك مي‌تواند فضاي مناسبي را پديد آورد كه البته با گفت‌و‌گوهاي طولاني و بدون كشش فاصله بسيار دارد.
و البته براي همين آيتم‌هاي تكراري هم بايد همواره در جست‌و‌جوي قالب‌هايي نو و پردازش‌هايي تازه بود تا از حالت سوژه‌هايي تكراري و دستمالي‌شده خارج شوند و بتوانند همچنان مخاطب را با خود همراه سازند.
در اين سال‌ها اما كمتر شاهد ابتكار و خلاقيت و انديشيدن به قالب‌هاي نو بوده ايم و بيشتر شاهد شكل و شمايل كهنه و بارها آزمون شده‌اي هستيم كه آكنده اند از تصاوير آرشيوي، ساختارهاي مشابه و اجراهاي همسان.
و مجري همچنان در حال تك‌گويي است!

۱۲ مهر ۱۳۸۹

جای خالی گفت و گو با سران ملل

چند روز پیش با چند تن از خبرنگاران هم سخن شده بودم. یکی‌شان خبرنگار واحد مرکزی خبر بود که محمود احمدی نژاد را در سفر اخیر به سازمان ملل (شهریور 89) همراهی کرده بود.
آن دوست خبرنگار وقتی با این پرسش رو به رو شد که "چرا خبرنگاران رسانه های دیگر کشورها، رییس دولت ایران را در برابر خود می‌نشانند اما شما با رییسان دیگر دولت ها چنین نمی‌کنید؟"، از کمبود زمان سخن گفت و مواردی از این دست.
می‌گفت: برنامه های سفر بسیار فشرده است. رییس جمهور ما آنقدر پرکار است که پوشش دادن برنامه های او زمان بسیاری می‌طلبد و دیگر مجالی برای تهیه گزارش و گفت و گو با دیگران باقی نمی‌ماند.
می‌گفت: اختلاف زمانی میان ایران و آمریکا و لزوم ارایه گزارش‌های زنده در بخش‌های خبری ایران، خواب را هم از ما دریغ کرده بود و وقتی رییس جمهور و دیگر دولتمردان به خواب می‌رفتند، باز هم ما در حال آماده سازی و تدوین خوراک خبری بودیم و خلاصه اینکه فرصتی برای کارهای دیگر باقی نمی‌ماند.
توجیه او پذیرفتنی بود اما پرسش نخستین بر جای خود باقیست. پرسشی که می‌توان آن را از زوایای گونه گونی واکاوید.

برنامه های گفت و گو محور تلویزیونی یا رادیویی که در رسانه های نامدار دنیا جایی ویژه دارند و سیاست‌ورزان نیز در کنار ورزشکاران و هنرپیشگان مهمانشان می شوند، هیچگاه در ایران ما پاگیر و پردوام نشده اند.
در چنین برنامه هایی که "تاک شو" نیز خوانده می‌شوند، مجری نقش اصلی را دارد و مهمان یا مهمانانی را برای گپ و گفت و به چالش کشیدن فرامی‌خواند. برنامه پر سابقه "لری کینگ" آنچنان دوام یافته که لقب "پادشاه گفت و گو" را برایش به ارمغان آورده است. او ساده و صمیمی با بند شلواری که همیشه روی پیراهنش نمایان است، در برابر مهمانش می‌نشیند و مصاحبه ای دلچسب و گیرا ارایه می‌کند. گپ و گفت های "اپرا وینفری" هم آنچنان ادامه دار شده اند که عنوان "ملکه گفت و گو" را به این بانوی رنگین پوست هدیه کرده اند. ملکه ای که برنامه هایش در شمار پرطرفدارترین برنامه های تلویزیونی آمریکاست. گفت و گوهای "مایک والاس" در برنامه نامدار و پردوام "60 دقیقه" در شبکه سی‌بی‌اس نیز جایی خاص و هوادارانی پرشمار دارد. از مصاحبه های چالش برانگیز گزارشگر ایرانی‌تبار ایالات متحده، "کریستین امانپور" نیز نمی‌توان بی‌اشاره گذشت. گفت و گوهایی که اغلب حرف و حدیث هایی برای سیاست‌ورزان در پی می‌آورد.
در ایران چند برنامه گفت و گو محور چالشی و پردوام را می‌توان برشمرد؟ به جرأت می‌توان گفت که هیچ!
چنین برنامه هایی اغلب از ایجاد چالش و گفت و گوهای سخت دورند و یا پس از پیدایش، دوام چندانی نمی‌یابند. در همین سال‌های اخیر کم نداشته ایم چهره هایی چون محمدرضا شهیدی فر، رضا رشیدپور، مرتضی حیدری، فرزاد حسنی و... که هریک در دوره ای و در برنامه ای خاص، گپ و گفت هایی جذاب و چالشی را پی افکنده اند و خیلی زود یا با توقف برنامه رو به رو شده اند و یا برنامه شان از جدل و پرسش‌های سخت تهی شده و جذابیت خود را از دست داده است.
از این روست که نمی‌توان "تاک شو"های ایرانی را با نمونه های غربی سنجید که به گفته مولوی:
زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف / زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
وقتی رسانه ای نامدار، برنامه ای پرهوادار و گفت و گو کننده ای آسوده خاطر و کارآزموده در اختیار نداشته باشی، چگونه می‌توان رییس دولتی یا سیاست‌ورزی را در برابر نشاند و به چالش کشید؟
سوی دیگر ماجرا به بی‌رغبتی رادیو و تلویزیون ما به شنیدن پیام دیگران باز می‌گردد. متولیان صدا و سیما یکسره به دنبال ابلاغ پیام خود به دیگرانند و هیچ رغبتی به دریافت و انتشار پیام دیگران ندارند مگر آنکه از فیلترهای گونه گون و دروازه بانی های خاص بگذرد. در این حالت دیگر پیگیری انجام مصاحبه ای با سران ملل کاری بیهوده و بی‌علت است و نیازی نیست تا برای وقوع آن راهکاری جسته شود. ضرورتی ندارد تا برای رفع مشکل کمبود وقت و فشردگی کارها -که آن خبرنگار واحد مرکزی خبر بدان اشارت داشت-، از خبرنگار دیگری یاری گرفته شود یا برنامه ریزی ویژه ای صورت پذیرد.
این ماجرا سویه‌های دیگری نیز دارد. یکی هم این است که گزارشگران و خبرنگاران عزیزکرده صداوسیما این کاره نیستند و مهارت و کاربلدی لازم برای چنین رویارویی های رسانه ای را ندارند. آنان به "تنبلی خبری" دچارند و باید پذیرفت که: "شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است".
و سویه دیگر اینکه اصلاً چرا باید رییس دولتی وقت خود را مصروف گفت و گو با نماینده رسانه ای کند که مخاطب پرشماری ندارد و در دنیای پر رقابت رسانه ها از سهمی درخور توجه بی بهره است؟ مگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران گستره گسترده ای از افکار عمومی جهان را پوشش می‌دهد که لازم باشد رییس دولتی در برابر دوربین این رسانه بنشیند و پاسخگوی مصاحبه گران ما باشد؟
دوست خبرنگار من! کمبود زمان و فشردگی برنامه ها را از تو می‌پذیرم اما بر این قبیل تأملات چشم نمی‌بندم.

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

دین در تلویزیون و گردی که گردو نیست!

در جامعه ای که حاکمیتی دینی دارد و مذهب بر آن فرمان می‌راند و فرهنگ جاری در آن نیز ریشه در باورهای آیینی داشته و به شدت اسلامی است، "رسانه" چگونه باید باشد و یا می‌تواند باشد؟
بیش از سه دهه از پای‌گیری انقلاب اسلامی در ایران می‌گذرد و در تمامی این دوران همواره بر رسالت رسانه و به ویژه تلویزیون در قبال دین و نظام دینی تأکید شده است. انتظار حاکمیت چنین بوده است که تلویزیون –که ابزاری مادی و دنیوی است- جهت‌گیری معنوی و الهی بیابد. امید رفته است که جعبه جادو به عاملی برای ابلاغ و انتشار آموزه‌ها و پیام‌های دینی و مذهبی به مخاطبان بدل شود. تلاش شده است تا از این رسانه دنیای امروز برای اشاعه و ترویج معنای معنوی اسلام و پیام قدسی دین بهره گرفته شود.
این انتظار یا خواسته چندان عجیب نیست و به طور طبیعی در جامعه ای که در فضایی دینی می‌زید، مطلوب آن است که رسانه‌ها نیز تنفس در همین فضا را تسهیل کنند. در چنین شرایطی هرگز دور از ذهن نیست که به تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال معارف دینی و اصول شریعت و اخلاق نگریسته شود و از برنامه‌ریزان و خوراک‌دهندگان به این جعبه جادو که گستره ای فراگیر و عام از مخاطبان دارد، بخواهند تا ارزش‌های دینی را تبلیغ و عرضه کنند.

رسانه این توان را دارد که ابزاری له یا علیه دین باشد. روایات تاریخی چنین نقل می‌کنند که نخستین کتابی که پس از اختراع چاپ انتشار یافت، انجیل بود و نیز نخستین ایستگاه رادیویی برنامه اش را با وعظ یک کشیش آغاز کرد. اما همین رسانه‌ها امروز در میان غربیان کارکردهای دیگری یافته اند.
در نگاه صاحبان رسانه و به ویژه تلویزیون در دنیای غرب، "سرگرمی" اصل است حال آن که در نگاه حاکمیت و جامعه دینی ایران، "آموزش و ارشاد" نیز همپای وجه سرگرمی مهم و درخور توجه است.
تلویزیون می‌تواند مبلغ ارزش‌های دینی و اثرگذار بر سبک زندگی، تفکر، باورها و شناخت مردم به سود شعایر و معارف دینی باشد و یا در خدمت معانی متضاد با گوهر دین قرار بگیرد که البته در این سه دهه در کشور ما دینی شدن تلویزیون دنبال شده است.
پرسش اینجاست که این تلاش و شعار سی ساله تا چه اندازه به کامیابی رسیده است؟ آیا دینی شدن تلویزیون در نمایش برخی مناسک مذهبی در این رسانه خلاصه می‌شود؟ آیا مجال سخن دادن به چند کارشناس مذهبی و یا ارایه برخی فیلم‌ها و سریال‌های مناسبتی، به معنای دینی شدن تلویزیون است؟ آیا پخش تصویر تکیه و منبر در تلویزیون، توفیق در انتقال پیام دین به مخاطبان است؟ آیا باید در تلاش بود تا رسانه را دینی کرد یا دین را به شیوه رسانه ای معرفی و عرضه کرد؟
بر این گمانم که: "نه معجزات بود هر که را عصا باشد"!
درست است که بخشی از مناسک و آیین‌های مذهبی با تلویزیون به درون خانه‌ها راه می‌یابد و این رسانه کارکرد خود را در انتقال پیام‌های دینی نمایش می‌دهد اما این همه ماجرا نیست.
یک بخش ماجرا مربوط به مخاطبانی است که هرگز میانه ای با دین و آیین ندارند و بنابراین مشتری پیام‌های مستقیمی در قالب منبر و موعظه نخواهند بود. برای رو‌به‌رو شدن با این دسته از مخاطبان و ارایه پیام دینی به ایشان، هنرمندی و دانش و مهارت رسانه ای لازم است که کمتر شاهد آن هستیم و معمولاً برنامه‌سازان تلویزیون به سراغ آسان‌ترین راه که عرضه مستقیم پیام است می‌روند.
ممکن است گروهی از مخاطبان به علت عدم دسترسی به مراسم مذهبی و یا ناتوانی از حضور در چنین مناسکی، مایل باشند آن را در تلویزیون ببینند اما مخاطبانی را هم باید در نظر داشت که از این قماش نیستند و نمی‌توانند با آداب و رسومی چون زنجیرزنی، نخل‌گردانی و... ارتباط برقرار کنند. القای پیام دینی به این دسته از مخاطبان هم راه و روش دیگری می‌طلبد.
در ارایه پیام دینی، "صداقت" ضروری است ولی به‌کارگرفتن مجری، گوینده یا بازیگری که سابقه دینی و اخلاقی مناسبی در ذهن بینندگان ندارد، "اعتماد" را خدشه دار می‌کند و نمي‌توان انتظار پذیرش پیام را در میان مخاطبان داشت.
مهمترین نکته ای که از ناتوانی تلویزیون دینی در جایگزینی مناسک دینی خبر می‌دهد، تفاوت فضای عرضه پیام است که نشان می‌دهد: "به هر گردی نشاید گفت گردو"!
بر آیین و مراسم مذهبی، قوانین و رفتار ویژه ای فرمان می‌راند. کسانی با نیت و انگیزه خاصی و با شور و حال ویژه ای گرد هم می‌آیند و سنتی مذهبی را به جا می‌آورند که این حس و حال و هدف را نمی‌توان با دیدن بر صفحه تلویزیون درک کرد.
نمونه را وقتی این روزها در تلویزیون تصاویر مربوط به سیل ویرانگر پاکستان را می‌بینیم، اندوهگین می‌شویم و سری به تأسف تکان می‌دهیم اما هرگز نمی‌توانیم عمق فاجعه را احساس کنیم. وقتی در خانه خود در برابر جعبه جادو آرام گرفته ایم، هر اندازه هم که تلویزیون از تشنگی و گرسنگی و وفور بیماری در میان پاکستانی‌ها خبر بدهد، نمی‌توانیم خود را به تمامی جای آنان گذارده و تشنگی و گرسنگی و اندوه از دست دادن عزیزان و آینده مبهم پیش رو را حس کنیم.
دیدن تصویر یک مراسم مذهبی در تلویزیون و تفاوت آن با حضور در میان آن آیین نیز چنین داستانی دارد. وقتی در خانه خود آیینی مذهبی را در تلویزیون دنبال می‌کنیم، همزمان تنقلاتی به دهان می‌بریم، چای می‌نوشیم، با اطرافیان گفت‌و‌گو می‌کنیم و ممکن است به انواع فعالیت‌های جنبی توجه داشته باشیم و حتی گاه با فشردن یک دکمه به هنگام دیدن برنامه ای دینی، می‌توان به دنیایی مادی در شبکه ای دیگر سرک کشید در حالی‌که اگر در بطن مراسمی دینی حاصر باشیم، از قوانین و رفتار معینی پیروی می‌کنیم.
حضور در آیینی مذهبی با حال و هوای خاص خود، با دیدن آن بر صفحه تلویزیون بسیار متفاوت است و همین که دوربین به مجلس سوگواری یا هر آیین مذهبی دیگری برود، نمی‌توان انتظار داشت که معنا به تمامی انتقال یابد.
می توان نمادهای دینی را بر سر و روی تلویزیون و برنامه هایش آویزان کرد و می توان از تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال پیام‌های دینی بهره برد، اما این همه ماجرا نیست.

۷ مرداد ۱۳۸۹

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟!

دیروز ریموت کنترل تلویزیون – فرهنگستان ادب پارسی برابرنهادی برای این واژگان یافته است آیا؟- در دستم بود و در جست و جوی چیزی در خور دیدن بر دکمه هایش می‌فشردم. صدای کامران نجف زاده را شنیدم و مکثی کردم تا ببینم این بار از فرانسه چه سوغات آورده است.
از کشف جسد هشت نوزاد در باغچه ای خبر می‌داد و تصاویری پخش می‌شد که تولیدی خودش نبود و از شبکه‌های دیگر وام گرفته بود. باز هم انتشار یک لکه سیاه دیگر در زندگی فلاکت‌بار غربیان(!) آن هم به نقل از رسانه‌های خودشان و من در پرسان از اینکه نقش این خبرنگار زبده ایرانی در این میانه چه بود؟ چند سال پیش بود که برای ورود به رشته ژورنالیسم رادیو و تلویزیونی در دانشکده صداوسیما، پس از آزمون کتبی نوبت به گپ‌و‌گفت حضوری رسیده بود و جمعی در برابرم نشسته بودند که یکی‌شان "بیژن نوباوه" بود که خواست تا نام چند خبرنگار داخلی و خارجی را بر زبان آورم. به نام نجف‌زاده که رسیدم، پرسید که چه شاخصه‌ای در او می‌بینی و گفتم که: "ادبیات خاص خود را به خدمت گرفته است و تلاش دارد به سمت سوژه‌هایی برود که بیرون از کلیشه‌های رایجند". و البته آن روزها این نوآوری را می‌پسندیدم.
واکنش نوباوه چنان بود که انگار می‌خواهد بگوید: "خبرنگاری اما چیز دیگری است!" و من هم امروز به چنین باوری رسیده ام.
وقتی گزارش‌های ارسالی عزیزکردگان و نورچشمی‌های صداوسیما در آن سوی مرزها را می‌بینی و با نمونه‌های همکارانشان در دیگر کشورها مقایسه می‌کنی، در می‌یابی که تفاوت از کجا تا به کجاست و کمینه چند نکته به ذهن می‌آید که اشاره‌وار از آنها می‌گذرم:
نخست آنکه تولید، خلاقیت و نوآوری در یافتن و پردازش موضوع گزارش‌های خبرنگاران برون‌مرزی ایران در پایین‌ترین سطح ممکن است. اینان بی‌آنکه به دنبال موضوع و تصاویر بکر و ناب باشند، به کپی‌برداری از تصاویر دست دوم دیگر رسانه‌ها و یا مطالب تولیدی خبرگزاری‌ها، مطبوعات و شبکه‌های تلویزیونی کشور میزبان می‌ پردازند و یا از منابع آرشیوی برای آراستن گزارش خود بهره می‌برند و یا به کلی بدون ایفای کمترین نقشی در تدوین گزارش، تنها ترجمه ای از گزارش‌های دیگران را برای مخاطب وطنی می‌فرستند.
دیگر آنکه گویی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هیچ برنامه، هدف و نقشه راهی در اعزام و به‌کارگیری خبرنگاران برون‌مرزی خود ندارد چرا که گاه از خبرنگاری که در طول سال دارد حقوق ارزی دریافت می کند، تنها چند گزارش انگشت شمار انتشار می یابد. گزارش‌هایی که آشکار است بی‌برنامه اند و سلیقه ای نه از روی سیاستی خاص که مثلاً حوزه ای مشخص را از گردونه سیاست و فرهنگ و هنر و... شامل شوند و این مهم وقتی نمود بیشتری می‌یابد که با تغییر خبرنگار در یک کشور، اولویت‌ها، سبک و سوژه گزارش‌ها به سلیقه آن فرد دگرگون می‌شود.
این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگرچه بی‌برنامگی در این زمینه آشکار است اما یک محور در برآیند کلی گزارش‌ها مشهود است و آن "سیاه‌نمایی" از معیشت و زندگی دیگران است. با نگاهی کلی به گزارش‌های ارسالی خبرنگاران ایرانی از آن سوی مرزها می‌توان نتیجه گرفت که قرار است یک پیام به مخاطب داخلی القا شود و آن وجود ناهماهنگی و مشکلات متعدد در دیگر کشورها، کاستی‌ها و ناهنجاری‌های پرشمار در وضع زندگی آنان و محدودیت‌های فراوان در آزادی‌های فردی و اجتماعی است.
گویی این خبرنگاران موظف شده اند ذره بین در دست به جست‌و‌جوی نقطه‌های سیاه بپردازند و این سیاهی‌ها را نشر دهند. (آن هم در شرایطی که ما پذیرش چنین رفتاری را از خبرنگاران خارجی در داخل مرزهای خود نداریم! و درشگفتم از این که وقتی از این عیوب خود نیز داریم، "طعنه بر عیب دیگران چه زنیم"؟!).
نکته دیگر همان است که پیش از این در پژوهشی دانشجویی از آن به "تنبلی خبری" یاد کرده بودم. خبرنگاران ما از بیماری تنبلی مفرط رنج می‌برند و در کشور میزبان در خواب خوش به سر می‌برند تا مگر بحرانی پدید آید تا به هوش آیند و خبری را که دیگر رسانه‌ها نیز پخش کرده اند، با کیفیتی پایین به ایران بفرستند.
اینان بی‌توجه به اینکه "کسی را که کاهل بود گنج نیست"، نه در جست‌و‌جوی موضوعی بکر برمی آیند و نه در گزارش‌های خود به دنبال جامعیت و پردازش همه جانبه مطلب می‌روند. اغلب به توصیف رویداد یا بیان نقل قول‌هایی می‌پردازند که بدون حضور فیزیکی در آن کشور و از طریق اینترنت و ماهواره هم قابل دستیابی هستند.
اینان در کشور میزبان حضور فعال ندارند و آن منطقه را به مخاطب ایرانی نمی‌شناسانند. به جای رفتن به سراغ سوژه‌های متنوع و ارایه انواع گزارش‌های خبری، تحلیلی، اجتماعی، هنری و... در حوزه ای خاص محدود می‌شوند و با بیماری تنبلی کنار می آیند.
نکته دیگری که در بسیاری از این گروه مسافران آن سوی مرزها آشکار است، ناتوانی و عدم تسلط به تکنیک‌ها و تاکتیک‌های خبرنگاری، غیرحرفه ای بودن و البته ناآشنایی به زبان کشور میزبان است. وقتی به ابزار کارت مسلط نباشی و زبان ندانی، طبیعی است که از رفتن در دل رویدادها و خلق فرصت‌های خبری ناتوان می‌مانی و در دام روزمرگی گرفتار می‌شوی. گاه هم برای فرار از روزمرگی و بیکاری، به سراغ سوژه‌های سطح پایین و آن هم با اعمال جهت‌گیری و موضع گیری‌های شخصی می‌روی که گزارش‌های ارسالی از اسماعیل فلاح و یا کامران نجف زاده از این گروهند.
انصاف فرمان می‌دهد که به محدودیت‌های سیاسی، اجتماعی، مذهبی، ابزاری و... هم که بر سر راه خبرنگاران ایرانی وجود دارد اشاره کنم که تا اندازه ای دست و پای ایشان را در کشور میزبان می‌بندد اما دنیای پررقابت رسانه‌های امروز، کاری به محدودیت‌ها ندارد زیرا که مخاطب به دنبال برآورده ساختن نیاز اطلاعاتی خود و سرمست شدن از باده دانش است.

۲۶ بهمن ۱۳۸۸

تاکتیک در "شاخص" سازی

"جای تأسف است که در صداوسیما از هزاران هزار جلوه رأفت و محبت که با اتکای به جوهره اسلامی و روح بلند مذهب شیعه اثنی عشریه آفریده شد، چشم پوشیده می­شود و بدون اشاره به شرایط زمانی خاص به بزرگ­نمایی غلط و تحریف­گونه قضایای گذشته همت می­گمارید و به غلط درصدد مشابه سازی تاریخی هستید."
این جملات بخشی از نامه اعتراضی سیدحسن خمینی به رییس سازمان صداوسیماست که با اشاره به پخش برنامه­ای مستندگونه به نام "شاخص" در دهه فجر 88 از شبکه­های مختلف سیما منتشر شده است.
نوه پایه­گذار جمهوری اسلامی ایران در این نامه، "شاخص" را برنامه ای دانسته است که "به گونه ای غیر صادقانه و تحریف آمیز، شخصیت جامع عارف کامل و مهربان و رهبری مقتدر امام خمینی(س) را مخدوش نموده است".
اشاره سیدحسن خمینی به شیوه پروریدن و انتقال پیام از سوی برنامه­سازان سیماست که در عالم روزنامه­نگاری آن را بهره گیری از تاکتیک­های خبری می­خوانند.

هر انسانی به هنگام گفت­و­گو و داد­و­ستد پیام با دیگران، خواسته یا ناخواسته از برخی تاکتیک­های خبری بهره می­جوید و همین که از میان انبوهی از مباحث قابل گفت­و­گو، یکی را بر می­گزیند و یا در انتقال آن احساسات خود را به کار می­گیرد و یا اینکه به میل خود چیزی از آن می­کاهد یا چیزی بدان می­افزاید و از کاه، کوهی ساخته و کلاغی را چهل­باره تکثیر می­کند، در واقع به ماساژ پیام (Spinning the Message) روی آورده و تاکتیک­های خبری را به کار بسته است.
رسانه­ها نیز آگاهانه و هوشمندانه تاکتیک­های خبری را به کار می­گیرند و گاه چنان پرشمار و اغراق آمیز از این تاکتیک­ها بهره می­جویند که مخاطب عادی نیز هدفدار بودن شیوه روایت پیام­ها را در می­یابد و بسیاری بر این گمانند که راویان "شاخص" نیز بر این شیوه بودند.
این راویان برای رسیدن به نتایجی زودرس و متناسب با شرایط کنونی کشور، بیش از هر چیز به پاره حقیقت­گویی (To Release Facts Partially) روی آوردند و برابر با هدف مطلوب خود، به گزینش تنها بخشی از سیره و گفته­های رهبر فقید انقلاب دست یازیدند.
انتخاب جملاتی از امام خمینی(ره) بدون ذکر پس و پیش آن جملات و بی­اشاره صادقانه به شأن نزول آن سخنان و یا مخاطبان اصلی کلام، بارها در این برنامه رخ می­نمود آن چنان که آشکارا می­شد دریافت که هدف از این تقطیع کلامی و افزودن گفتار متنی که از سوی گویندگان سیما ضمیمه آن می­شود، ارایه تنها پاره ای از حقیقت به قصد مقایسه ای نادرست از شرایط زمانی و مکانی کشور است.
گاه نیز در این برنامه از میان انبوه رویدادهای رخ داده در دوران حیات رهبر فقید انقلاب و پیام­های وی، رخدادی خاص و یا پیامی ویژه انتخاب می­شد و با درشت­نمایی پیام (To Highlight Message) به برجسته­سازی آن به منظور تطبیق با شرایط کنونی ایران پرداخته می­شد و راویان به آسانی سوگیری خود را بر مخاطب آشکار می­ساختند.
از همین رو بود که با پخش برنامه "شاخص"، برخی دلسوزان بر این نوع استفاده ابزاری از آرا و اندیشه­های امام خمینی(ره) هشدار دادند و بی­توجهی به دیگر گفته­ها و زوایای زندگی ایشان را ناپسند دانستند. به باور این گروه، بی­توجهی راویان "شاخص" به دغدغه امام خمینی(ره) در رعایت حقوق مردم و احترام به ملت، میزان دانستن رأی ملت، نفی تحجر و تقدس­مآبی ظاهری، ضرورت بی­طرفی شورای نگهبان، ممانعت از ورود نیروهای مسلح به دسته بندی­های سیاسی، آزادی شهروندان در انتقاد از حاکمان و مواردی از این دست، نشانه بهره­گیری اغراق آمیز و انکارناپذیر "شاخص"­سازان از تاکتیک­های خبری به سود جریانی خاص است که تداوم این شیوه، به تحریف و مخدوش شدن چهره پایه­گذار جمهوری اسلامی در ایران خواهد انجامید.
"چه خوش است نکته دانی که سخن نگفته داند" و بی­گمان رییس سازمان صداوسیما خود به صحت و درستی اعتراض سیدحسن خمینی باور دارد و می­داند راویان "شاخص" چگونه شاخصی ارایه داده اند، هر چند که در پاسخ خود به این نامه اعتراضی، راه کوچه علی چپ را برگزیند!

۱۲ بهمن ۱۳۸۸

آسوده خاطر در خواب!

عمرش از چند ماه فراتر نمی­رود اما در همین مدت کوتاه در جذب مخاطب کامیاب بوده است. پرس و جویی اندک در کوی و برزن نشان می­دهد که مردم با نامش آشنایند و خانواده­های بسیاری سریال­هایش را دنبال می­کنند. تماشاگران پرشماری می­شناسندش و ساعاتی را در برابر امواج این شبکه می­گذرانند. سخن از شبکه ماهواره ای فارسی­زبان "فارسی 1" است. رابرت مرداک (Ropert Murdoch) که لفب "امپراتور رسانه ای دنیا" را همراه خود دارد، این بار جامعه فارسی­زبانان را نیز به گستره مخاطبان خود افزوده است و با راه اندازی این شبکه، مهمان چشم و ذهن انبوهی از ایرانیان نیز شده است.
این زاده استرالیا، تبعه آمریکا و دلبسته اسراییل، بیش از 60 شبکه تلویزیونی به چندین زبان دنیا را در خدمت دارد و بیش از یکصد روزنامه و مجله معتبر را در کنار پایگاه­های اینترنتی پرکاربر در اختیار گرفته است و از این رهگذر در اثرگذاری و هدایت افکار عمومی جهانیان توانمند است.
او هدایت بزرگترین بنگاه­های خبری و نامدارترین رسانه­های تفریحی و سرگرمی جهان را عهده دار است و عجیب نیست که از مخاطبان فارسی­زبان نیز چشم نپوشد و در پی اثرگذاری بر جمعیت ده­ها میلیونی ایرانیان، تاجیک­ها و افغان­ها، شبکه "فارسی 1" را بنیان نهد.
این شبکه سرگرم­کننده، با مجموعه­هایی عامه پسند -که به آسانی با مخاطبی که به دنبال سرگرمی است ارتباط برقرار می­کنند- و با استفاده از چاشنی­های جذابی چون زنان و دختران زیبارو و داستان­هایی عاشقانه، توانسته است در ربایش مخاطبان کامیاب شود و تماشاگری را که در پی نوعی سرگرمی برای رهایی از دغدغه­ها و خستگی­های کار و زندگی اجتماعی است، به دنبال خود بکشاند.
ساده انگاری است اگر گمان کنیم امپراتوری مرداک تنها برای سرگرم ساختن فارسی­زبانان چنین شبکه ای را بنیان نهاده است و تمرکز او روی خانواده­ها هیچ هدف پنهانی را دنبال نمی­کند!
آنان دیری است که تاخت آورده اند و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم! پیش از این سعودی­ها با راه اندازی شبکه "ام بی سی پرشیا" و ارایه فیلم­های سینمایی با زیرنویس فارسی جامعه ما را هدف امواج رسانه ای خود قرار دادند و حالا "فارسی 1" با برگردان فارسی فیلم­ها و مجموعه­های خارجی گامی فراتر نهاده است و این رشته سری درازتر خواهد داشت.
فروکاستن از سطح آگاهی مخاطب در درازمدت با پخش آثاری سطحی و فرومایه از نظر فرهنگی، سست کردن ریشه­های هویتی جامعه و ترویج ارزش­های فرهنگی متفاوت با فرهنگ ایرانی و اسلامی، خدشه­دار ساختن هنجارهای اجتماعی ما، هویت­زدایی از کانون خانواده و عادی­سازی پدیده خانواده­های بی­سامان، تعصب­زدایی از روابط فرهنگی در جامعه و هنجارشکنی در روابط میان دختران و پسران، تکثیر بدآموزی­های اخلاقی و نمونه هایی از این دست، طبیعی­ترین ارمغان شبکه جدید مرداک برای جامعه ماست و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم!
گویی تنها آنان که از مجرای سیاست با ما در ستیزند اهمیت دارند و نفوذکنندگان فرهنگی را درخور توجه نمی­دانیم. گویی تنها باید از "صدای آمریکا" و "بی­بی­سی فارسی" بهراسیم و هیچ خطری از سوی شبکه­هایی چون "فارسی 1" که فزونی هم خواهند یافت احساس نمی­کنیم.
سخنم بدان معنا نیست که باید "فارسی 1" را محکوم کرد و باید مرداک را دشنام داد. نمی­گویم راه چاره مختل کردن فعالیت این شبکه و پارازیت انداختن بر آن است. باور ندارم که هشدار دادن و ارعاب ایرانیان بر تماشای چنین شبکه­هایی درمانگر است. هرگز!
آنان کار خود را می­کنند و مشتری خود را هم از هر طریق ممکن می­یابند و "چو در بندی، سر از روزن بر آرد". این متولیان رسانه ای ما هستند که باید به هوش شوند و بدانند که این راهش نیست!
صدا و سیمای ما باید تکانی به خود بدهد. باید دغدغه­های مخاطب را دریابد. باید کیفیت تولیدات خود را ارتقا بخشد. باید برای ارایه پیام­های خود به سراغ ساختارهای جذاب برود. باید به جای تولید فله ای و خرواری تله فیلم­های ضعیف و دم دستی، برای مجموعه­های ارزشمند، طنزهای فاخر و برنامه­های سرگرم­ساز جا باز کند. عرصه، عرصه رقابت است. نمی­توان به مخاطب گفت همین است که هست و حق هم نداری سراغ چیز دیگری بروی. وقتی خوراک مناسبی ندهی، رهایت می­کنند و رقیبت را برمی­گزینند. به همین راحتی! و آنگاه باید با دشواری بیشتری برای بازگرداندن مخاطبت تلاش کنی که به گفته سعدی:
گر تضرع کنی و گر فریاد / دزد، زر باز پس نخواهد داد
بزرگترین شبکه­ها و نیز غول­های رسانه ای دنیا در این عرصه رقابت همواره احساس خطر می­کنند و مدام از کاهش نفوذ رسانه ای خود در هراسند. هر بار که امپراتوری چون مرداک به دنبال لقمه ای چرب، دهان باز می­کند، اهالی رسانه­های جهان به تکاپو می­افتند تا مباد که مخاطب از کف بدهند و نکند که از توان اثرگذاری­شان کاسته شود اما گویی در ایران ما متولیان رسانه ای خوشتر می­دارند که چشم ببندند و آسوده خاطر باشند از این هیاهو و رقابت نفس­گیر.
در دنیای امروز، امپراتورهایی چون مرداک با خدایگان باستانی قدرت و ثروت تفاوت دارند. این سرمایه داران دنیای جدید، مالکیت بر ذهن و فکر انسان­ها را نیز هوشمندانه دنبال می­کنند و ما همچنان آسوده خاطر در خوابیم!

۲۱ آذر ۱۳۸۸

این راهش نیست!

دگرگونی در دکور برنامه‌های تلویزیونی، استفاده از مبلمان‌ها و تزیینات گرانقیمت، بهره‌گیری از رنگ و لعاب تازه و اغراق آمیز، قرار دادن صفحه‌های نمایشی بزرگ و متعدد، به خدمت گرفتن چندین و چند مجری جوان، خواندن یکدیگر به نام کوچک، ترویج گویش محاوره ای و غیر رسمی و... همه و همه قرار است شمار مخاطبان کاهش یافته رسانه ملی را دیگر بار در برابر تلویزیون بنشاند و اعتماد خدشه‌دار شده بینندگان را بازسازی کند ولی چه سود که: "جامه کی زینت دهد اندام نازیبنده را؟!" متولیان سیمای جمهوری اسلامی ایران چندی است که با تقلیدی ظاهری و ناشیانه از شبکه‌های موفق برون‌مرزی و دگرگونی در چهره بصری برنامه‌های خود -به ویژه در بخش‌های خبری- در پی بازگرداندن مخاطبان به پای جعبه جادوی خود هستند و بر این گمانند که بی‌نیاز از تحول محتوایی می‌توانند با الگو گرفتن ظاهری از شبکه‌هایی چون بی‌بی‌سی و الجزیره، کامروا شوند.
این متولیان با آگاهی از ریزش مخاطبان خود، چاره را در نمونه‌برداری‌هایی شتابزده و نارس از دیگر شبکه‌ها دیده اند و بی‌آنکه در اندیشه رعایت استانداردهای حرفه ای رسانه باشند، پنداشته اند که با افزودن موسیقی به میانه اخبار، تکرار سرخط خبرها در میانه اخبار، الگوبرداری از گرافیک خبری دیگران و ایجاد فضای غیر‌رسمی میان مجریان و خبرنگاران –که بیش از حد ساختگی و باورناپذیر از کار در آمده است- خواهند توانست جای خالی شاخص‌هایی چون "بی‌طرفی رسانه ای"، "دوری از سانسور" و "انصاف خبری" را پر کنند.
در چند ساله گذشته گویی همه خلاقیت و نوآوری دست اندرکاران رسانه ملی در پدید آوردن دو بخش خبری "شصت ثانیه" و "بیست و سی" به پایان رسید و اینک چیزی جز تقلید و دنباله‌روی از دیگران در چنته خود نمی‌یابند و گمان می‌کنند این مشاطه‌گری ظاهری می‌تواند کاستی‌های محتوایی را بپوشاند غافل از آنکه به گفته شیخ اجل: "کوشش بی‌فایده است وسمه بر ابروی کور".
در هنگامه ای که از شمار مخاطبان رسانه ملی کاسته شده است و فرمان‌داران این رسانه نیز بر این ریزش مخاطبان آگاهی دارند، باید در پی علت‌ها بود که آشکارترین آنها یکسویگی، انحصار و فراگیر نبودن پیام‌های ارسالی از این رسانه است.
امروز تنوع و گونه‌گونی رسانه ای آنچنان است که مخاطبان به آسانی فرصت می‌یابند دست به انتخاب بزنند و خود از میان انبوه پیام‌هایی که سوار بر امواج آسمان را می‌پیمایند، گزینش‌گر پیامی دلخواه باشند.
در این شرایط، رسانه ای در جذب مخاطب کامیاب خواهد بود که از انسداد خبری بپرهیزد، به نیازهای مخاطب خود بیندیشد، از سانسور و یکسویه نگری در بیان وقایع و رویدادها دوری کند، به شعور و فهم گیرندگان پیام خود ارزش بنهد، به رعایت انصاف و بی‌طرفی در انتقال اطلاعات نزدیک شود، جامعه مخاطبان خود را گسترده و ناهمگون ببیند و به گونه ای فراگیر پاسخگویشان باشد، در اعتبار خود و اعتماد مخاطبان خود اندیشه کند، از گسترش فرهنگ چاپلوسی و ریا بگریزد، تک‌صدایی را به کناری بنهد، باورپذیری خوراک رسانه ای را برای مصرف‌کنندگان آن افزایش دهد، از رفتار کلیشه ای و نمایشی گریزان باشد و... و پس از این پرداختن به محتواست که نوبت به تدارک شکل و قالب عرضه پیام می‌رسد وگرنه، قیافه رسانه ای توانمند به خود گرفتن و ناتوان بودن از جذب مخاطب، تنها اتلاف سرمایه است.
گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار / کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر دوست؟!
مجریان برنامه‌های سیمای جمهوری اسلامی ایران یا توان اداره یک گفت‌و‌گوی چالشی و نفس‌گیر با مدیران و مسوولان دولتی را ندارند و یا اجازه چنین شیوه ای به آنها داده نمی‌شود. پس با پرسش‌هایی از پیش آماده شده و از موضع ضعف در برابر مقام‌های حکومتی می‌نشینند و مخاطب را از کف می‌دهند. ساده انگاری است اگر چاره این کاستی را در تغییر شیوه گویش مجریان بدانیم و با دور کردن آنان از گفت‌و‌گوهای رسمی، وادارشان کنیم همدیگر را به نام کوچک صدا بزنند، ژست‌هایی ساختگی به خود بگیرند، از جملاتی تصنعی برای ارتباط بخش‌های مختلف برنامه به هم بهره بگیرند و نمایشی ناپسند را ارایه دهند.
حضور کارشناسانی با گرایش‌های فکری و سیاسی گوناگون در برنامه‌های اجتماعی و سیاسی رسانه ملی به چشم نمی‌آید و تنها یک صدا و یک تفکر فرصت بروز و ظهور از قاب تلویزیون رسمی کشور را می‌یابد. این کاستی با استفاده از جلوه‌های بصری پر رنگ و لعاب تقلیدی و دکورهای آن‌چنانی جبران نمی‌شود و خام اندیشی است اگر بدین شیوه قصد فریب مخاطب را داشته باشیم.
هنر آن است كه بي آرايش‌هاي فريبنده، كامياب در ربايش مخاطب باشيم نه آنكه با هزار مشاطه‌گري و آرايش صوري، با چنته اي خالي از محتواي جذاب و همه‌گير در برابر چشمان مخاطباني آگاه به خودنمايي بپردازيم.
این تنوع آفرینی‌های وارداتی و تقلیدی، راه پايبند ساختن مخاطب نيست. تدبيري ديگر بايد.

۱۹ مهر ۱۳۸۸

هراس از فردایی که رسانه‌های نو می‌آفرینند

ترس از چیره شدن روبوت‌های هوشمند بر انسان‌ها، ماشینی و خودکار شدن همه چیز و همه جا، برتری یافتن هوش مصنوعی بر زیرکی آدمیان، تسخیر زمین به دست بیگانگان، پیروزی دست ساخته‌های بشر بر خود بشر، افسوس انسان در حسرت چیزهایی از دست رفته از جنس عاطفه، مهرورزی، طبیعت، درخت، گل، شادمانی و...، همه اینها را می‌توان در میان داستان‌های علمی- تخیلی و فیلم‌های سینمایی که نگاهی به آینده دارند آشکارا دریافت.
اهل هنر و اندیشه با آگاهی یافتن از نمودهای فناوری‌های نو، هر یک به زبانی بیدارباش و هشدار می‌دهند که آینده شاید آنقدرها هم دلخواه و دلپذیر نباشد و روند شتابناک نوآوری‌های علمی یکسره به خوبی و نیکویی نمی‌انجامد.

در سومین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال که به گشت و گذار سرگرم بودم، بیش از همه در برابر کاریکاتورهایی که در بخش "رسانه دیجیتال در آيينه هنر" به نمایش در آمده بود درنگ داشتم و همین بیم دادن و هشدار را در بیشینه آثار آنان نیز می شد به تماشا نشست.
بیشتر کاریکاتورها چه پدید آمده از سوی ایرانیان و چه آثار کارتونیست‌های برون مرزی، نگاهی پر بیم و هراس نسبت به آینده رسانه های دیجیتال داشتند.
در اثري پيامك و ايميل به بمب مانند شده بود و در اثر ديگري رايانه و اينترنت به غل و زنجيري كه بر دست و پاي آدميزاد نهاده شده است. كارتونيستي نگراني از حذف كتاب و روزنامه و رسانه‌هاي چاپي در هماوردي با رسانه‌هاي نو را ابراز كرده بود و هنرمند ديگري انسان آینده را در خدمت رايانه به تصوير كشيده بود.
آسیب رسیدن به احساسات و عواطف انسانی و صدمه دیدن نهاد خانواده و روابط خانوادگی در پی کاربری بیش از اندازه و خو کردن به رسانه‌های ارتباطی نو را می‌شد آشکارا در کاریکاتورهای به نمایش در آمده مشاهده کرد. گوشه گیری فرزندان، دور افتادن اعضای خانواده از یکدیگر و بروز عملی این مصراع که: "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" را می‌توان در کنار نگاه منفی‌تری تا آنجا که زنی یا مردی به رایانه و اینترنت به چشم هوو یا رقیب خود بنگرد، از سوژه‌های مورد توجه نقش‌پردازان کارتونیست است.
از بین رفتن حریم خصوصی افراد و سرک کشیدن دیگران به یاری رسانه‌های دیجیتال در زندگی آدمیان نیز از دغدغه‌ها و دل‌نگرانی‌های هنرمندان است. هر چه می‌کنی و هر چه می‌گویی به اندک زمانی در گستره زمین انتشار می‌یابد و چشم تیزبین رسانه‌های نو در انتظار شکار لحظه‌ها و پخش آن تنها با فشار یک دکمه هستند.
افزون شدن شکاف بین نسل‌ها نیز دلیل دیگری برای دلواپسی اهل هنر بوده و هست. رشد و گسترش شتابنده فناوری‌های ارتباطی تازه، آنچنان است که پدر و مادر را از فرزند بیگانه می‌سازد آن‌گونه که گویی به زبانی نامشترک سخن می‌گویند. به دیگر سخن، درنگ کردن و جاماندن از آموختن زبان تازه، راه را بر داشتن زبانی مشترک با نسل‌های آتی می‌بندد.
دور شدن کودکان از بازی و تفریح بدنی و اجتماعی نیز از پیامدهای زیان‌بار گسترش و فراگیر شدن بازی‌های رایانه ای است آنچنان که کودک ساعت‌ها در برابر رایانه اش میخکوب می‌شود و خود را منفعلانه در برابر اشعه‌های تباهگر قرار می‌دهد. از ورزش و تندرستی بدنی به دور می‌افتد و فرصت تمرین برای اجتماع‌پذیری را نیز از کف می‌دهد.
دو رویی، فریب و دروغ نیز گویی در عرصه رسانه‌های دیجیتال مجال بهتری برای عرض اندام می‌یابند که نیش تند قلم اهل هنر این مضمون را نشانه رفته است. اینکه مردی مسن در اتاق گفت و گوی اینترنتی خود را جوانی رعنا جا بزند و پیردختری فرتوت نیز خود را زیبارویی نونهال بشناساند، سوژه مشترک بسیاری از کارتونیست‌هاست.
اعتیاد آور بودن رسانه‌های دیجیتال و توانمندی آنان در منزوی و گوشه‌گیر ساختن آدمیان نیز اسباب دلواپسی اهل هنر است و اینان نگرانند که مبادا اهالی دهکده جهانی حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌های فیزیکی، از هم دور بیفتند و در اندیشه زیست دیگری نباشند.
اینها که آمد، گوشه ای از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی است که بر قلم بخشی از جماعت هنرمند روان شده است و بسیارند ترس و فسوس‌هایی از این دست که نمی‌توان بر آنها چشم پوشید و نادیده‌شان گرفت، همچنان که نمی‌توان از رسانه‌های نو بی‌نیاز بود و در خدمتشان نگرفت.
غرض، درنگی بر این دلواپسی و بیمناکی در خور توجه بود و طرفه آنکه این هراس را پیشترها در رویارویی با دیگر رسانه‌ها نیز تا اندازه ای شاهد بوده ایم.
نمونه را از مجله سخن برمی‌گزینم که در سال 1336 درحالی که هنوز چند ماهی به راه اندازی نخستین تلویزیون در ایران مانده بود در مقاله ای با عنوان: "آیا تلویزیون برای ایران لازم است؟" چنین نوشته است:
"... یکی از تقلیدات کورکورانه، موضوع تلویزیون است که چون ممالک مترقی دارند، پس ما هم باید داشته باشیم؛ ولی هیچ از خود نمی‌پرسیم که آیا این "مظهر تمدن" همه‌اش حسن و خوبی‌ست یا عیب و نقصی هم در بر دارد؟ ...علی‌رغم فواید آن، تلویزیون، وسیله تفریحی فردی و بی‌فعالیتی است. فامیل و دوستان، زمستان و تابستان، در تاریکی دور اتاق می‌نشینند و بدون سروصدا و مجسمه‌وار، ساعات متمادی به صفحه تلویزیون خیره می‌نگرند. نه مکالمه و مباحثه ای، نه حرکت و هوای آزادی؛ زیرا وسیله تفریحی، حاضر و آماده و در دسترس است. حس ابتکار و استدلال کم شود و فعالیت روحی و جسمی و تفریحی خارج از منزل محدود گردد. روح اجتماعی کم کم به انزوا و انفراد تبدیل شود و حرکت و فعالیت به راحتی و آسایش‌طلبی تبدیل یابد..."

۹ شهریور ۱۳۸۸

در پي ربايش بي آرايش

"بينندگان تلويزيون بعد از حوادث اخير پس از انتخابات به کمتر از 40 درصد رسيده است"
جمله بالا را نه معترضان به نتايج دهمين دوره انتخابات رياست جمهوري گفته اند و نه منتقدان به شيوه اداره و عملكرد رسانه ملي بيان كرده اند. اين جمله اعترافي است كه از سوي رييس سازمان صدا‌و‌سيما در نشست شوراي عالي انقلاب فرهنگي ابراز شده و خبر از سقوط شمار بينندگان اين رسانه مي‌دهد.
فردي به اين اعتراف دست يازيده است که پشتيباني همه جانبه حاكميت، امکانات فراوان و توان و قدرت گونه‌گوني را در اختيار داشته و با خاطري آسوده بر آن بوده تا بار خود به شيوه اي كه مي‌پسندد به سرمنزل مقصود برساند.

يكسويه‌نگري و ملي نبودن رسانه اي كه كوشش دارد عنوان "ملي" را يدك بكشد، از پيش از انتخابات مورد انتقاد بخشي از جامعه بود كه جايي براي ديدگاه‌هايشان در اين رسانه نمي‌ديدند و لزوم تغيير در نگاه مديران اين رسانه بارها يادآوري مي‌شد. انحصار خبري در صدا‌و‌سيما تا بدانجا بود كه راه اندازي تلويزيون خصوصي از جمله شعارهاي برخي نامزدهاي رياست جمهوري قرار گرفت و همواره هشدار داده مي‌شد كه در شرايطي كه بيگانگان براي تصاحب مخاطبان ايراني و اثرگذاري بر آنان تاخت آورده اند، حال و روز رسانه ملي بايد جز اين باشد.
با اين همه صدا‌و‌سيماي جمهوري اسلامي ايران به راه خود مي‌رفت و همچنان به نگاه جانبدارانه، عملكرد يكسويه و حتي پشتيباني از نامزدي خاص در انتخابات متهم بود. اين رسانه در نظر كارشناسان به جاي اينكه رسانه ملت و شهروندان باشد، به رسانه دولت نزديك شد و به جاي آنكه بازتاب دهنده طيف گسترده اي از سويه‌ها و گرايش‌هاي جامعه ايراني باشد، فرصت دهنده به گروهي كم شمار از جامعه و كارشناسان و گزارشگراني محدود بود.
دادن وقت اضافه به يك نامزد، ندادن فرصت دفاع به مخالفان همان نامزد و نيز معترضان و منتقدان به نتايج انتخابات، پوشش بهتر و بيشتر حاميان يك نامزد و فريب خورده يا اغتشاشگر خواندن مخالفان آن نامزد نمونه اي از رفتارهايي است كه از سوي منتقدان موجب دور شدن رسانه ملي از نقش فراگير و جامع خود خوانده شده است.
صدا‌و‌سيما اعتراضات و نا آرامي‌هاي پس از انتخابات را گاه انكار كرد و گاه تحريف. معترضان به نتايج انتخابات را اغتشاشگراني معرفي كرد كه به تاراج اموال عمومي و سلب آسايش شهروندان مشغولند و حاميان دولت را افرادي در قالب تماميت نظام و يكسره عاري از هرگونه اشتباه و قصور.
اتهام‌زني‌هايي بدون ارايه فرصتي براي دفاع و تحليل و تفسيرهايي مدام و يكريز درباره انقلاب‌هاي رنگي و ناديده انگاشتن بخش گسترده اي از افكار عمومي به روال ثابت و طبيعي صدا‌و‌سيما بدل شد و نقدهاي دلسوزانه منتقدان نيز در همه اين مدت راه به جايي نبرد و مديران اين رسانه همچنان دم از بي‌طرفي رسانه اي زدند و رسانه تحت امر خويش را همچنان "ملي" خواندند غافل از آنكه "نام حلوا بر زبان راندن نه چون حلواستي".
در چنين شرايطي از كاهش 40 درصدي درآمدهاي صداوسيما از محل آگهي‌هاي بازرگاني خبر آمد و اينكه بخش خصوصي تمايلي به دادن آگهي به اين رسانه ندارد و تازه‌تر از آن هم كه اعتراف رييس اين رسانه مبني بر كاهش شمار بينندگان انعكاس يافته است.
اين اعتراف، همچنان كه بر نادرستي عملكرد مديران اين رسانه گواهي مي‌دهد، در درون خود بر هوشمندي، پويايي و گزينشگر بودن مخاطبان رسانه تأكيد مي‌ورزد. ويژگي‌هايي كه "نظريه كاربري و خشنودي مخاطبان" (Uses and Gratifications Theory) را به ذهن مي‌آورد.
پيش از ارايه اين نظريه كه "استفاده و رضامندي" هم خوانده شده است، صاحب‌نظران عرصه ارتباطات با سخن گفتن از انفعال مخاطبان در برابر رسانه‌ها، افكار عمومي را قربانياني بي‌دفاع در برابر پيام‌رسانان رسانه اي مي‌پنداشتند كه نيوشنده اي ناتوان و پذيرنده هستند.
انديشمندان اين وادي اندك اندك دريافتند كه مخاطبان در انتخاب و بهره‌مندي از پيام و رسانه ارايه دهنده آن، فعالانه عمل مي‌كنند و آنچنان نيست كه مطيع و تسليم محض پيام‌رسانان باشند. مردم انتخاب مي‌كنند كه مشتري چه پيام و برنامه اي باشند و آن را از كدام وسيله ارتباطي دريافت كنند. آنان كنشگرانه و با دقت در پي پيام‌هايي هستند كه بدان نياز دارند يا آن را مي‌پسندند و يا از آن بهره اي مي‌برند.
از اين روي بود كه نظريه كاربري و خشنودي مخاطبان پديد آمد كه بر پايه آن، مخاطبان رسانه‌ها، هوشمندانه براي رفع نيازهاي خود، فراهم آوردن شادي و خرسندي خويش، ارضاي علايق و خواسته‌ها و نيز پاسخ به انگيزه هايشان به سراغ رسانه اي خاص مي‌روند و بر همين مبنا ممكن است به رسانه اي پشت كنند.
كاربران رسانه‌ها فعالند و فعالانه دست به انتخاب مي‌زنند. آنها در گزينش‌هاي رسانه اي خود هدفمند و هوشمند عمل مي‌كنند و از ميان گزينه‌هاي پيش رو رضايت بخش ترين مورد را بر مي گزينند.
هرچند انتقاداتي بر اين نظريه "مخاطب محور" وارد است و پاره اي از دانشمندان ارتباطات آن را خوش‌بينانه پنداشته و معتقدند كه در اين نظريه از قدرت تأثيرگذاري رسانه‌ها غفلت شده است، اما به هر روي نمي‌توان حضور و انتخاب مخاطب را بي‌اثر پنداشت و ديگر نمي‌توان مخاطب را منفعل و پذيراي صرف تصور كرد.
نمي‌توان در زمانه اي كه آسمانش پر است از امواجي كه مي‌آيند و مي‌روند و به پيام‌رساني‌هاي گونه‌گون مشغولند، با انحصار رسانه اي به شست‌و‌شوي مغزها دست يازيد و چيزي را به زور در كاسه سر مخاطب جا كرد، كه اگر جذاب باشي و فراگير و اگر يكسويه نباشي و رماننده، به سويت كشيده مي شوند و انتخابت مي‌كنند آنچنان كه: حاجت مشاطه نيست روي دلارام را.

۱۵ تیر ۱۳۸۸

حالا دقیقاً نیمه شب است

زمامداری محمد مصدق، منافع امپراتوری بریتانیا را به خطر انداخته بود و چشم پوشی بر نفت ایران بسیار دشوار می‌نمود. محمدرضا‌شاه برای باور به پشتیبانی انگلستان از کودتا علیه دولت مصدق، خواست تا پیام رمزی را از رادیو فارسی بی‌بی‌سی دریافت کند و آن شب، مجری به خواست شاه، واژه "دقیقاً" را به عبارت همیشگی خود افزود و گفت: " حالا دقیقاً نیمه شب است".
از آن کودتا که اعتراض کارکنان فارسی زبان رادیو بی‌بی‌سی را هم در پی داشت، 55 سال می گذشت که تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی آغاز به کار کرد.
تلویزیونی که پیش از راه اندازی موجب حرف و حدیث های فراوان شده بود و واکنش‌های بسیاری را برانگیخته بود. نخستین واکنش رسمی دولت، رد درخواست این شبکه برای گشایش دفتر کار در ایران بود و کمی بعد از آن در مهرماه سال 87، وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در اطلاعیه ای افزون بر آنکه فعالیت این شبکه را مصداق اقدام علیه منافع ملی کشور دانست، به خبرنگاران هشدار داد مراقب ارتباطات خود باشند. رویگردانی‌ها و ناسازگاری‌ها با این شبکه تازه‌وارد همچنان ادامه یافت تا اینکه در هفته‌های اخیر و به ویژه در ناآرامی های پس از برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران به اوج خود رسید. شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی فارسی متهم شد که به پوشش خبری مغرضانه از تحولات ایران می‌پردازد و با دست یازیدن به حربه‌های جنگ روانی، شایعه‌سازی و دروغ‌پراکنی را در دستور کار خود قرار داده است. اخراج خبرنگار بی‌بی‌سی و متهم ساختن او به دست داشتن در قتل دختری دانشجو، در کنار بهایی دانستن گردانندگان این شبکه و رویارویی رسمی با دولت انگلستان به ویژه با بازداشت کارکنان سفارت این کشور، این برخورد و ناسازی را به بالاترین اندازه خود رساند. بی آنکه بخواهم به داوری درباره محتوا و اهداف پنهان در ایجاد و گسترش بخش فارسی در رادیو، پایگاه اینترنتی و شبکه تلویزیونی بی‌بی‌سی بپردازم، بر آنم که کوتاه و گذرا به چرایی ایجاد یک پایگاه رسانه ای تازه و چگونگی پذیرش این واقعیت بپردازم.
بنگاه سخن‌پراکنی بریتانیا (British Broadcasting Corporation) در بیش از هشت دهه فعالیت خود همواره رو به گسترش و حرفه ای گری بوده است و بیش از 60 سال است که فارسی زبانان را نیز به عنوان جامعه هدف خود برگزیده است.
در هنگامه جنگ جهانی دوم و با هدف رویارویی با رادیو برلن که در پی اثرگذاری بر شنوندگان ایرانی بود و در شرایطی که رادیو روس و رادیو دهلی هم برنامه‌هایی به زبان فارسی پخش می‌کردند، رادیو بی‌بی‌سی فارسی آغاز به کار کرد.
میزان استقلال و یا اندازه وابستگی بی‌بی‌سی به دولت انگلستان از همان هنگام تا به امروز مورد مناقشه فراوان بوده است و با آنکه گردانندگان این بنگاه خبری بر رعایت بی‌طرفی و انصاف رسانه ای تأکید داشته اند، مقامات ایران در دوره های گوناگون تاریخی بر وابستگی آن به دولت انگلستان باور داشته و دارند.
این چنین است که نه تنها رضاخان برنامه های بی‌بی‌سی را برنمی‌تافت که پسرش نیز این رادیو را پخش کننده اخبار انقلاب 57 در ایران می‌دانست و با آن ناسازگاری داشت و امروز نیز بسیارند در ایران که این بنگاه خبری را ابزار رسانه ای دولت انگلستان می‌پندارند.
بنگاه خبرپراکنی بریتانیا را چه وابسته بدانیم و چه مستقل، نمی‌توان آن را از توسعه و گسترش بازداشت و در بازار پر رقابت رسانه ای، طبیعی است که هر رسانه در پی جذب مخاطبانی فزونتر باشد. رسانه‌ها در عرصه بین المللی در رقابتی آشکار به دنبال جذب مخاطب هستند و بی‌بی‌سی نیز به عنوان پایگاهی با پیشینه دراز، از این قاعده به دور نیست.
از سوی دیگر هر حاکمیتی و هر مدیریت رسانه ای به دنبال اثرگذاری بر افکار عمومی مناطق هدف خود است که پایگاه‌های رسانه ای بهترین ابزار این تأثیرگذاری هستند و بهره بردن از آنها طبیعی است. مگر جز اینست که جمهوری اسلامی ایران نیز با آگاهی از همین رقابت‌های رسانه ای و موثر بودن رسانه‌ها بر افکار عمومی مخاطبان به راه اندازی شبکه‌هایی چون سحر، الکوثر، العالم و پرس تی‌وی برای مخاطبان برون مرزی خود دست یازیده است؟!
وجود کمینه یکصد و پنجاه میلیون نفر فارسی‌زبان به ویژه در کشورهای ایران، افغانستان و تاجیکستان و آشنایی این مخاطبان بالقوه با برنامه‌های بی‌بی‌سی در طول سالیان گذشته، قابل چشم‌پوشی نیست. حضور این جمعیت درخور توجه از مخاطبان، پرخواننده بودن پایگاه اینترنتی فارسی بی‌بی‌سی و گردش علاقه و توجه گیرندگان پیام از رادیو به تلویزیون در کنار وجود اراده ای برای جهت دهی به افکار عمومی جامعه فارسی‌زبان می‌تواند از انگیزه‌های ایجاد شبکه تلویزونی بی‌بی‌سی فارسی باشد.
طبیعی است که هرگاه رسانه‌های داخلی نتوانند پاسخگوی نیازهای رسانه ای مردم باشند، رسانه‌هایی که دور از سانسور و نظارت‌های حاکمیتی فعالیت می‌کنند، توانایی افزونتری در جذب مخاطب خواهند داشت. اکنون تلویزیون بی‌بی‌سی فارسی با تکیه بر تجربه سالیان این شبکه جهانی، در پی پرکردن شکاف‌ها و تهیگاه‌هایی است که رسانه ملی در ایران ناتوان از پرداختن به آنهاست و یا نسبت به آنها بی‌توجه بوده است. به گونه ای از موسیقی می‌پردازد که صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران با آن بیگانه است. به سراغ چهره‌ها و شخصیت‌هایی در حوزه‌های گوناگون سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و... می‌رود که راهی به رسانه ملی ندارند. از زاویه ای به رخدادها می‌نگرد که خلاف نگاه همیشگی و یکسویه رسانه ملی است و در چنین شرایطی خرده گرفتن بر این شبکه که چرا از راه رسیده است و چرا مشتریان ما را ربوده است، حکایت عروسی را به ذهن می‌آورد که ناواردی‌اش در رقص را به کج بودن اتاق نسبت می‌داد!
بی‌گمان هر رسانه تازه ای، دریچه ای نو در برابر دیدگان ما می‌گشاید و حضورش اتفاقی فرخنده است. برای برابری کردن با آن هم باید به جای دشنام دادن و ساز ناسازگاری کوک کردن، در اندیشه بالا بردن سطح کیفی برنامه‌ها و تولیدات بود و تنوع و گونه‌گونی پیام را آمیخته به جذابیت‌های حرفه ای به مخاطب هدیه داد.
به باور من، میدان دادن به رسانه‌های مستقل و تلویزیون‌های خصوصی بهترین ابزار برای این هماوردی است. باشد که دیگر هیچگاه "دقیقاًً" نیمه شب نباشد.

۷ خرداد ۱۳۸۸

بهره جستن از نظریه "کاشت"

"همه مردم مي‌شناسندش؛ حتی در کوره دهات‌ها. به عنوان رییس مجلس همیشه در تلویزیون معرفی شده. هرجایی که تلویزیون راه پیدا کرده باشد، به هر حال برایش تبلیغ شده. مگر مي‌شود مردم به او رأی ندهند و یک آدم ناشناس را انتخاب کنند؟! امکان ندارد. تأثیر تلویزیون خیلی زیاد است. حتماً او رییس جمهور خواهد شد. همه می‌شناسندش..."
این جمله‌ها و عبارت‌هایی مشابه آن را در ماه‌های پیش از برگزاری هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران بسیار می‌شنیدیم. در آن ایام، رقابت بین چهار نامزدی بود که یکی به عنوان رییس مجلس شورای اسلامی چهره‌ای شناخته شده بود که مدام بر صحنه تلویزیون حاضر می‌شد و سه دیگری گمنام‌تر و از تبلیغات تلویزیونی بی‌بهره بودند.
تلویزیون از مدت‌ها پیش از نام‌نویسی نامزدها، به تبلیغ یک‌سویه برای نامزد مطلوب خود می‌پرداخت و پس از تأیید صلاحیت چهار نامزد پیش‌گفته و دریافت اینکه بخشی از جامعه به پشتیبانی از نامزد دیگری برخاسته‌اند، این یک‌سویگی را قوت بخشید.
با آنکه هر چهار نامزد به تأیید شورای نگهبان رسیده بودند، پیاپی جمله‌ای از بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران در تلویزیون تکرار می‌شد که: "نگذارید انقلاب به دست نا‌‌اهلان و نامحرمان بیفتد" و همه چیز در این رسانه به خدمت طرد یکی از نامزدها و تحسین نامزد دیگر درآمده بود.
گویی مدیران وقت رسانه ملی، هنوز به نظریه‌های کهنه ارتباطی همچون نظریه تزریقی (Hypodermic Needle Theory) و نظریه گلوله جادویی (Magic Bullet Theory) باوری تام داشتند و از طرد شدن این نظریات در عرصه ارتباطات ناآگاه بودند.
نظریه تزریقی که نخستین بار از سوی چاکوتین مطرح شده بود، در جوامعی خودکامه و اقتدارگرا همچون آلمان هیتلری -که وزیر تبلیغات نامدارش گوبلز بود- به کار می آمد که قدرت ارتباط را در رسانه می‌دانست و مخاطب را موجودی منفعل، پذیرا و ناتوان می‌پنداشت.
در این نظریه، گمان این بود که پیام ارتباطی به مخاطب که مانند بیماری ناتوان و بی‌اراده در بستر افتاده است تزریق می‌شود و با قدرتی بی‌پایان، تأثیری ژرف در او پدید می‌آورد.
نظریه گلوله جادویی نیز به بیان دیگری همین معنا را بازگو می‌کرد که رسانه، گلوله‌های ارتباطی خود را به مخاطبان شلیک می‌کند و تأثیری مستقیم، بی‌درنگ و قوی در آنان پدید می‌آورد.
در این دو نظریه "رسانه محور"، گیرندگان پیام، موجوداتی فرمانبر، رام و پذیرا تصور می‌شوند که وسایل ارتباطی می‌توانند مغزهای بی دفاع آنها را هدف قرار داده و با تکرار پیام، این مخاطبان دچار تغییرات رفتاری برابر با خواست فرستندگان پیام شوند.
این نظریه‌ها خیلی زود رنگ باختند چرا که بی‌توجهی به بازخورد پیام‌ها، نادیده گرفتن تأثیر ارتباطات میان فردی، در نظر نداشتن تأثیر دیگر رسانه‌های موجود، نپرداختن به اثرات بومرنگی و وارونگی تأثیر پیام و... چنین نظریاتی را دچار کاستی می‌کرد.
شگفت آنکه پژوهش‌هایی که موجب رانده شدن این نظریات از دنیای ارتباطات شد، بررسی‌های انتخاباتی بود! در پژوهش‌هایی که در نیمه قرن بیستم روی انتخابات آمریکا صورت پذیرفت، فرض نخستین این بود که مبارزات انتخاباتی از طریق تلویزیون مایه القا بر انتخاب کنندگان می‌شود و حزبی که بیش از همه از تلویزیون بهره می‌برد، بی گمان پیروز انتخابات خواهد بود. نتیجه پژوهش‌ها اما چیز دیگری بود و نشان داد که تأثیر تبلیغات تلویزیونی آنقدرها هم قوی و بی‌هماورد نیست و ارتباطات میان فردی نقش مهم‌تری بازی کرده بودند.
این ماجرا در انتخابات هفتمین دوره ریاست جمهوری در ایران نیز آشکارا تکرار شد و چنانکه پیشتر آمد، نامزدی که رسانه ملی در برابر او و به سود رقیبش صف‌آرایی کرده بود، بر کرسی ریاست جمهوری نشست و تأیید دیگری شد بر ناکارآمدی نظریه‌های تزریقی و گلوله جادویی.
نظریه‌های ارتباطی در روند دگرگونی و تکامل خود، پس از طی کردن دوره ای که رسانه‌ها قدرت مطلق پنداشته می‌شدند، به دوره ای وارد شدند که رسانه‌ها را دارای قدرتی ناچیز می‌دانستند و نظریه تأثیرات محدود (Limited Effects Theory) به میدان آمد.
در این نظریه، ارتباط جمعی علت کافی و ضروری برای تأثیر بر مخاطب نیست و پیام‌های ارتباطی ناتوان از ایجاد دگرگونی‌های بنیادی در مخاطب انگاشته می‌شوند و در واقع گیرندگان پیام در رویارویی با پیام‌ها به صورت انتخابی و گزینشی عمل می‌کنند.
در این حالت، کار پیام، بازسازی فکر و استحکام‌بخشی به باورهای پیشین به صورت محدود است نه ساختن اندیشه‌ای نو.
پیشتر که بیاییم، نظریه‌های ارتباطی، از این اندازه ناتوان انگاشتن رسانه‌ها پشیمان شدند و این بار نه به سان مرحله نخست رسانه‌ها را "قدرت مطلق" و نه همچون مرحله دوم آنها را "بدون قدرت"، بلکه این وسایل ارتباطی را "قدرتمند" در نظر آوردند.
در این مرحله، نظریه کاشت (Cultivation Theory) رخ نمود. برپایه این نظریه که بیشتر بر اثربخشی تلویزیون استوار شده و جورج گربنر ارایه‌دهنده آن بوده است، تلویزیون بر مخاطبان خود تأثیری غیرمستقیم و درازمدت دارد که حالتی پرورش یابنده را طی می‌کند.
به دیگر سخن، آنچه تلویزیون به کشت آن می‌پردازد، پیش از این در جامعه وجود داشته اما تلویزیون آن را بین اعضای یک فرهنگ می‌پراکند و آنها را به هم پیوند می‌دهد. این رسانه، پیام‌های به هم پیوسته‌ای را که آموزه‌های یکسانی دارند مکرر به نمایش در می‌آورد و مردم را بر می‌انگیزد تا پیوسته به محتوایش که احتمالاً باورها و اندیشه‌های پیشین را تأیید می‌کنند توجه کنند.
بر این باورم که این روزها و در آستانه دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری ایران، مدیران رسانه ملی با بازخوانی آنچه در سال 76 بر این رسانه گذشت، به روز‌تر شده و این بار از نظریه کاشت بیشترین بهره را برای تثبیت نامزد مطلوب خود در ذهن مخاطبان می‌برند. نمونه‌ها فراوان است.

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۸

خبررسانی در انحصار

"جومونگ حسابی پر طرفدار شده است. خیلی‌ها هر کاری که داشته باشند رها می‌کنند تا به تماشای این مجموعه کره‌ای بنشینند. حکایت آن جوان ایرانی را شنیدی که از شدت ارادت به سوسانو خودکشی کرد؟ یا آن کارگری که در خارک به خاطر تماشای این سریال کارش را از دست داد؟ ... جدا از همه نقدهایی که به خرید فله‌ای مجموعه‌های بلند کره‌ای و الگوسازی ستاره‌های کره‌ای برای مخاطبان ایرانی مطرح است، آیا مناسب است که در آستانه انتخابات، چنین مجموعه‌ای بخش‌های مهم خبری سیما را تحت الشعاع خود قرار دهد؟ به گمان من که پخش این مجموعه پربیننده همزمان با بخش خبری ساعت 21 و پخش تکرار آن همزمان با اخبار ساعت 14، ساده‌ترین معنایش کم‌مخاطب کردن این دو بخش مهم خبری است؛ آن هم در شرایطی که سیما باید بر گرمای تنور انتخابات بیفزاید."
پربیراه نمی‌گفت. تلویزیون همیشه در دوران انتخابات یکی از موثرترین رسانه‌ها به شمار آمده است که به صورت بالقوه توانایی افزودن یا کاستن میزان مشارکت مردم را داراست و نیز می‌تواند بر پیروزی یا شکست یک نامزد انتخاباتی اثر بگذارد. این اثرگذاری تا آن اندازه است که همواره در غرب و به ویژه در آمریکا، دانشمندان ارتباطات، به اثرگذاری تلویزیون در مبارزات و رقابت‌های انتخاباتی و میزان مشارکت رأی دهندگان به عنوان یک پروژه مطالعاتی پرداخته‌اند و بررسی‌های چندین باره‌ای داشته‌اند.
با توجه به همین نقش موثر است که از مدت‌ها پیش و در آستانه دهمین انتخابات ریاست جمهوری ایران، بسیاری از فعالان سیاسی کشور به برخورد سرد رسانه ملی با این رویداد معترض بودند و اعتقاد دارند فضای صدا و سیما بسیار دیرهنگام انتخاباتی شد و تازه در این انتخاباتی شدن، تنها کمیت است که افزایش یافته و از کیفیت خبری نیست. منتقدان بر این باورند که در برنامه‌سازی‌های انتخاباتی، بی هیچ نوآوری خاصی، تنها از کلیشه‌های رایج همچون میزگردهای استودیویی و مصاحبه‌های مردمی که معمولاً حرف‌هایی قالبی در آنها رخ می نمایاند، تبعیت شده و این برنامه‌ها فاقد کیفیت مناسب، غیر شورانگیز و خنثی هستند.
از سوی دیگر، هرچند که متولیان رسانه ملی بر بی‌طرفی و رعایت مساوات در امر اطلاع‌رسانی درباره نامزدها و فعالیت‌های آنان تأکید می‌کنند اما نامزدها و هوادارانشان روایتی دیگر دارند و معتقدند "عدالت رسانه‌ای" آسیب دیده است.
نحوه پوشش و انتشار خبرهای انتخاباتی، کیفیت مطالب منتشره، برخورد گزینشی با سخنان نامزدها و کوشش برای در تقابل قرار دادن دو نامزد اصلاح‌طلب، نادیده گرفتن سخنان انتقادی این دو نامزد و نیز بی‌توجهی به شعارهای آنها درباره آزادی‌های مدنی و حقوق شهروندی و... کار را بدانجا کشانده‌است که در واکنشی اعتراضی، میرحسین موسوی که پیشتر، عملکرد صدا و سیما را به علت عدم ترویج چندصدایی در جامعه و گرم نکردن فضای انتخاباتی، "جفای رسانه‌ای" نامیده بود، در نامه ای اعتراضی از نقض مکرر و آشکار بی‌طرفی از سوی بخش‌های خبری و نیز کم‌مایه بودن برنامه‌هایی که باید با هدف دعوت به مشارکت حداکثری در انتخابات تهیه شوند سخن گفت و نوشت که: "گویی قرار نیست انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری، صحنه برابر و جدی رقابت نامزدها باشد".
مهدی کروبی نیز در نامه ای سرگشاده به ضرغامی، نسبت به رویکرد تخریبی سازمان صدا و سیما اعتراض کرد.
منتقدان رسانه ملی بر این باورند که این رسانه بیشتر بازتاب‌دهنده مواضع بخشی خاص از حاکمیت است و به نمایندگان فکری و سیاسی سویه دیگر اجتماع، مجال عرضه آرای‌شان را نمی‌دهد. در مقطع کنونی نیز گویی برنامه‌سازان و اداره‌کنندگان رسانه ملی، با آگاهی از نقش موثر رسانه‌ای که در اختیار دارند و در نبود تلویزیون‌های خصوصی، از تاکتیک‌های اثرگذار بر انتشار اخبار بیش از اندازه در دو شاخه "افزون نشدن میزان مشارکت" و "گرایش نیافتن مخاطبان به نامزدهای اصلاح طلب" بهره می برند و از همین روست که انتقادها و اعتراض‌ها فزونی یافته است.
"پوشش خبری" را در کتابی به همین نام چنین تعریف کرده‌اند: "مجموعه فعالیت‌هایی که روی خبر صورت می‌گیرد تا ارزش یک خبر و جایگاه آن از وضعیت واقعی آن بالاتر یا پایین‌تر مطرح شود و ارزش آن خبر در مجاورت مطالب دیگر کمتر، بیشتر و یا در حد صفر شود." (سلطانی فر، هاشمی)
در چنین رویه‌ای استفاده از سانسور (حذف عمدی موادی از جریان عبور آگاهی و تلاش برای تضعیف یا پیشگیری از انتشار مواد نامطلوب)، تاکتیک حذف (نادیده گرفتن بخشی از خبر به صورت هدفمند)، کلی‌بافی (پوشاندن جزییات مهم با لعابی از مطالب غیر واقعی برای در سطح نگهداشتن مخاطب)، تاکتیک انتخابی (گزینش بخش‌هایی مشخص و هدفمند از خبر برای القای یک ذهنیت به مخاطب)، توازن نادرست، پاره‌حقیقت‌گویی، ایجاد تقابل، درشت‌نمایی، دستکاری رسانه‌ای و نیز استفاده از شیوه برچسب‌زنی مثبت یا منفی به فرد یا موضوعی معین بسیار پرکاربرد است و نمونه‌های آن را در رسانه ملی به وفور می‌توان دید.
همچنین با نگاهی گذرا به بخش‌های خبری می شود شیوه چینش اخبار، دستچین کردن پیام‌ها، لحن ارایه اخبار، زمان اختصاص یافته به هر خبر و میزان همراهی جلوه‌های صوتی و تصویری با خبر را دریافت. چیزی که به علت فراوانی و افراط در بهره‌گیری، برای پی‌بردن به آن نیاز به متخصص بودن در این امر نیست و البته می‌تواند طرح مطالعاتی مناسبی برای علاقه‌مندان باشد.
آنچه در این میان مورد پذیرش همگان (مدیران رسانه ملی، منتقدان و مخاطبان) است، اثربخشی این رسانه بر شور انتخاباتی و روی آوردن یا روی تافتن از یک نامزد انتخاباتی است.

۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸

تاخت آورده اند

"همه آنچه ما به آن نیاز داریم، یک شبکه ماهواره‌ای فارسی زبان است که بتواند هوشمندانه فعالیت کند و مأموریت افشاگری این نظام نژادپرست در حال فروپاشی را که تحت لوای اسلام اقدام می‌کند، برعهده گیرد و تا هنگامی که نبرد و درگیری با فارس ها قهری و نه اختیاری است، حمله آنها را باید با حمله متقابل پاسخ دهیم."
این جملات را پایگاه اینترنتی عرب‌زبان "ایلاف" در مقاله‌ای با نام "اطلاع رسانی و جنگ ما با فارس‌ها" آورده است تا از ضرورت راه اندازی شبکه ماهواره‌ای فارسی‌زبان برای مقابله به مثل با شبکه ایرانی "العالم" و شبکه‌های همسو با آن از جمله "المنار" (وابسته به حزب الله لبنان) و "الحوار" (وابسته به اخوان المسلمین لندن) سخن بگوید.
اتفاقی که به زودی رخ می‌دهد و نه تنها عرب‌ها، که ترک‌ها نیز در تکاپوی ایجاد شبکه‌های ماهواره‌ای فارسی‌زبان هستند و دیگرانی همچون آمریکا و انگلیس هم که پیشتر قدم در این راه نهاده اند و خوراک مطلوبشان را از طریق امواج ماهواره ای، راهی خانه های ایرانیان می کنند.
تلویزیون، فراگیرترین رسانه دیداری در کشور ماست و مردم ما خواه در روستایی دورافتاده باشند و خواه در کلان شهرها، به نشستن در برابر این جعبه جادو عادت دارند. تلویزیون رسانه‌ای بسیار اثرگذار است که با همراه داشتن همزمان صدا و تصویر، قدرت نفوذ فراوانی دارد -به ویژه در میان ما ایرانیان که به روشن بودن دایمی و استفاده مداوم از آن خو کرده ایم- و از همین روست که تلویزیون را "آدامس چشم‌ها" خوانده‌اند.
در شرایطی که یکسره بر تعداد شبکه‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی افزوده می شود، اگر خوراک مناسب داخلی برای رویارویی با حجم انبوه پیام‌های بیگانه وجود نداشته باشد، واگذاردن میدان به حریف، بدیهی‌ترین نتیجه خواهد بود.
ناتوانی در تولید برنامه‌های متنوع و جذاب، ضعف در فراهم کردن ساخته‌های پرمحتوا و سرگرم کننده، سستی در تهیه خوراک مطلوب و برابر با ذایقه شهروندان ایرانی، کوتاه دستی در تأمین نیاز و سلیقه انبوه مخاطبان گوناگون درون مرز، فرونشستن از جذب توده‌های داخلی و... نزدیک‌ترین پیامدش، جا باز کردن رسانه‌های بیگانه فارسی‌زبان در میان خانواده‌های ایرانی خواهد بود که معنای شفاف آن، آغوش گشودن بر تهاجم بیگانگان است.
وقتی رسانه فراگیر داخلی نتواند شهروندان را به خود درکشد، رسانه‌های غیر رسمی –از شایعه‌های پیامکی تا پیام‌های ماهواره‌ای- جایگزین شده و فرصت بروز و ظهور می‌یابند. رسانه‌هایی که نه کنترلی بر آنها می توان داشت، نه از قوانین داخلی پیروی می‌کنند، نه در اندیشه منافع ملی ما هستند، نه با فرهنگ دینی و بومی ما در تناسبند، نه با هنجارهای ما همخوانی دارند، نه...
چاره چیست و ابزار رویارویی با دورخیز بیگانگان برای تغذیه افکار ایرانیان سوار بر موج‌های ماهواره‌ای کدام است؟
"میدان دادن به تلویزیون‌های خصوصی داخلی"
تلویزیون‌های خصوصی بهترین ابزار برای برخورد با هجمه فرهنگی بیگانگان به شمار می‌آیند که نه تنها موجب بروز رقابت منطقی در جذب مخاطب و ارتقای برنامه‌های رسانه ملی می شوند، بلکه بازار پر رونق کانال‌های ماهواره‌ای برون مرزی را کساد خواهند کرد.
در نبود تلویزیون‌های خصوصی داخلی و مستقل، کانال‌های فارسی‌زبان برون‌مرزی – لس آنجلسی‌های مبتذل و بی‌محتوا، اپوزیسیون‌های خارج‌نشین، نبردجویان آشکاری چون صدای آمریکا، اثرگذاران غیرمستقیمی چون بی‌بی‌سی و...- بازاری رو به رونق خواهند داشت و حتی در هنگامه‌هایی، میدان‌دار آگاهی‌رسانی و جهت دهی به افکار عمومی جامعه ایرانی می‌شوند. (و این در حالی است که بخش بزرگی از نیروهای درون جامعه که رویکرد اصلاحی دارند، از این امکان محرومند و نقدهای دلسوزانه داخلی و درون خانواده‌ای مجال بروز نمی‌یابند.)
این روزها، میرحسین موسوی از لزوم خروج از انحصار رسانه ملی و میدان دادن به تلویزیون‌های خصوصی سخن می‌گوید. مهدی کروبی نیز که پس از تشکیل حزب اعتماد ملی دست در کار راه اندازی شبکه‌ای ماهواره‌ای در خارج از کشور بود، بر این رویکرد باور دارد. مرکز پژوهش های مجلس شورای اسلامی نیز از راه‌اندازی تلویزیون خصوصی پشتیبانی کرده و گویی این ضرورت بیش از گذشته احساس شده و اجرایی شدن آن، آهنگی همگانی می طلبد.
به گمان من هر چه این آهنگ کندتر باشد و دیرتر به سوی این ضرورت گام برداریم، در برابر تاخت آوردن بیگانگان تنها فرصت‌ها را سوزانده‌ایم و زمان را به سود آنان از کف داده‌ایم.

۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

تلویزیونی که اول خصوصی بود

میرحسین موسوی (نامزد دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری) پیگیری راه اندازی تلویزیونهای خصوصی از طریق مجمع تشخیص مصلحت نظام و اصل 44 قانون اساسی را در شمار اصلی ترین شعارهای انتخاباتی خود قرار داده است.
وی "گشایش رسانه ای" را یکی از لوازم پیشرفت کشور دانسته و به سابقه پافشاری خود بر آزادی راه اندازی شبکه های تلویزیونی به هنگام بازنگری قانون اساسی در سال 68 نیز اشاره کرده است. پیشنهادی که در آن زمان نافرجام ماند.
از درنگ گاه های طنز آمیز این ملک، یکی این است که وسایل ارتباط جمعی بیشتر به خواست و اراده دولت به عرصه عمومی کشور وارد می شده اند اما تلویزیون به همت بخش خصوصی به میان مردم ایران راه یافت و حالا برای بازگشت به نقطه آغاز، نیازمند چاره سازی های قانونی و تلاش های گسترده است!
تاریخ رسانه ها در ایران را که بازخوانی کنیم، می بینیم "کاغذ اخبار" که نخستین روزنامه ایران بود و به همت میرزا صالح و با صوابدید محمدشاه به زیور طبع آراسته می شد، در اعلامیه انتشار خود تأکید کرده که اراده ملوکانه و حکم شاهنشاهی بر این امر تعلق داشته است: "همت ملوکانه اولیای دولت علیه مصروف بر این گشته است که ساکنین ممالک محروسه تربیت شوند و از آنجا که اعظم تربیت، آگاه ساختن از کار جهان است، لهذا بحسب حکم شاهنشاهی، کاغذ اخباری مشتمل بر اخبار شرقیه و غربیه در دارالطباعه ثبت و به اطراف و اکناف فرستاده خواهد شد." (گزارش سفر میرزا صالح شیرازی)
این دولتی بودن جراید تا آنجا پر رنگ تر شد که در عهد ناصری، روزنامه وقایع اتفاقیه را مخاطبانش "زورنامه" می خواندند، چرا که به اجبار به گروهی از صاحب منصبان و امرای دولتی فروخته می شد: "هرکسی در ایران دارای 200 تومان مواجب دولتی است، باید اجیر یک روزنامه شده، در سال دو تومان قیمت آن را بدهد." (ایران در چهار کهکشان ارتباطی)
هنر- صنعت سینما را هم مظفرالدین شاه بود که در فرنگ دید و پسندید و سوغات آورد. این شاه قاجار در خاطرات خود درباره "سینموفتگراف" چنین نوشته است: "به عکاس باشی دستورالعمل داده ایم همه قسم آنرا خریده و به طهران بیاورند که ان شاء الله همان جا درست کرده، به نوکرهای خودمان نشان بدهیم." (سالشمار تاریخ سینمای ایران)
جلوتر که بیاییم، در کهکشان مارکنی و در عصر پهلوی اول، شاهد ورود نخستین فرستنده رادیویی به ایران هستیم که آن هم به تمامی در اختیار دولت بود.
در آغاز فرستنده های موج بلند به ایران راه پیدا کردند که در کنترل وزارت جنگ قرار گرفتند و بعدها فرستنده های موج کوتاه از راه رسیدند که در اختیار وزارت پست و تلگراف بودند.
در آن روزگار حتی ورود گیرنده های رادیو نیز که به آن "دستگاه بیسیم اخذ صوت" می گفتند، نخست، ممنوع و بعدها بسیار دشوار، نیازمند اخذ گمرکی، و برای نصب در منازل محتاج مجوز تشکیلات نظمیه مملکتی بود.
اما به یک باره و برخلاف رسانه های پیشین، در سال 1337، این بخش خصوصی بود که برای نخستین بار، اولین فرستنده تلویزیونی را در ایران به کار انداخت.
در آن هنگام که حبیب الله ثابت پاسال (سرمایه دار بخش خصوصی و مالک کارخانه پپسی کولا) پیشنهاد راه اندازی یک فرستنده تلویزیونی را به محمدرضا پهلوی داد، هنوز نیمی از کشورهای جهان چنین فرستنده ای نداشتند و در خاورمیانه نیز تنها عراق از این امکان ارتباطی تازه بهره می برد.
پیشنهاد ثابت پاسال با موافقت رو به رو شد و تنها برای آن که جنبه قانونی به خود بگیرد، در ماده ای با 4 تبصره به تصویب مجلس شورای ملی رسید و بر پایه آن، مقرر شد تا زیر نظر وزارت پست و تلگراف و تلفن فعالیت کند و تا 5 سال از پرداخت مالیات معاف باشد.
"تلویزیون ایران" در یازدهم مهرماه 37، نخستین برنامه خود را پخش کرد و در آغاز با روزی 4 ساعت برنامه به صورت خصوصی و با جذب درآمد از آگهی های بازرگانی اداره می شد.
ثابت پاسال با گشایش فروشگاه بزرگی در تهران، فروش تلویزیون به خریداران مشتاق را نیز آغاز کرد. وقتی تلویزیون او در پخش آزمایشی خود ساعتها تنها نام "تلویزیون ایران" همراه با تصویر نقشه کشور را نمایش می داد، مردم پشت شیشه فروشگاه می ایستادند و به صفحه جادویی تلویزیون خیره می ماندند.
این نخستین فرستنده تلویزیونی که در آغاز تنها تا شعاع 170 کیلومتری تهران را پوشش می داد، سه سال بعد در آبادان هم پایگاه دیگری یافت و به دو زبان فارسی و عربی برای شهرهای مرزی عراق و کویت و جزایر خلیج فارس نیز برنامه پخش می کرد.
چند سال بعد (1345) شرایط واقعی چند صدایی و تکثر تلویزیونی برای مدت کوتاهی در ایران حاکم شد و شهروندان دارای جعبه جادو می توانستند امکان انتخاب برنامه از میان فرستنده تلویزیون خصوصی، تلویزیون ارتش آمریکا، تلویزیون آموزشی و تلویزیون دولتی را داشته باشند.
در این سال، فرستنده تلویزیون دولتی نیز با نام "تلویزیون ملی ایران" پخش رسمی برنامه های خود را با قدرتی بیش از سه برابر تلویزیون خصوصی آغاز کرد و در همان گام نخست، به ابزار پروپاگاندای حکومت تبدیل شد.
این تلویزیون دولتی در اولین شب پخش برنامه های خود 70 درصد زمان پخش را به آیین سالروز تولد شاه در امجدیه و نیز برنامه ای با عنوان "47 سال زندگی شاه" اختصاص داده بود، حال آنکه تلویزیون خصوصی در همان شب تنها یک برنامه کوتاه با نام "چهره آریامهر" داشت.
"سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران" نیز در همین سال پی افکنده شد و چندی بعد، در سالی مانده به برگزاری جشنهای 2500 ساله و پس از 12 سال کار تلویزیون بخش خصوصی، بر پایه مصوبه ای از مجلس شورای ملی به کار این تلویزیون پایان داده شد.
از این زمان بود که دوره انحصار کامل دولت بر فعالیتهای رادیو و تلویزیون در ایران در زیر لوای یک سازمان ویژه آغاز شد که تا به امروز امتداد یافته است.
طرفه آن که وسایل ارتباط جمعی دیگری که به حکم حکومت وارد عرصه اطلاع رسانی شده بودند، در دوره های زمانی گوناگون، سکانداری بخش خصوصی را تجربه کردند و تلویزیون که به همت بخش خصوصی جایی در این میان یافته بود، امروز برای بازگشت به خانه آغازین نیازمند اراده ای استوار و تلاشی بسیار است و جامه یک آرمان انتخاباتی بر تن کرده است.