۳۰ مهر ۱۳۸۸

به دنبال آگاهی

آدمی­زاده تشنه دانستن است. شیفته نور افکندن بر تاریکی­هاست. دلبسته آشکار شدن پنهان­هاست. دلشده بیرون آمدن اسرار از پس پرده­هاست. دلباخته رخ نمودن پریرویان از پیچه و پوشش و مستوری است.
آدمی­زاده را هرچه بیشتر تنگ بگیری، شیدایی­اش به رهایی افزون می­شود. هرچه بیشتر در بند کنی، بیشتر پابند آزادی می­شود. هرچه بیشتر باز داری، آزمندتر می­شود و شنیده ایم که: "الانسان حریص علی مامنع".
نیای آدمی­زادگان نیز چنین بود که میوه درخت آگاهی را با آزمندی تمام گاز زد و به بهشت بی­خبری پشت پا زد. از آن روز تاکنون فرزندانش در جست­و­جوی خبر و دانستن و آگاهی، خطرها به جان خریده اند و از آسودگی بی­خبری گریخته اند.
خردمندان تبار آدم یکسره بر خویش و بر خویشانشان هشدار داده اند که توانایی را باید در دانایی جست و "هر که را افزون خبر، جانش فزون".
یکی چون حافظ پیامش این بود که: "ای بی­خبر بکوش که صاحب خبر شوی" و یا پیش از او یکی چون رودکی گفته بود که:
"دانش اندر دل چراغ روشن است / وز همه بد بر تن تو جوشن است"

با این همه در میان این فرزندان، هر که قدمی کج برمی­داشت، هر که خویی قابیلی از خود نشان می­داد، هر که بهره ای فزونتر می­طلبید، هر که زر و زور و تزویر به یاری می­خواست، هر که خود تواناتر از دیگران می­جست و هر که سودای چیرگی بر دیگران داشت، بر آن بود تا دانستن را در انحصار خود درآورد و خلق را در بی­خبری نگه­دارد.
از گذشته تا به امروز کسانی نخواسته و نمی­خواهند که دانستن حق همگان باشد و هزینه ها داده اند برای بستن گوش و چشم آدمیان.
نمونه را گذشته­های دور سرزمین خودمان که شرح گرانی دارد از کتاب ستیزی­ها و کتاب سوزی­ها مانند سوختن کتاب­های مانویان در عهد ساسانیان و سوختن کتابخانه بزرگ ری به دست محمود غزنوی و یا روایت­های تاریخی که بر سانسورهای حکومتی گواهی می­دهند مانند آن که نقل شده است حاکمان بر کار کاغذ فروشان و نسخه نویسان نظارت داشتند و حتی فروش کاغذ به همگان آزاد نبوده چرا که احتمال می­رفته در نوشتن شهادت­نامه دروغ و یا نوشتن سخنانی علیه دین و آیین به کار رود و نیز آن که فروش پاره ای از کتابها ممنوع بوده است.
پیشتر که می­آییم، پس از ورود روزنامه به کشور ناصرالدین شاه قاجار برای نگاهبانی دقیق آنچه نشر می­شد، اداره مطبوعات دولتی را پی افکند و چنین حکم کرد که: "اداره مطبوعات دولتی در تهران، دستورهای لازم را به همه چاپخانه بدهد و آنها را راهنمایی کند و از انتشار جزوات و کتابهایی که برخلاف آداب ملی و دولت علیه باشد، جلوگیری نماید" و رییس این اداره در کتاب خود چنین آورده است که: "مقرر گردید که هیچ کتابی و جریده و اعلانی و امثال ذلک، در هر کارخانه از مطابع جمیع ممالک محروسه ایران مطبوع نیفتد الا پس از ملاحظه مدیر این اداره و امضای وی".
هرچه پیشتر بیاییم، با رخ نمودن گونه­های پرشمار ابزار آگاهی­رسانی، تلاش در مراقبت از آگاهی­های مردم چهره­های متنوعی یافت و نمونه را رضاشاه پهلوی که با فراگیر شدن خطوط تلگراف در دوره او، همه این خطوط را پس از چندی از خارجی­ها گرفت و در انحصار دولت آورد و با گسترش سامانه پستی به شیوه امروزی، در این وادی نیز محدودیت­ها را چنان به کار گرفت که در نامه وزیر پست و تلگرافش می­خوانیم: "طبق ماده 6 قانون پستی، اداره پست از قبول کارت­های پستی و کتابها و جراید و مطبوعات و تصاویر و اشکالی که سبب شورش و فتنه یا مخالف قوانین مذهبی یا اخلاقی بوده باشد، امتناع دارد".
نظمیه رضاشاه همچنین با شروع به کار برنامه فارسی رادیو لندن از دو مغازه رادیوفروش در پایتخت خواسته بود تا فهرست خریداران رادیو را ارایه کنند و مأمورانش را آموزش داده بود تا آمد و شد به خانه های دارای رادیو را گزارش کنند و بنویسند که چه کسانی کدامین برنامه­ها را شنیده اند.
و باز در زمان سلطنت هم­او بود که رادیو برای اولین بار در ایران در گیر و دار جنگ جهانی دوم افتتاح شد و نخست وزیر دستور داده بود که گفتارهای سیاسی به ویژه اخبار جنگ قبل از پخش، توسط شخص او بررسی شود.
در همین دهه­های اخیر هم هر ابزار تازه ارتباطی و هر رسانه نوپدیدی که رخ نموده است، به گناه در هم شکستن بندها و مرزها و فزون ساختن آگاهی­ها دشنام دیده است و ناسزا شنیده است.
باز شدن دو صفر تلفن­ها و امکان برقراری ارتباط راه دور از خانه مشترکان با مخالفت شدید ساواک شاهنشاهی رو­به­رو شده بود و یا پس از آن خرید و فروش و استفاده از دستگاه پخش ویدئو در کشور ما ممنوع بود. ویدئو به شیوه­های غیرقانونی و قاچاق به کشور راه می­یافت و کم کم چنان فراگیر شد که حاکمان دانستند به جای پاک کردن صورت مسأله راه دیگری باید جست و موسسه رسانه­های تصویری ساختند تا فیلم­های ویدئویی مجاز عرضه کند و این دستگاه از منع به در آمد.
در خدمت گرفتن دستگاه دورنگار با نگاهی مجرمانه همراه بود و البته تنها با مجوز وزارت پست و تلگراف و تلفن میسر می­بود. همچنان که دستگاه فتوکپی و نیز چاپگر لیزری ممنوع بود. بر کارکرد تجاری و غیر سیاسی این ابزار تا اندازه ای تأکید شد که از منع به در آمدند.
آنتن­های بشقابی دریافت برنامه­های ماهواره ای ممنوع بود و هست اما آنقدر گسترش یافت و فراگیر شد که امروز مبارزه با آن با همه بگیر و ببندها به شوخی می­ماند و این بار به جای حذف آنتن­ها، با سلاح پارازیت سعی در مهار امواج دارند.
اینترنت نیز با سد فیلترینگ رو­به­روست و هنوز شهروندان برای استفاده از اینترنت پر سرعت در خانه­های خود به مجوز قانونی نیاز دارند و سیاهه ممنوعیت­ها و محدودیت­ها همچنان به گونه­های مختلف تداوم دارد و باز در بسته نگاه داشتن چشم و گوش خلق در تلاشند.(*)
برای این همه سدسازی در برابر جریان آگاهی­ها، مانع­تراشی در برابر باخبر شدن خلق، محدود ساختن ابزارهای ارتباطی، تلاش حاکمیت در افزایش توان بازدارندگی و منع، کاهش سرعت حرکت شهروندان در بزرگراه­های اطلاعاتی، کاستن از میزان دسترسی آدمی­زادگان به دانایی و کوشش در بستن گوش­ها و چشم­ها، چه اندازه هزینه شده است؟ و چه سرمایه­هایی در این راه به هدر رفته است؟
تاریخ چنین حکم می­کند که: آدمی­زاده تشنه دانستن است و هرچه بیشتر بازداشته شود، آزمندانه­تر به سوی آگاهی و دانایی شتاب می­گیرد.
آنان که گوش­ها و چشم­ها را بسته می­خواهند آیا خود بر این حکم تاریخی شنوا و بینایند؟

۲۳ مهر ۱۳۸۸

فرش و سینما را پیوندی عاشقانه باید

"فرش دستباف ایران نیازمند تبلیغ است"
هیچ‌یک از فعالان و تلاش‌گران روند تولید تا عرضه فرش دستباف ایران در این گزاره تردیدی ندارند که این کالای هنری برای پایداری و گسترش حوزه مخاطبان و مصرف کنندگان خود در جای‌جای کره خاک و برای شناساندن برتری‌های خود در سنجش با رقیبان، نیازمند تبلیغ است.
این کالای هنری که هم ثروت است و هم سرمایه، هم صنعت است و هم دانش، برای ماندگاری و پیوستگی حیات خود در شرایطی که کشورهای دیگری نیز به عنوان رقیب برای تسخیر بازارهای جهانی در تلاشند، و نیز در وضعیتی که انواع کف پوش‌ها و زیر اندازهای ماشینی و صنعتی جایگزین آن می‌شوند، نیازمند توسعه و گسترش بازار خود و نیز معرفی و شناساندن اثربخش ارزش‌ها و ویژگی‌های خود به مصرف‌کنندگان داخلی و خارجی است.
در میان شیوه‌ها وابزارهای گوناگون تبلیغ و آگاهی‌رسانی، "فیلم" و آنچه بر پرده نقره ای نقش می‌بندد، توانی شگرف و کارا در اثرگذاری بر مخاطب دارد و "هنر- صنعت سینما" می‌تواند یاریگر خوبی برای شناساندن "هنر- صنعت فرش دستباف" باشد.
تولید و نمایش فیلم‌های "فرش باد"، "فرش ایرانی"، "سه زن"، "10 رقمی"، آخرین گره خورشید"، "رنگ و ترنج" و... در چند سال اخیر نشانه آگاهی فعالان این دو حوزه به بایستگی پیوند میان سینما و فرش است تا فرهنگ و هنر ایرانی بالندگی پرشکوه‌تری را تجربه کند.

اما آیا این تولیدات سینمایی توانسته اند به تبلیغ و شناساندن فرش دستباف ایرانی و مزایای آن در بازار داخلی و خارجی بپردازند؟ این آثار تا چه اندازه در ذهن مخاطبان ماندگاری داشته اند و تا چه حد به افزایش فروش فرش ایرانی یاری رسانده اند؟ سازندگان این آثار سینمایی، خود تا چه اندازه به فرش ایرانی و تاریخ و فرهنگ و هنر نهفته در آن آشنا بوده اند؟
بر این باورم که تا فیلمساز و نویسنده فیلمنامه خود به شیفتگی در برابر فرش دستباف ایرانی نرسند و تا مجذوب شگفتی‌ها و زیبایی‌های این دستبافته کهن نشوند، نخواهند توانست تنها با نگاهی سفارشی و قالبی به معرفی آن بپردازند و ابزار سینمایی خود را در خدمت معرفی و تبلیغ فرش ایرانی قرار دهند.
تا کنشگران دلسوز جامعه فرش کشور، همدلانه در کنار فیلمسازان قرار نگیرند و اهالی سینما از مشاوره و راهنمایی اهالی فرش بهره نبرند، نخواهند توانست پیوندی بالنده میان این دو هنر- صنعت برقرار سازند.
آنان که اندکی با این وادی آشنایند، به یاد دارند که دهه ای پیش از این دستبافته ای به نام "گبه" جز در میان خواصی محدود، شهرتی عام نداشت و در داخل و خارج از کشور، اندک بودند کسانی که در میان فرش‌های گونه‌گون ایرانی، آهنگ خرید "گبه" کنند.
این بود تا هنگامی که زنده یاد خلیل درودچی -که در سازمان صنایع دستی صاحب منصبی بود- سفارش ساخت فیلم سینمایی "گبه" را به کارگردانی آزمون پس داده چون محسن مخملباف داد و رنگرزی صاحب تجربه چون عباس سیاحی در کنارشان قرار گرفت. گبه ساخته شد و پس از نمایش داخلی و خارجی آن بر پرده سینماها بود که این دستبافته سنتی عشایر ایران، آوازه ای جهانی یافت.
از آن پس به هر نمایشگاه ملی و بین المللی فرش که نظر می‌افکندی، گبه‌های ایرانی جایگاه ویژه ای داشتند و فروش این دستبافته آشکارا فزونی یافت.
کاش این تجربه کامکار باز هم تکرار شود و پیوند میان این دو هنر- صنعت، هوشمندانه و عاشقانه برقرار شود نه باری به هرجهت و یا به قصد طویل ساختن فهرست اقداماتی از این دست.
"گبه" که به نمایش در آمده بود، یادداشتی نوشتم که دوشنبه 16 تیرماه 76 در هفته‌نامه توس با نام "گبه سراسر رنگ" به چاپ رسید. بخشی از آن را در پی می‌آورم:
"...«گبه» از آن فیلم‌های ناب ایرانی است که جلوه‌هایی از زیبایی‌های طبیعت و فرهنگ ایرانی، تصاویر و رنگ‌هایی چشم نواز، موضوعی غریب و ساختاری غیرمتعارف دارد. مخملباف در این فیلم راه را برای کشف‌ها و تعابیر گوناگون باز می‌گذارد و نام ایران و ایرانی و فرهنگ ایران را با دیدگاهی مثبت در نوشته‌ها، نقدها و نظرها می‌آورد و اثری آبرومند برای معرفی فرهنگ ملی ماست.
گبه به نوعی گزارش زندگی یک عشیره است. قصه عشق دختری به نام «گبه» با بافت یکی از اصیل‌ترین فرش‌های ایرانی پیوند می‌خورد. گبه در طی کوچ بر فراز هر کوه صدای گرگی می‌شنود و این نشانه حضور جوانی اسب سوار است. گبه دل به جوان اسب سوار باخته است. چون پدر با بهانه‌های مختلف وصلت را به تأخیر می اندازد، او با جوان می گریزد. پدر به قصد کشتن این دو به کوه می‌زند. اما گبه و جوان بعد از سال‌ها در حالی که گرد پیری بر سر و رویشان نشسته، هنوز دل زنده اند و عاشق.
مخملباف پس از طی مسیرهای جسورانه و جنجال برانگیز و پس از آزمودن ساختارهای بیانی گوناگون، اکنون زبانی انعطاف پذیر و با ظرفیت به دست آورده است که حاصل آن «گبه» است.
گبه که هر بار تماشای آن نکته‌های تازه ای را در شکل و مضمون نمایان می‌کند، آرمان‌گراترین اثر تجریدی مخملباف در ستایش زندگی، زیبایی و عشق است. او همه چیز را در دامان بکر و زیبای طبیعت می‌چیند و زیباترین زوایا از بهترین لحظه‌های شب و روز را در چشم‌نوازترین مناظر عرضه می‌کند.
در گبه همه زشتی‌ها حتی زوزه گرگ هم تبدیل به پیام عشق می‌شود.
مخملباف فرشی زیبا بر تار و پود سلولوئید می‌بافد که هر تار آن فریاد می‌کند که: «زندگی رنگ است، عشق رنگ است».
او به زیبایی نشان می‌دهد که حتی گلوله برف هم می‌تواند گرمابخش باشد زیرا تداعی کننده گرمای دست محبوب است.
سبک و قوه تخیل مخملباف، اثری مستند را به افسانه جادویی بافته شده در ستایش زندگی تبدیل کرده است که نگینی درخشان بر تارک سینمای ایران است.
این فیلم دیدنی و شورانگیز با نیروی مسحورکننده تصاویرش و با موسیقی گوش نوازش همچون غزلی ناب، شعر زیستن را می‌سراید.
گبه با کششی جادویی همچون شعری لطیف در میان اصالت فرهنگ ایرانی قدم برمی‌دارد. متانت کوهستان، زلالی رود، نوازش نسیم، طراوت گلها و شادابی رنگها، چشم اندازی می‌گسترد که سرشار از شوق بودن است..."

۱۹ مهر ۱۳۸۸

هراس از فردایی که رسانه‌های نو می‌آفرینند

ترس از چیره شدن روبوت‌های هوشمند بر انسان‌ها، ماشینی و خودکار شدن همه چیز و همه جا، برتری یافتن هوش مصنوعی بر زیرکی آدمیان، تسخیر زمین به دست بیگانگان، پیروزی دست ساخته‌های بشر بر خود بشر، افسوس انسان در حسرت چیزهایی از دست رفته از جنس عاطفه، مهرورزی، طبیعت، درخت، گل، شادمانی و...، همه اینها را می‌توان در میان داستان‌های علمی- تخیلی و فیلم‌های سینمایی که نگاهی به آینده دارند آشکارا دریافت.
اهل هنر و اندیشه با آگاهی یافتن از نمودهای فناوری‌های نو، هر یک به زبانی بیدارباش و هشدار می‌دهند که آینده شاید آنقدرها هم دلخواه و دلپذیر نباشد و روند شتابناک نوآوری‌های علمی یکسره به خوبی و نیکویی نمی‌انجامد.

در سومین نمایشگاه رسانه‌های دیجیتال که به گشت و گذار سرگرم بودم، بیش از همه در برابر کاریکاتورهایی که در بخش "رسانه دیجیتال در آيينه هنر" به نمایش در آمده بود درنگ داشتم و همین بیم دادن و هشدار را در بیشینه آثار آنان نیز می شد به تماشا نشست.
بیشتر کاریکاتورها چه پدید آمده از سوی ایرانیان و چه آثار کارتونیست‌های برون مرزی، نگاهی پر بیم و هراس نسبت به آینده رسانه های دیجیتال داشتند.
در اثري پيامك و ايميل به بمب مانند شده بود و در اثر ديگري رايانه و اينترنت به غل و زنجيري كه بر دست و پاي آدميزاد نهاده شده است. كارتونيستي نگراني از حذف كتاب و روزنامه و رسانه‌هاي چاپي در هماوردي با رسانه‌هاي نو را ابراز كرده بود و هنرمند ديگري انسان آینده را در خدمت رايانه به تصوير كشيده بود.
آسیب رسیدن به احساسات و عواطف انسانی و صدمه دیدن نهاد خانواده و روابط خانوادگی در پی کاربری بیش از اندازه و خو کردن به رسانه‌های ارتباطی نو را می‌شد آشکارا در کاریکاتورهای به نمایش در آمده مشاهده کرد. گوشه گیری فرزندان، دور افتادن اعضای خانواده از یکدیگر و بروز عملی این مصراع که: "من در میان جمع و دلم جای دیگر است" را می‌توان در کنار نگاه منفی‌تری تا آنجا که زنی یا مردی به رایانه و اینترنت به چشم هوو یا رقیب خود بنگرد، از سوژه‌های مورد توجه نقش‌پردازان کارتونیست است.
از بین رفتن حریم خصوصی افراد و سرک کشیدن دیگران به یاری رسانه‌های دیجیتال در زندگی آدمیان نیز از دغدغه‌ها و دل‌نگرانی‌های هنرمندان است. هر چه می‌کنی و هر چه می‌گویی به اندک زمانی در گستره زمین انتشار می‌یابد و چشم تیزبین رسانه‌های نو در انتظار شکار لحظه‌ها و پخش آن تنها با فشار یک دکمه هستند.
افزون شدن شکاف بین نسل‌ها نیز دلیل دیگری برای دلواپسی اهل هنر بوده و هست. رشد و گسترش شتابنده فناوری‌های ارتباطی تازه، آنچنان است که پدر و مادر را از فرزند بیگانه می‌سازد آن‌گونه که گویی به زبانی نامشترک سخن می‌گویند. به دیگر سخن، درنگ کردن و جاماندن از آموختن زبان تازه، راه را بر داشتن زبانی مشترک با نسل‌های آتی می‌بندد.
دور شدن کودکان از بازی و تفریح بدنی و اجتماعی نیز از پیامدهای زیان‌بار گسترش و فراگیر شدن بازی‌های رایانه ای است آنچنان که کودک ساعت‌ها در برابر رایانه اش میخکوب می‌شود و خود را منفعلانه در برابر اشعه‌های تباهگر قرار می‌دهد. از ورزش و تندرستی بدنی به دور می‌افتد و فرصت تمرین برای اجتماع‌پذیری را نیز از کف می‌دهد.
دو رویی، فریب و دروغ نیز گویی در عرصه رسانه‌های دیجیتال مجال بهتری برای عرض اندام می‌یابند که نیش تند قلم اهل هنر این مضمون را نشانه رفته است. اینکه مردی مسن در اتاق گفت و گوی اینترنتی خود را جوانی رعنا جا بزند و پیردختری فرتوت نیز خود را زیبارویی نونهال بشناساند، سوژه مشترک بسیاری از کارتونیست‌هاست.
اعتیاد آور بودن رسانه‌های دیجیتال و توانمندی آنان در منزوی و گوشه‌گیر ساختن آدمیان نیز اسباب دلواپسی اهل هنر است و اینان نگرانند که مبادا اهالی دهکده جهانی حتی در نزدیک‌ترین فاصله‌های فیزیکی، از هم دور بیفتند و در اندیشه زیست دیگری نباشند.
اینها که آمد، گوشه ای از نگرانی‌ها و دغدغه‌هایی است که بر قلم بخشی از جماعت هنرمند روان شده است و بسیارند ترس و فسوس‌هایی از این دست که نمی‌توان بر آنها چشم پوشید و نادیده‌شان گرفت، همچنان که نمی‌توان از رسانه‌های نو بی‌نیاز بود و در خدمتشان نگرفت.
غرض، درنگی بر این دلواپسی و بیمناکی در خور توجه بود و طرفه آنکه این هراس را پیشترها در رویارویی با دیگر رسانه‌ها نیز تا اندازه ای شاهد بوده ایم.
نمونه را از مجله سخن برمی‌گزینم که در سال 1336 درحالی که هنوز چند ماهی به راه اندازی نخستین تلویزیون در ایران مانده بود در مقاله ای با عنوان: "آیا تلویزیون برای ایران لازم است؟" چنین نوشته است:
"... یکی از تقلیدات کورکورانه، موضوع تلویزیون است که چون ممالک مترقی دارند، پس ما هم باید داشته باشیم؛ ولی هیچ از خود نمی‌پرسیم که آیا این "مظهر تمدن" همه‌اش حسن و خوبی‌ست یا عیب و نقصی هم در بر دارد؟ ...علی‌رغم فواید آن، تلویزیون، وسیله تفریحی فردی و بی‌فعالیتی است. فامیل و دوستان، زمستان و تابستان، در تاریکی دور اتاق می‌نشینند و بدون سروصدا و مجسمه‌وار، ساعات متمادی به صفحه تلویزیون خیره می‌نگرند. نه مکالمه و مباحثه ای، نه حرکت و هوای آزادی؛ زیرا وسیله تفریحی، حاضر و آماده و در دسترس است. حس ابتکار و استدلال کم شود و فعالیت روحی و جسمی و تفریحی خارج از منزل محدود گردد. روح اجتماعی کم کم به انزوا و انفراد تبدیل شود و حرکت و فعالیت به راحتی و آسایش‌طلبی تبدیل یابد..."

۱۴ مهر ۱۳۸۸

دو سويه رسانه

محمود احمدی نژاد در آیین گشایش "سومین مجمع عمومی اتحادیه رادیو و تلویزیون‌های اسلامی" جمله ای بر زبان راند که به تیتر یک خبرگزاری‌ها و رسانه‌ها بدل شد.(*)
وی رسانه‌ها را ابزار براندازی نظام‌های مستقل در دنیا دانست و افزود: "مهمترین سلاح پیشبرد سیاست‌های استکباری امروز رسانه است."
احمدی نژاد همچنین تمام شعارهای آزادی اطلاع‌رسانی را دروغ‌هایی بزرگ خواند و گفت: "تمام رسانه‌های استکبار، مو به مو سیاست‌های دولت‌های استکباری را دنبال می‌کنند."

خوانش آنچه او در مجمع یاد شده بر زبان رانده است، بیش از هر چیز نمایانگر نگاهی منفی و تاریک به رسانه است که منحصر به صدرنشینان این دیار نیست و بسیارند کسانی -حتی در بلاد مشهور به آزادی‌گرا- که این‌گونه می‌اندیشند و حتی فراوانند اندیشمندان ارتباطات و رسانه شناسانی که با این پندار همراهند.
بسیار خوانده و شنیده ایم پیشوندهایی چون "امپریالیسم"، "هژمونی"، "سلطه"، "نفوذ" و... را که بر سر "رسانه" نشسته اند و مراد مشترک از آنها بهره‌گیری ابزاری از رسانه برای تحمیل خواسته ای بر ملت، دولت و یا فرهنگی دیگر است.
پرشمارند آنها که دنیای کنونی را سرگرم جنگی رسانه ای می‌دانند که در آن، آگاهان امر تبلیغات و ارتباطات و کارگزاران رسانه، جانشین ژنرال‌ها و نظامیان پادگان‌نشین شده اند. نبردی آرام و برکنار از خشونت فیزیکی که در هنگامه صلح نیز تداوم دارد.
بر آن نیستم که یکسره به نفی این باور بپردازم چرا که بی‌گمان رسانه‌ها از چنین توانی برخوردارند که به سان ابزاری مناسب در خدمت سلطه‌گری در آیند و بی‌تردید فرمانروایان می‌خواهند تا در مسیر سلطه از رسانه‌ها بهره بگیرند اما این همه ماجرا نیست.
رسانه پرتوان است. نیرومند است. تهمتن و زورمند است:
قلم گفتا که من شاه جهانم / قلم‌زن را به دولت می‌رسانم
امروزه توان رسانه ای یک کشور همپای توان نظامی آن در بالیدن و برشدن جایگاهش کارگر می‌افتد و چه بسا سهمی فزون‌تر برعهده داشته باشد:
کاری که قلم به یک زبان ساخت / شمشیر به صد زبان نسازد
اما توانگری رسانه دو سویه دارد. اگر یک سویه آن کوشش در تضعیف کشور یا ملت هدف است، سویه دیگرش تلاش در دفاع از منافع ملی است. اگر می‌توان با شگردهای رسانه ای همچون کتمان و یا تحریف اطلاعات بر جامعه هدف چیره شد، نیز می‌توان به اقناع و جهت‌دهی افکار عمومی جامعه خودی پرداخت. تیغ رسانه را می‌شود هم به‌سان "چاقوی جراحی" به كار گرفت و هم به عنوان "تیزی سلاخی".
تو را تیشه دادم که هیزم کنی / ندادم که بر فرق مردم زنی
منفی دیدن و از خود راندن توان رسانه ای، خالی کردن انبان خود از سرمایه ای است که گره‌های بسیاری را می‌گشاید. داشتن رتبه ای درخور و شایسته در جامعه جهانی، نیازمند برخورداری از دیپلماسی زیبنده رسانه ای است.
يكي از شروط دستيابي به توانمندي رسانه اي را -بر خلاف پنداشت چيره بر بالانشينان- نه در انحصار خبري كه در تنوع رسانه اي بايد جست. در وضعيت انحصاري، رقابت از ميان مي‌رود، كاستي‌ها و ضعف‌ها برجا مي‌مانند، اعتماد عمومي مخاطبان فرو مي‌ريزد، آنان نامشتاق و گريزان مي‌شوند و رسانه در برابر رقباي برون‌مرزي خود ناتوان و پاي در گل مي‌ماند.
نمي‌توان تنها با دشنام دادن به چيرگي و يورش رسانه‌هاي بيگانه، افكار عمومي جامعه خودي را در برابر آنان مسلح ساخت. افزون‌سازي آگاهي ملي، دوري از انسداد خبري، حرمت نهادن به رسانه‌هاي مستقل و ميدان دادن به تنوع رسانه اي، انگيزه‌بخشي به اهالي رسانه و گرامي‌داشت آزادي عمل آنان، به دست آوردن و انباشت دانش و بينش ارتباطي و رسانه اي، برساختن زيرساخت‌هاي ارتباطي كشور، كاستن از حكومت‌سالاري و تمركزگرايي در عالم ارتباطات، محرم دانستن مردم، اقناع مردم و بي‌نياز ساختن مردم از رسانه‌هايي كه ابزار سلطه مي‌پنداريمشان، همه و همه از لوازم توانمند شدن در دنياي آكنده از نبرد رسانه اي است.(*)
آنان‌كه از رسانه‌ها براي سلطه بر ديگران بهره مي‌برند، چنين لوازمي را به كف آورده اند و از همين روست كه بيم ندارند كسي چون احمدي نژاد -كه به ستيز با آنان شهره است- در سرزمين خودشان رو در روي رسانه‌هاي گونه‌گون بنشيند و پيام دلخواه خويش را نشر دهد و طرفه آنكه باز هم آزادي اطلاع‌رساني آنان را دروغ بشمارد!
به هر روي در اين ميان بر يك باور مي‌توان پاي فشرد كه بهره‌گيري از رسانه چه در سويه روا و چه نارواي آن، به شرطي رخ مي‌دهد كه آن را عايق، نارسا و نارسانا نخواهيم.

۸ مهر ۱۳۸۸

در اتاق‌ شیشه‌ای

می‌گفت: "تعبیر «چار دیواری، اختیاری» بی‌معنا شده است. دیگر نمی‌توانی بگویی در حریم خصوصی خودم هستم و هر کاری بخواهم می‌کنم. دیوارهای این چار دیواری دیگر از خشت و گل نیستند بلکه از شیشه اند. می‌بینی و دیده می‌شوی."
راست می‌گفت پیرمرد. امروز رسانه‌ها جنس دیوارها را دگرگون کرده اند و هر روز با صیقل دادن این دیوارها بر شفافیت و روشنی آن می‌افزایند. دیوار را به آبگینه مانند می‌کنند و تیرگی‌ها را می‌زدایند.

گذشت آن زمانی که ساکنان این دیار در همه عمر خود هیچ تصویری از پادشاه زمانه نمی‌دیدند و هیچ تصور کاملی از او و بساط سلطنتش نداشتند. گذشت آن زمانی که هرچه در اندرونی‌ها و کنج پستوها می‌گذشت، تنها نقل محفل خواجگان حرمسرا بود و زمزمه شب‌های درباریان. گذشت آن زمانی که ایرانیان برای افزایش دیدپذیری حاکمان به ترفندهایی چون "میر نوروزی" دست می‌یازیدند.
رسانه‌ها دنیایی دیگرگون آفریده اند. این بار این رعایا هستند که در حصاری از دیوارهایی ستبر می‌زیند و حاکمان هستند که هرچه در مسیر بر شدن و افزونی مقام پیش می‌روند، دیوارهای پیرامونشان نازک‌تر و شفاف‌تر می‌شود و چشمان بیشتری به گفتار و رفتارشان خیره می‌ماند.
دنیای ما "رسانه ای" شده است. در دنیای رسانه ای، هرچه بالاتر و برتر باشی، نگاه‌های بیشتری می‌پایندت و نه تنها امروزت را می‌بینند که دیروزت را زیر و رو می‌کنند و به آسانی در برابر رویت می‌نهند.
دنیای رسانه ای، فراموشی را فراموش می‌کند و گذشته را بی‌درنگ به حال و آینده پیوند می‌زند. همه دیروز و امروزت را در کوتاه‌ترین زمانی برای همگان در دسترس قرار می‌دهد و در اندک مجالی این سو و آن سوی کره خاک به داوری درباره ات می‌پردازند.
نامزدی که در یک رقابت سیاسی خود را به رسانه‌ها می‌سپارد، هرچه می‌گوید و می‌کند، هر شعاری و هر وعده ای که می‌دهد، برای همیشه در دسترس و ماندگار می‌شود و به آسانی گذشته اش را نیز خواسته یا ناخواسته به عرصه داوری افکار عمومی فرا می‌خواند.
مدیری که راه ترفیع و ارتقا را می‌پیماید، نمی‌تواند به یکباره از پیشینه خود دست بشوید و راهی نو برگزیند بی آنکه در اندیشه پرسش‌ها و کنکاش‌های دیگران باشد.
در دنیای رسانه ای که فراموشی از آن رخت بر بسته است، نمی‌توان تنها به امروز اندیشید و تنها در حال زیست. هرچه می‌گویی و هرچه می‌کنی، باید در اندیشه گذشته‌های همیشه حاضر و فراموش ناشدنی هم باشی.
در چاردیواری ساخته شده توسط رسانه‌ها، دیگر اختیار مطلق از آن تو نیست که پرشمارند بینندگانت و کم نیستند آنها که پرسش می‌کنند و تو را به چالش می‌کشند. در چار دیواری رسانه ای، زیست تو و حتی خاطرات تو همگانی است و همه باشندگان دهکده جهانی به شهروندان روزنامه نگاری بدل می‌شوند که در نقش راویان این خاطرات، به ثبت و ضبط و انتشار آن می‌پردازند.
رسانه‌ها در این چار دیواری‌های نوپدید، شکاف میان امروز و دیروز را می‌کاهند و قوت بینایی تماشاگران این اتاق شیشه ای را فزونی می‌بخشند. بر این روش می‌توان گفت در دنیای رسانه ای، زیست حاکمان و بالانشینان پرخطر شده است و با افزایش دیدپذیری آنان، آسودگی خیالشان کمتر.
نیاکان ما نیک می‌گفتند که: "هرکه بامش بیش، برفش بیشتر" و امروز می‌توان گفت هرکه بیشتر در تیررس رسانه باشد و هرکه بر شود و بالا نشیند، اتاقی که در آن است، شیشه‌هایی نازک‌تر و شفاف‌تر خواهد داشت.
اینگونه است که روزی تشت رسوایی اخلاقی فلان مدیر دانشگاه با صدایی مهیب از بام می‌افتد و دیگر روز کوس بدنامی بهمان مسوول انتظامی گوش‌ها را کر می‌کند. روزی فلان مقام حکومتی بازخواست می‌شود که چه شد آن شعارها و آن وعده و وعیدها و دیگر روز از دولتمردی پرسش می‌شود که چرا آن مدارک تحصیلی که می‌گفتی جعلی از کار در آمد؟ به تازگی هم که رونویسی دیروز دو صاحب منصب دولتی (در وزارتخانه های علوم و راه) از مقاله‌های علمی دیگران نقل محافل شده است.
ما در اتاق‌هایی شیشه ای هستیم که هر روز دیوارهایش نازک‌تر و شفاف‌تر می‌شوند و دور نیست که "دیوار"، واژه ای بی‌معنا باشد:
فدای خانه در بسته ات شوم مجنون
به هر طرف که نظر می‌کنم بیابان است!

۲۳ شهریور ۱۳۸۸

کیفرخواست علیه اینترنت

برگزاری چند جلسه از دادگاه متهمان نا آرامی‌های پس از دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران، بازتاب‌های گونه گونی را در سطح افکار عمومی جامعه در پی داشته است. یکی از این بازخوردها که در کوچه و بازار فراوان بر زبان مردم جاری می‌شود، خرده گرفتن به نگاه حاکم بر کیفرخواست، مبنی بر تاب نیاوردن اینترنت و ابزارهای ارتباطی در فضای مجازی است.
در دنیای امروز که "جامعه اطلاعاتی" اش خوانده اند و تار و پود آن به سرعت در حال گسترش در تمامی کره خاکی است، تاراندن و دشمن پنداشتن ابزارهای ارتباطی و برنتافتن آزادی اطلاعات، خنده آور و شگفت می‌نماید و گویی این شیوه و رویه را برای بشر پایانی نیست.

از یاد نبرده ایم که در همین دهه‌های اخیر، خرید و فروش و استفاده از دستگاه پخش ویدئو در کشور ما ممنوع بود. در خدمت گرفتن دستگاه دورنگار تنها با مجوز وزارت پست و تلگراف و تلفن آزاد بود. پیش از آن رادیوی موج کوتاه ممنوع بود و نیز نظمیه رضاشاهی مأموران خود را آموزش داده بود تا هر شب پای اندک خانه‌های دارای رادیو گوش بایستند و گزارش دهند که چه کسانی شنونده کدام رادیو هستند. پیشتر از آن نخستین روزنامه‌هایی که با تردید شاهان قاجار و یا از سر کنجکاوی و علاقه به تجدد به چاپ می‌رسیدند، پس از درج ابتدایی‌ترین انتقادها توقیف می‌شدند.
چرا راه دور برویم؟ هنوز و همچنان ماهواره در کشور ما ممنوع است. هنوز و همچنان سرویس ام ام اس اما و اگر دارد. هنوز و همچنان فیلترینگ بر فضای وب حکمفرماست.
گویی حاکمان در هر دوره تاریخی و در هر جایی از کره خاکی سر آن دارند که با هر ابزار ارتباطی تازه عناد بورزند و با ابزار انتقال اطلاعات بستیزند. آنان البته ستیزشان با ابزار نیست بلکه با اطلاعاتی است که منتقل می‌شود. آنان با گردش آزادانه اخبار و اطلاعات میانه خوشی ندارند و ناگزیر نخستین واکنشی که در برابر هر ابزار تازه ای رخ می‌نمایاند، ، ممنوع کردن آن است.
فرمانروایان جهان و بیش از همه دولتمردان جهان سوم همواره پنداشته اند که با کنترل و یا از میان بردن ابزارهای ارتباطی، اندیشه و خبر از بین خواهد رفت حال آنکه خبر و اندیشه تا جایی که ارزش بیان داشته باشد به زیست خود ادامه می‌دهد و راهی برای انتقال به دیگری می‌جوید.
در گذر زمان و تا به امروز بسیاری از دولتمردان از باز شدن گوش و چشم مردم و دستیابی آنها به اخبار و اطلاعات بیمناک بوده اند و جوش خوردن شهروندان به آگاهی را به معنای سست شدن پایه‌های حکومت خود پنداشته اند.
اهالی حاکمیت برای سدسازی و مانع تراشی در برابر امواج سترگ دریای اطلاعات همواره هزینه‌های بسیاری پرداخته و می‌پردازند و بهانه‌هایی نیز تدارک می‌بینند از جمله آنکه در اندیشه حفظ اخلاق عمومی هستند و می‌خواهند مانع از بی‌اخلاقی و بدآموزی شوند یا آنکه به وحدت و امنیت ملی می‌اندیشند اما سیر تاریخ و آزمون‌های پیشین نشان می‌دهد که هیچگاه در دراز مدت از این راه بهره ای نصیب حکمروایان نشده و سرانجام ناچار به تسلیم در برابر آگاهی و اطلاع شده اند.
امروز نیز سخن از اینترنت است و فضای وب که دنیا را به دهکده ای کوچک بدل ساخته است و باز در گوشه و کنار دنیا بسیارند آنهایی که این شبکه گسترده ارتباطی را برنمی‌تابند.
بخشی از حاکمان همچون آنانی که در کوبا بر تخت حکمرانی نشسته اند، ارتباط اینترنتی در منازل شهروندان را ممنوع ساخته اند و این ارتباط را تنها برای دانشگاه‌ها و پاره ای موسسات رسمی روا می‌دارند. برخی همچون دولتمردان چینی، به غربال محتوای وب و ترویج خودسانسوری دست می‌یازند. گروهی همچون فرمانروایان میانمار به سراغ منع دسترسی عموم به اینرتنت رفته اند و بعضی همچون حاکمان حجاز، سانسور گسترده را برگزیده اند.
گستره و شدت این محدودیت‌ها در هر کشوری، بازگو کننده سنت‌های خاص سیاسی، فرهنگی، مذهبی و قانونی آن کشور و میزان باور حاکمیت به لزوم گردش آزاد اطلاعات است.
برخی کشورها انتشار و یا انتقال موضوعاتی را که به بدگویی از جنسیت و نژاد می‌پردازند، تخلف می‌دانند. در برخی کشورها، انتشار موضوعاتی که دولت را مورد نقد و وارسی قرار دهد یا اتحاد و همبستگی ملی یا نژادی را تهدید کند، جرم به شمار می‌آید و در پاره ای دیگر از کشورها به پایگاه‌های پورنوگرافی نگاهی مجرمانه می‌شود.
دولتمردان ایرانی نیز در این میانه "فیلترینگ" را خوشتر داشته اند و با ایجاد و فعالیت مرکز فیلترینگ اینترنت، در بستن راه ورود آزادانه به بزرگراه مجازی اطلاعاتی جهان و محدود نگه داشتن دسترسی به اینترنت برای کاربران ایرانی کوشیده اند.
فیلترینگ، حتی اگر با نیت پاک و پاکیزه‌سازی فضای مجازی صورت پذیرد، به معنای ایجاد محدودیت است و محدودیت در دسترسی به دنیای آزاد اطلاعات در واقع نوعی محدودیت در فرایند دموکراسی و مدنی شدن جامعه به شمار می‌آید.
برخی در تأیید فیلترینگ بر مطالب غیر اخلاقی موجود در فضای وب انگشت می‌گذارند در حالیکه تنها 2 درصد از حجم اینترنت را چنین مطالبی تشکیل می‌دهد و نمی‌شود 98 درصد بقیه را فدای آن کرد و تازه وقتی راه‌های ساده تری برای دستیابی به متون و تصاویر غیر اخلاقی هست، کمتر کسی به این قصد آهنگ اینترنت می‌کند.
گروهی انتشار مطالب سیاسی ناساز با نظام را مطرح می‌کنند که در این باره هم محدودیت کارساز نیست چرا که هم فیلترها قابل نفوذند و هم راه‌های رسیدن به خبر پرشمار. هزینه‌های هنگفت مصروف شده در ایجاد فیلترینگ، به سرعت در برابر به بازار آمدن انواع روش‌های فیلترشکن بی‌فایده می‌شود و فراموش نباید کرد که اعمال محدودیت از سوی دولتمردان گاه به پیامدهای زیانبار فزاینده ای منجر می‌شود.
به دیگر سخن، پای فیلترینگ در برابر شوق پیوستن به جامعه اطلاعاتی چوبین و کم توان است و حکومت‌ها در اثر اعمال چنین سیاست‌هایی به سانسور و جلوگیری از جریان آزاد اطلاعات متهم شده و زیانی بیش از سود را پذیرا می‌شوند.
گذری بر تاریخ رسانه‌های ارتباطی و موانعی که حاکمان در برابر آنها ایجاد کرده اند نشان می‌دهد که بازدارندگی راه به جایی نمی‌برد و بهتر آن است که دولتمردان به جای دست‌یازی به آرام‌بخش‌های موقتی به دنبال بهره‌برداری مطلوب از امتیازها و دستاوردهای این نیروی توانمند باشند و هزینه فیلترینگ را صرف تولید محتوای سالم فارسی روی وب کنند.
ویژگی خاص دنیای اطلاعاتی استوار بر اینترنت، غیر متمرکز بودن آن است که امکان دسترسی به اطلاعات را برای همه فزونی می‌بخشد و کنترل آن به دغدغه حاکمان امروز به ویژه در کشورهای جهان سوم بدل شده است اما به باور نگارنده، دست و پا زدن در گرداب بحث‌های کلی مبتنی بر بازدارندگی و صدور کیفرخواست علیه این پدیده ارتباطی چاره ساز نیست و نیکو آنکه راهی دیگر جسته شود.

۲۰ شهریور ۱۳۸۸

چارچوب سازی رسانه ای

در این ماه‌های پس از برگزاری دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در ایران، اگر از مخاطبان صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران و رسانه‌های دولتی پرسش شود که "سران اغتشاشات اخیر کیانند؟"، بی‌درنگ از دو نامزد معترض به نتایج انتخابات نام می‌برند و نقش دو رییس جمهور پیشین را نیز نادیده نمی‌انگارند؛ در حالی که هیچگاه نام این افراد به صورت رسمی از این رسانه‌ها به عنوان "سران اغتشاش" ذکر نشده است! این مصداق‌یابی چگونه رخ داده است؟
به گمان من پاسخ را می‌توان در یکی از نظریه‌های ارتباطی جست که آن را "چارچوب سازی"، "چارچوب گذاری" و یا "قاب بندی" (Framing) خوانده اند.
بر پایه این نظریه، رسانه‌ها توجه خود را بر برخی رویدادها و موضوعات متمرکز می‌کنند (برجسته سازی) و سپس آنها را در چارچوب یک محدوده معنایی خاص قرار می‌دهند. به دیگر سخن رسانه‌ها به مخاطبان می‌گویند که درباره چه فکر کنند و سپس تا اندازه ای چگونه فکر کردن را نیز در چارچوبی که از پیش ساخته و پرداخته شده است به آنان تحمیل می‌کنند.
رسانه‌ها در ارایه پیام و تببین مطالب خود از شعارها و نمادهایی متناسب با ارزش‌ها و هنجارهای مخاطبان بهره می‌برند و با مارک‌دار کردن برخی مفاهیم به گونه ای قابل فهم و پذیرش همگان، معنای مورد نظر خود را بسته‌بندی شده و آماده در اختیار مخاطب قرار می‌دهند.
این شیوه ارایه پیام، به مخاطب در فهم مسایل دشوار و پیچیده یاری می‌رساند و همراه شدن او با پیام را تسهیل می‌کند. هنگامی که ارایه پیام در چارچوب باورها و انگاره‌های ذهنی مخاطب باشد، پذیرش آن آسان‌تر شده و مخاطب در پردازش اطلاعات تازه، آنها را بر اساس چارچوب‌های ذهنی پیشین طبقه‌بندی و تفسیر می‌کند.
برای روشن شدن بیشتر این مطلب از برخی چارچوب‌های رایج در رسانه‌ها بهره می‌گیرم که به قالب‌هایی آشنا برای مخاطبان ایرانی رسانه‌ها بدل شده اند:
هنگامی که واژه "آفریقا" را می‌شنویم، مجموعه ای از مفاهیم و انگاره‌ها در ذهن رژه می‌روند که "ایدز"، "سیاهی"، "فقر"، "سوء تغذیه" و... از آن جمله اند. با شنیدن واژه "تروریسم"، واژگان و مفاهیمی چون "بنیادگرایی"، "خشونت‌طلبی"، "عملیات انتحاری"، "القاعده"، "طالبان"، "اسلام‌گرایی افراطی" و... به ذهن هجوم می‌آورند. سخن از "فلسطین" که به میان بیاید، "صهیونیسم"، "نژادپرستی"، "انتفاضه"، مقاومت" و... یادآوری می‌شود. در همین شمارند واژگانی مانند "اعتیاد"، "سد کنکور"، "غول گرانی"، "جنگ سرد" و... که تصاویر ذهنی عمیق و معانی کلامی پرشماری را در ذهن تداعی می‌کنند.
یورش این مجموعه از معانی و مفاهیم به ذهن، ریشه در چارچوبی دارد که رسانه‌ها برای ما ساخته اند. رسانه‌ها کلمات را دارای بار معنایی دلخواه خود کرده اند و با زدن برچسب به واژگان، به مخاطب توان طبقه بندی اطلاعات جدید بر پایه چارچوب‌های پیش ساخته می‌دهند. به دیگر سخن رسانه‌ها با بهره گیری از نظریه چارچوب سازی، مخاطبان را در قالب ذهنیتی خاص قرار می‌دهند و ساختار ذهنی مشخصی را برایش رقم می‌زنند. همين برچسب‌دار شدن واژگان و قالب‌بندي شدن مفاهيم است كه مرز باريك ميان "چارچوب سازي" با "تداعي معاني" (Priming) را آشكار مي‌كند.
با این وصف، عجیب نیست که مخاطب صرف رسانه‌های حاکمیتی در کشور، نامزدهای معترض به نتایج انتخابات را سران اغتشاش بداند و مجموعه آنانی را که شعار "رأی من کجاست؟" سر داده بودند، "اغتشاشگر"، "آشوبگر"، "بر‌هم زننده امنیت ملی" و... بشناسد چرا که پیام‌ها در چنین چارچوبی به او عرضه شده اند.
بر پایه نظریه چارچوب سازی، رسانه‌ها افکار عمومی را به سمت و سوی موضوعی که دلخواه است می‌کشانند و آن را در قاب و قالبی خاص ارایه می‌دهند و این کنشگران رسانه ای هستند که به ساختن این چارچوب‌ها می‌پردازند.
رسانه‌ها و دروازه بانان رسانه ای، رویدادها و موضوعات مورد پردازش را به شکل مطلوب خود سازماندهی و ارایه می‌کنند و در این ارایه نیز نحوه بیان، انتخاب واژه و لحن، چینش صوت و تصویری که همراه پیام است و... به مدد چارچوب‌های پیش ساخته می‌آیند و سرانجام، این مخاطب است که بسته ای آماده را دریافت می‌کند و با تصورات قالبی و انگاره‌های از پیش موجود خود به تفسیر و درک پیام دریافتی می‌پردازد.
به بیانی ساده‌تر، ما مخاطبان رسانه‌ها مجموعه رویدادها و پدیده‌ها را در چارچوبی خاص می‌بینیم که آنان از پیش برایمان تدارک دیده اند.
بر پایه این نظریه ارتباطی، چه جای شگفتی است اگر مخاطبی که تنها به رسانه‌های رسمی کشور دسترسی دارد، آنچه رخ داده را اغتشاش بداند و نامزدهای معترض را سران اغتشاش بشمارد؟ همچنان که مخاطب رسانه‌های برون‌مرزی در چارچوبی دیگر و با انگاره‌های ذهنی دیگرگونی می‌اندیشد.