۲۱ تیر ۱۳۸۹

چشیدن طعم سانسور زیر سایه اژدها

قرار بود آن شب را در هتلی به نام نوووتل (Novotel Xinqiao Beijing) به صبح برسانیم. کار پذیرش و کنترل گذرنامه در حال انجام بود و من چشم می‌گرداندم در اطراف لابی و خیره ماندم به میزی که چند صفحه نمایش سپید و زیبا با صفحه کلیدهایی کوچک و خوش دست روی آن صف کشیده بودند و چند نفری هم ایستاده در برابر میز، کاربر اینترنت شده بودند.
انگار نه انگار که راهی طولانی را تا پکن پیموده بودم و انگار نه انگار که عصر آن روز از راه نرسیده در هوایی بارانی تا پای دیوار چین رفته و بازگشته بودم و پس از آن نیز گشتی زمانبر در میدان تیان‌آن‌من، پاها را خسته کرده بود و... نه! نمی‌شد از خیر اینترنت گذشت! شباهنگام، بی آنکه آهنگ خواب و استراحت کنم، ایستادم در برابر آن میز دوست داشتنی تا بپیوندم به دنیای مجازی.
اول سرکی کشیدم به یاهو و جیمیل برای وارسی ایمیل‌ها. سرعت اینترنت خوب بود و خوشی من بسیار. بعد به یکی دو جایی که در آنها چیز می‌نویسم سر زدم تا نظرات احتمالی خوانندگان را رصد کنم و ناگهان انگشت به دهان ماندم و یادم آمد که کجایم و نام کشوری که در آنم چیست!
با شگفتی دریافتم که امکان دیدن وبلاگ "رسانه، ایران، نگاهی نو" را ندارم و سرویس "بلاگر" به کلی مسدود است! تازه به یاد آوردم که نام چین در میان محدودکننده های رسانه‌ها و اینترنت جایگاهی ویژه دارد و این محدودیت حتی به سرویسی چون بلاگر هم رسیده است!
حس کنجکاوی ام گل کرد و به سان کسی که در وادی ارتباطات دانش می‌جوید، شروع کردم به رصد کردن پایگاه‌هایی گونه‌گون. از پایگاه‌های سیاسی فیلترشده در ایران شروع کردم که بی‌کمترین دشواری می‌شد هر سایتی را از هر دسته و گروهی رویت کرد. با جست و جو کردن چند واژه غیراخلاقی در موتورهای جست و جو، به سراغ سایت‌هایی از آن قماش رفتم که برخی فیلتر بودند و برخی بی‌محدودیت قابل دیدن. نوبت به شبکه‌های اجتماعی رسید و به سراغ محبوب‌ترین آنها "فیس بوک" رفتم که باز از دسترسی بدان بازماندم. موتورهای جست و جو فعال بودند و برخی خدمات دهنده های نامدار برای وبلاگ نویسی مسدود.
سر آخر، برداشتم این بود که با اندک تفاوت‌هایی، فیلترینگ اینترنت در سرزمین اژدهای اسطوره ای نیز همسان با سرزمین ما فرمان می‌راند و تو گویی: "هر جا که حبیب است، به پهلوی رقیب است". و البته ما که به این محدودیت‌ها عادت داریم، چونان آدم خیسی هستیم که از باران نمی‌هراسد که: "غرقه در بحر چه اندیشه کند توفان را؟".
مفاهیمی چون "آزادی بیان" و "حق دانستن"، عباراتی گنگ و پیچیده نیستند اما همین واژگان ساده که آدمیان را شیفته و دلبسته خود می‌کنند، برای برخی از فرمان‌داران خوشایند نیستند. این واژه‌های ارزشمند، در فضای مجازی هم عزیزند اما ناخرسندی پاره ای از کارداران و سالاران از این مفاهیم، دردسرهایی را برای کاربران اینترنت پدید آورده است که "فیلترینگ" از نمودهای آن است.
"فیلترینگ" که آمد، -چه در اینجا و چه هرجای دیگر- اول قرار بود پایگاه های مستجن و غیراخلاقی را هدف بگیرد و تهاجم به پاکدامنی جامعه را پیشگیری کند اما اندک اندک هرآنچه را ناخوشایند بخشی از فرمان داران بود دربرگرفت و امروز بسیاری از وبلاگ‌ها و شبکه های اجتماعی که به هیچ روی مروج بی اخلاقی نیستند را هم شامل می‌شود.
آن شب در آن هتل بین المللی -که به اقتضای مهمانان و مراجعانش باید فضای مجازی بازتری را نمایان می‌ساخت-، آموخته‌های پیشینم را بازخوانی کردم که کشور چین از دشمنان آزادی رسانه ها بوده و هست و پیشینه کمونیستی آن موجب می‌شود تا رسانه ها را تنها به عنوان استوارکننده حاکمیت و ابزاری برای اتحاد و یکپارچگی مردم بپسندد.
در نظام کمونیستی حاکم بر رسانه‌ها، رسانه‌ها بخشی از حزب حاکم هستند و مالکیت خصوصی در آنها بی معناست. این رسانه‌ها تنها انتقال دهنده دیدگاه‌ها و سیاست‌های رسمی حکومت به افکار عمومی جامعه هستند و نظام حاکم حق دارد به سود اهداف خود، رسانه‌ها را سانسور و در کارشان مداخله کند.
و من آن شب به بستر رفتم با این درنگ که آیا "جمعه و آدینه یکی است"؟!

۱۸ تیر ۱۳۸۹

آسیبی به نام "اضافه بار اطلاعاتی"

وقتی انبوهی از اخبار و اطلاعات را روزانه از طریق مطبوعات، رادیو و تلویزیون و بیش از همه اینترنت دریافت می کنی، هنگامی که در برابر بمباران خبری رسانه ها خود را بی پناه می یابی، زمانی که یافته های گوناگون و پیاپی در طول روز تو را اسیر و درمانده می سازد و نمی دانی با این همه دانسته های گونه گون که آرامش را از آدمی دور می کند چه کنی؟ شاید بیتی از صائب زبان حالت باشد که:
عالم بی خبری، طرفه بهشتی بوده است / حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم!

انسان امروز ناگزیر در دنیایی می زید که به "جامعه اطلاعاتی" شهره است و از اقتضائات چنین جامعه ای، وجود پرکنش رسانه های گوناگونی است که حجم گسترده ای از پیام ها را به او حواله می دهند.
تلفن، پیامک، ایمیل، پایگاه های اینترنتی، رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و... انبوهی از اطلاعات سرسام آور را به انسان امروز ارزانی می دارند و او را در برابر بمباران اخبار و پیام ها بی دفاع و منفعل می سازند.
این سیل پرتوان اطلاعات که با نگاهی منتقدانه می تواند زیانبار نیز باشد، از سوی اندیشمندان حوزه ارتباطات، "اضافه بار اطلاعاتی" خوانده شده است.
پژوهشگران بر این باورند که وقتی در زمانی محدود، حجمی انبوه از پیام به مغز آدمی روانه می شود، آسیب مغزی و آشفتگی روحی در پی می آورد و انسان دچار کند ذهنی خواهد شد چرا که مغز در برابر این حجم فراوان اطلاعات، پردازش را به کناری می نهد و توان تفکر ژرف و عمیق را از دست می دهد.
با چنین نگرشی به دنیای اطلاعاتی امروز، انبوه دانسته هایی که چون سیلاب به سوی مغز روانه می شوند، توان احساس را می کاهد، ژرف اندیشی را دشوار می سازد، خستگی ذهنی در پی می آورد، آشفتگی خیال پدید می آورد و تصمیم گیری ها را سطحی انگارانه و بی تعقل می سازد.
گفته شده که در شرایط کنونی هر روز به طور متوسط نزدیک به 100 هزار واژه (برابر با 23 واژه در هر ثانیه) در مغز جریان می یابد و طبیعی است که این حجم فزاینده قدرت تفکر و اندیشه ژرف و دقیق را از انسان بازمی ستاند و مجالی برای تدبر باقی نمی گذارد.
از این انبوه اطلاعات و دانسته ها چه مقدار در زندگی روزانه به کار ما می آید؟ چه اندازه از این پیام ها و آگاهی ها به سان دانشی کاربردی و یا برای سرگرم شدن کافی است؟ آیا این بمباران گسترده و یکریز اطلاعاتی به بهبود زندگی انسان امروز انجامیده است؟ سال ها و سده های پیشین که خبری از رسانه های خبرپراکن و آگاهی رسان امروز نبود و دریافت اطلاعات از طریق گپی دسته جمعی یا کتاب خوانی و یا... صورت می پذیرفت، آیا زمان و مجال بیشتری برای تفکر در اختیار نداشتیم؟ با این اضافه بار اطلاعاتی قرار است چه کنیم و چه باری را می خواهیم از دوش بشر برداریم؟
بی گمان این گستره انبوه اطلاعات و دانسته ها حتی اگر همگی مفید و کارآمد باشند و به دانش افزایی بینجامند، فرصت و توانی برای تفکر دقیق و به کار بستن موثرشان باقی نمی گذارند و هنگامی که یکسره در حال دریافت اطلاعاتیم، مجالی برای پردازش این اطلاعات نخواهد ماند.
این هشدار زنگ خطر را بیش از همه برای معتادان غارنشین جامعه اطلاعاتی امروز به صدا در می آورد و این آسیب را می توان در کنار دیگر زیان ها همچون نقش تخدیری رسانه ها قرار داد.
و انگار بیراه نمی گفتند پیشینیان که: "خوش است مستی و از روزگار بی خبری!".

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

ارتباط در آواتار

در قفس مرغ عشق ها را باز کردم و برایشان مشتی ارزن در ظرف مخصوص ریختم. آویزان کردن پوست خیار از بالای قفس و کمی سفیده پخته شده تخم مرغ، سورشان را کامل کرد و جست و خیز و بال و پر زدنشان دیدنی شد.
کمی برنج روی ایوان برای کبوترها و اندکی باقیمانده غذا برای گربه ها کنار باغچه، آنان را نیز به مهمانی فراخواند و پس از آن بود که نشستم به تماشای "آواتار".
آسوده خاطر از برقراری ارتباط با حیوانات بودم و به یاد یاکریم ها -به قول ما مشهدی ها: موسی کوتقی ها- که هرسال در حیاط خانه لانه می ساختند و جوجه می پروراندند مشغول بودم که چشمانم خیره ماند به برقراری ارتباط با ناوی ها و طبیعت پاندورا به روایت جیمز کامرون.

فیلم "آواتار"، روایتگر سربازی به نام "جیک سالی" است که مأمور می شود با ورود به قالب مصنوعی یک "ناوی"، در سیاره "پاندورا" به گشت و گذار بپردازد و فرهنگ و آداب و رسوم آنان را بازشناسد که این اطلاعات به زمینیان برای دستیابی به ماده ای ارزشمند به نام "آبتینیوم" یاری خواهد رساند.
"جیک" مأموریتش را که رخنه به میان "ناوی" هاست آغاز می کند ولی کم کم با "نیتیری" که دختر رییس قبیله است، ارتباطی عاطفی برقرار می کند و انک اندک به زیبایی های فرهنگ آنان پی برده و از یک انسان مهاجم به یک ناوی حامی پاندورا دگرگون می شود. به دیگر سخن، از برقراری ارتباط با انسان هایی از جنس خودش که برای به دست آوردن منابع طبیعی به تخریب طبیعت و نابودی ناوی ها سرگرمند باز می ماند و با حیات وحش فرازمینی ارتباطی پایدار برقرار می کند.
در این فیلم ارتباط انسان با خدا، انسان با انسان، انسان با حیوان، انسان با ماشین و انسان با طبیعت هریک به گونه ای مورد اشاره قرار می گیرد و مدام این مقوله "برقراری ارتباط" است که در جای جای فیلم رخ می نمایاند.
ناوی ها، درختی مقدس به نام "ایوا" دارند که گویی درخت حیات و زندگی بخش است و راز و نیاز و عباداتشان در پای این درخت شکل می گیرد. (و چه شبیه است به نام "حوا" که مادر بشر نام گرفته است).
جیک نیز که از شمار انسان هاست، در پای همین درخت -گویی که در معبدی قرار گرفته است- به عبادت پرداخته و از نیرویی فرازمینی کمک می طلبد.
انسان های فیلم به دو گروه تقسیم می شوند که بخشی از آنان سودجو و جنگ طلبند و تنها در اندیشه به دست آوردن آن عنصر نایاب، خویی درنده از خود به نمایش می گذارند و گروهی دیگر که در پی دانش و پیوند با طبیعت، با همنوعان خود همراه نیستند و این دو گروه انسانی از برقراری ارتباطی موثر با یکدیگر ناتوانند.
این گروه های انسانی در فیلم، ناچار با جاندارانی نیمه وحشی رو به رو می شوند و توان ارتباطی خود را با شبه انسان هایی به نام "ناوی" و نیز حیواناتی چون پرندگان و درندگان پیش از عصر یخبندان می سنجند.
از سوی دیگر "ماشین" نیز در فیلم حضوری جدی دارد و انسان به برقراری ارتباط با این پدیده می پردازد. از انواع ابزارها و دستگاه هایی که در آزمایشگاه مجهز پروژه آواتار به کار گرفته شده اند تا جنگ افزارهایی که به تخریب و نابودی پاندورا سرگرم می شوند.
ارتباط گیری با طبیعت هم که چنان در فیلم پررنگ است که می توان آواتار را بیانیه ای در حمایت از محیط زیست دانست.
سامانه ارتباطی ساکنان غیرزمینی سیاره پاندورا نیز درخور توجه است. همه جانداران این سیاره به وسیله یک رشته اعصاب مشترک -همانند نورون های انسانی- با دیگر موجودات و محیط اطراف خود ارتباط برقرار می کنند و زیستی متعادل و مسالمت آمیز را به نمایش می گذارند.
به هر روی قهرمان این فیلم، پس از دیدن زیبایی ها و ارتباط مطلوب میان جانداران سیاره پاندورا، شیفته آنان شده، به انسان های همنوع خود وفادار نمی ماند و با عشق ورزیدن به دختر رییس قبیله، همه تلاش خود را برای پشتیبانی و نگاهبانی از نژاد، تمدن و محیط زیست ناوی ها به کار می گیرد.
همچنان که غرق در خلسه فیلم بودم، به سراغ مرغ عشق ها رفتم. این بار کفپوش قفس را تعویض کردم و آبی تازه در ظرف آبشان ریختم.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

دو سویه "روابط عمومی" و "رسانه"

"روابط عمومی" دور از "رسانه" و سوا از "ارتباطات رسانه ای" به مفهومی خرد در دایره ای بسته تبدیل می شود که ناکارآمد و بیهوده، هست بی آنکه بودنش بهره ای به سازمان برساند.
این نزدیکی و لزوم پیوند میان "روابط عمومی" و "رسانه" تا بدانجا اهمیت می یابد که می توان روابط عمومی را هنر به کارگیری آگاهانه و هوشمندانه رسانه ها برای نفوذ در افکار عمومی مخاطبان دانست.

اما چرا این پیوند استوار نمی شود و چرا همیشه از شکاف میان رسانه ها و روابط عمومی ها سخن به میان می آید؟ چرا در ارتباط میان این دو حوزه، هوشمندی و خردورزی کمتر به چشم می خورد و گاه به جای آنکه بده بستانی به سود جامعه در این رابطه شکل بگیرد، نوعی طلبکاری و انتظاراتی یک سویه بر رابطه حاکم است؟
در جست و جوی پاسخ می توان علل گونه گونی را برشمرد که پاره ای از آنها عبارتند از:
الف) در ساختار روابط عمومی ها در کشور ما، ضعف نیروی انسانی آگاه و متخصص آشکار است. کارکنانی که در روابط عمومی به کار گمارده می شوند، ناآشنا به فوت و فن این حرفه و در بیشتر موارد با رسانه و اقتضائات آن بیگانه اند.
نوعی نگاه قدیمی به روابط عمومی که این واحد را مسوول هماهنگی تشریفات جلسات، پوسترچسبان و تبریک و تسلیت گو می پنداشت، در دور شدن روابط عمومی ها از کنشگری رسانه ای و برقراری ارتباط و تعامل با اصحاب رسانه موثر بوده است.
حضور چنین نگرشی در سازمان، موجب می شود که در بسیاری از موارد نیروهایی که کارایی و تخصص ویژه ای ندارند، به واحد روابط عمومی رانده شوند و طبیعی است که از دیگ چوبی کسی حلوا نخواهد خورد!
ب) جایگاه و اختیارات روابط عمومی در استوارسازی ارتباطات رسانه ای بسیار مهم است. در بسیاری از سازمان ها و نهادهای کشور ما، روابط عمومی جایگاهی حاشیه ای، استقلالی فروکاسته و اختیاری محدود و اندک دارد و در نتیجه در تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های سازمانی حضور و بروز ندارد. نتیجه چنین وضعیتی، ناآگاهی روابط عمومی از برنامه ها، تصمیم ها و رخدادهای جاری در سازمان است که موجب ناتوانی این واحد در رویارویی با رسانه ها می شود.
هنگامی که روابط عمومی نداند که در سازمان چه می گذرد، از تعامل مطلوب و موفق با رسانه ها ناتوان است، از اطلاع رسانی به هنگام و دقیق عاجز است و یارای کنش و واکنش اثرگذار رسانه ای را در عرصه اطلاع رسانی، پوشش خبری و یا سامان دادن به بحران های احتمالی ندارد.
پ) گسترش نگاهی که روابط عمومی را رازدار، محرم اسرار و تنها بازگو کننده خوبی ها و نقاط مثبت سازمان می داند نیز به افزودن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" در کشور ما دامن زده است.
این نوع نگاه، سایه ای ناراست از روابط عمومی را ترسیم می کند که در آن، این واحد نقش "تبلیغاتچی" و "توجیه گر" سازمان و عملکردهای جاری در آن را دارد و باید چشم و گوش بسته به تحسین و تمجید سازمان و مدیرانش بپردازد و از رسانه ها بخواهد که تسلیم و ذوق زده، اخبار کامیابی های سازمان را انتشار دهند و هرگونه کاستی و عیب را انکار کنند. (همان چیزی که از آن به "روابط عمومی غلط" تعبیر شده است).
وقتی چنین دیدگاهی بر سازمان حاکم باشد، روابط عمومی ها با هراس از افشای اطلاعات، درهای خود را بر رسانه ها می بندند و اخباری گزینشی و قطره چکانی را در اختیار رسانه ها قرار می دهند. در همین راستاست که گاه روابط عمومی ها خود را بی نیاز از رسانه ها پنداشته و تنها با انتشار نشریه و یا راه اندازی پایگاه اینترنتی برای سازمان، گمان می کنند که خود به رسانه ای اثرگذار بدل شده اند و دیگر نیازی به رسانه های دیگر ندارند!
بر این فهرست که شمارشگر علل ناکامی روابط عمومی ها در تعاملات رسانه ای است، همچنان می توان افزود و البته آن سوی ماجرا یعنی کاستی های رسانه ها در پر کردن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" نیز حکایتی دیگر است.
و آنچه آمد بهانه ای بود برای یاد کردن از 27 اردیبهشت (17 می) که دیگران آن را "روز جهانی جامعه اطلاعاتی" خوانده اند و ما آن را "روز ملی ارتباطات و روابط عمومی" نامیده ایم و این یادکرد را با جملات ماندگاری از دکتر حمید نطقی (پدر روابط عمومی ایران) به پایان می رسانم که گفته است: "روابط عمومی در متن است نه در حاشیه، ضرورت است نه لوکس، در خود مدیریت است نه در بیرون آن، پس حق داریم بگوییم هر مدیریتی، سزاوار روابط عمومی ای است که دارد".

۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۹

همه همانند هم

در برابر دکه های مطبوعات در سطح شهر می ایستی و روی جلد مجلات چشم می گردانی.
همان نگاه سطحی و گذرا، چیزهایی را به ذهن می آورد مانند اینکه گروه بندی مجلات از چند محور بیرون نیست: یا ستارگان سینما را برای آرایش جلد خود برگزیده اند و یا نامداران فوتبال را و برخی نیز چهره های دنیای سیاست را. نمونه دیگر اینکه می بینی تا چه اندازه پرشمارند مجلاتی که زنان و خانواده ها را هدف قرار داده اند و چه مهجور و دور افتاده اند نشریات تخصصی یا آنهایی که از فکر و اندیشه سخن می گویند.
همچنان که برابر دکه ایستاده ای، در میان این یافته هایت یکی هم این خواهد بود که چقدر اینها شبیه همند! گویی جلد هر چند مجله را یکی طراحی کرده است و گرافیست های مطبوعاتی ایران انگشت شمارند! و نیز گویی مجلاتی همچون Time و Life الگوی صفحه آرایان مجلات ایرانی بوده است! و یا اینکه انگار دو رنگ "قرمز" و "سیاه" عنصر ضروری در طراحی جلد نشریات است!

روی جلد یک نشریه، تابلو و اولین نقطه برخورد مخاطب با آن است و سهم فراوانی در جذب و ایجاد اشتیاق در او دارد. طرح جلد یک مجله می تواند رمز کامیابی و فروش بیشتر آن باشد و توان نفوذ و ارتباط گیری طراح و گرافیست نشریه را با مخاطب به نمایش بگذارد.
افسوس آنجاست که طراحان جلد مجلات ایرانی در دایره تقلید و تکرار گرفتار آمده اند و این دایره مدام در حال تنگ شدن است تا آنجا که گویی پوششی مشترک را بر تن نشریات کرده اند و در نگاه نخست شاید مخاطبان خاص نیز در انتخاب مجله مورد علاقه خود به اشتباه بیفتند.
در طراحی جلد مجلات ایرانی، آنچه حضورش به چشم نمی آید "خلاقیت" و "نوآوری" است و آنچه چشمگیر است، "تقلید" و "ادا درآوردن" است. این آسیب، تنوع و گونه گونی لازم در میان نشریات را کاهش می دهد و اندک اندک نوعی دلزدگی و بی رغبتی در میان مخاطبان پدید می آورد.
الگوبرداری از برخی نشریات پرتجربه خارجی و یا پاره ای مجلات توانمند داخلی که برای نمونه با به کارگیری رنگ های قرمز و سیاه، شیوه ای خاص را در طراحی جلد رقم زدند، موجب رواج این شیوه در میان طیف گسترده ای از نشریات کشور ما شده است به طوری که در نگاه اول تمیز دادن میان اصل و کپی دشوار است.
و البته گاه همین الگوبرداری نیز چنان ناشیانه است که اگر به عنصر "رنگ" و یا عنصر "استفاده از یک چهره نامدار" روی جلد مجله بی اعتنا باشیم، باقیمانده طرح نسبتی با هنر ندارد و وصله ناجور خود می نمایاند و اینجاست که باید گفت: "خوش نباشد جامه نیمی اطلس و نیمی پلاس"!
از سوی دیگر همین کپی برداری ها و طراحی های تقلیدی نیز چنان از محتوا خالی است و یا در انتخاب و شیوه نگارش تیترها چنان بدسلیقگی به کار رفته است و یا سنخیت روی جلد نشریه با متن و بطن آن چنان بیگانه است که باید گفت:
صبا از من بگو یار عبوساً قمطریرا را / نمی چسبی به دل، ضایع مکن صمغ و کتیرا را
به هر روی، نخستین دریچه ارتباط مخاطب با نشریه، جلد آن است و ترسیم نمایی زیبا و جذاب در این دریچه می تواند به فروش بیشتر و تقویت ارتباط با خوانندگان بینجامد و این مهم رخ نمی دهد مگر زمانی که طراحی جلد یک مجله، تولید یک اثر هنری انگاشته شود.
طراح جلد یک مجله باید که افزون بر مجهز بودن و مسلط بودن به ابزار و شیوه های هنر گرافیک، با نقاشی، عکاسی و رنگ شناسی آشنا باشد و حتی روان شناس و جامعه شناس خوبی باشد تا سلیقه و نیاز روز مخاطبان را دریابد و بر مبنای آن به خلق یک اثر هنری در قالب طرح روی جلد یک نشریه بپردازد.
به گمان من تا زمانی که چنین دیدگاهی در میان صاحبان و مدیران نشریات ما حاکم نشود، تا هنگامی که هنرمندی متخصص را به کار طراحی جلد نگمارند و صفحه آرایان تنها بر اساس تجربه و دانش محدود خود و یا با کپی برداری از مجلات موفق به طراحی جلد مشغول باشند، از خلاقیت در این وادی جز کورسویی به چشم نخواهد آمد.

۳ اردیبهشت ۱۳۸۹

اخلاق روزنامه نگاری و دغدغه نان

مهمان دوستانی بودم که برخی از طایفه "روابط عمومی" بودند و پاره ای در زمره "خبرنگاران".
گپ و گفتی شکل گرفته بود که بیشتر به گلایه اهالی رسانه از تبار روابط عمومی چی ها می گذشت و در میان این گله گذاری ها، آنچه پررنگتر بود، خرده گیری بر شیوه سپاسگزاری روابط عمومی ها از خبرنگاران بود که در شکل و شمایلی ناروا، پول یا هدیه ای را کف دست ایشان می نهند.
اهل رسانه بر این باور بودند که این شیوه از سپاسگزاری، سبک داشتن و خوار شمردن کار حرفه ای روزنامه نگاری است و چنین گمانی پدید می آورد که اهل روابط عمومی در پی ارزان خریدن خبرنگاران هستند و آنچه در این میانه آسیب خواهد دید، "اخلاق" است.

درباره "اخلاق روزنامه نگاری" بسیار گفته اند و نوشته اند و در کشورهای مختلف مرام نامه ها و منشورهای پرشماری برایش سامان یافته است.
یکی از محورهای مورد بحث در حوزه اخلاق روزنامه نگاری، حد و رمز میان کار حرفه ای و "تجارت قلم" است. نگرانی از آلوده شدن روزنامه نگاران به پول و رشوه و سرسپردگی آنان به نهادها و سازمان های دارا و از آن سو نگرانی از طمع ورزیدن این نهادها و یا افراد به جهت دادن به قلم روزنامه نگاران، دغدغه ای است که در حوزه اخلاق رخ می نمایاند.
روزنامه نگار باید که در تعامل با نهادها، سازمان ها و دولتمردان به دور از غرض ورزی و جانبداری برخورد کند و با پرهیز از سرپوش گذاشتن بر حقایق و یا ناراست نمایی، صادقانه و عادلانه به اطلاع رسانی بپردازد.
روزنامه نگار باید که منصفانه و آزادانه به آگاهی بخشی به جامعه بپردازد و بی بیم و واهمه از مسوولان بخواهد تا هر ابهامی را از فعالیتهای خود بزدایند و پاسخ هایی قانع کننده برای افکار عمومی داشته باشند و به هنگام سستی و کوتاهی، از مردم پوزش بخواهند.
روزنامه نگار باید که منافع و رفاه عمومی جامعه را بر بهره مندی شخصی خود ترجیح دهد و یکسره در خدمت کشف و بیان حقیقت باشد و...
اما گاه چنان است که پیوند میان "نان و قلم" چالش می آفریند و دغدغه نان چنان فشار می آورد که روزنامه نگار مجالی برای اندیشیدن به اخلاق حرفه ای نمی یابد و از گفته سعدی مدد می گیرد که: "تا نقدی ندهی، بضاعتی نبری"!
اینجا همان نقطه ای است که دولتمردان و سازمان های گوناگون را به طمع وامی دارد که خبرنگار را از آن خود کنند و "آگهی" را به جای "خبر" بر خروجی رسانه ها قرار دهند. اینجا همان جایی است که لگام اخلاق زدن بر رفتارهای روزنامه نگاری که دغدغه نان دارد دشوار می شود. اینجا همان گلوگاهی است که ایستادگی در برابر کانون های فشاری که به جای کار حرفه ای، تبلیغات سیاسی و بازرگانی می طلبند، سخت می شود.
آیین نامه ها، مرام نامه ها و منشورهای اخلاق روزنامه نگاری در کشورهای مختلف و در رسانه های گوناگون بر این گلوگاه سخت هشدار داده اند و با زبان ها و بیان های گونه گون خواستار مقاومت روزنامه نگاران در برابر "پول" شده اند.
در این منشورها آمده است که روزنامه نگار باید از هرگونه مشارکت و همکاری با سازمان های حوزه فعالیت خود در هر شکلی -از انجام پروژه های مشترک تا ارایه مشاوره و تضمین پوشش خبری فعالیت ها و مواردی از این دست- خودداری کند زیرا که در درازمدت از بازدهی او به علت پیدایش وابستگی کاسته می شود و او از این همکاری تأثیر خواهد پذیرفت.
در این منشورها آمده است که هر هدیه ای ممکن است این گمان را پدید آورد که در قبال آن انتظار همدلی و همراهی وجود دارد و روزنامه نگار با پذیرش هدیه، توان نقادی منصفانه را از کف بدهد و از همین رو دعوت به ناهار و شام، دریافت بلیت سینما و کنسرت موسیقی و حتی پذیرش سفرهایی که هزینه آن بر دوش سازمانی خاص است، تنها با اذن دبیران و مسوولان رسانه و آن هم با احتیاطی فراوان مجاز است.
اما در دنیای بیرون از منشورها و آیین نامه ها، "کبوتر صد دیناری، یاکریم نمی خواند" و وقتی روزنامه نگار غم نان دارد و از ناامنی شغلی در رنج است، آسان است که بگوید: "شل کن سر کیسه که بی مایه فطیر است"! آن هم در کشور ما که موجه یا ناموجه، تعطیلی و توقیف رسانه ها رایج است و بیکارشدن و سرگردانی اصحاب رسانه امری طبیعی!
نبود یا کمبود امنیت شغلی، اخلاق حرفه ای روزنامه نگار را خدشه دار و آسیب پذیر می کند و وقتی تأمین معیشت دشوار باشد، قلم زدن در چند رسانه یا همکاری با چند نهاد، تلاشی است برای به دست آوردن حداقل نیازهای مادی و در این شرایط نمی توان انتظار رعایت تمام و کمال اخلاق حرفه ای را داشت.
چه شاد و خرسند شدم وقتی در آن مهمانی، خبرنگاران حوزه اقتصادی و بازرگانی رسانه ها به جای آنکه بگویند: "بی مایه اگر رستم زال است، ذلیل است"، فریاد برآورده بودند که: "در فکر خرید ما نباشید".

۱۹ فروردین ۱۳۸۹

معتادان غارنشین

چه در خانه باشند و چه در محل کار، روزشان را با ورود به دنیای مجازی آغاز می کنند. یا به ایمیل خود سر می زنند و یا با پرسه زدن در شبکه های اجتماعی، به صفحات خود سر می زنند. در طول روز هم بارها و بارها این سرکشی را تکرار می کند و شب هنگام نیز بدون بررسی آخرین وضعیت این صفحه ها نمی توانند خوابی آسوده داشته باشند. آگاه می شوند و آگاه می کنند. خبردار می شوند و به دیگران خبر می رسانند. جست و جو می کنند و جست و جو می شوند. پیگیری می کنند و دنبال می شوند. سرگرم می شوند و دیگران را در سرگرمی های خود سهیم می کنند. گپ می زنند و نظرخواهی می کنند. دوست می شوند و دوستی های مجازی را تقویت می کنند. فراخوان می دهند و به سازماندهی می پردازند. پرستیژ می یابند و هویتی نو برای خود می سازند. یاد می گیرند و یافته هایشان را با دیگران به اشتراک می گذارند. پیامی را به سرعت تکثیر می کنند و در برابر برخی رخدادها با شتابی فزاینده و انفجاری واکنش نشان می دهند. تعارف و رودربایستی را کنار می گذارند و بی رحمانه و گاه دور از چارچوب های ادبی و اخلاقی که در دنیای واقعی حاکم است، به نقادی می پردازند... و بدین گونه شهروندان دنیای مجازی در حالی که در غار انزوای خود در برابر رایانه شان آرمیده اند، مرزها را در می نوردند و همزمان یکدیگر را در هر کجای کره خاک که باشند، در کنار خود حس می کنند.
این غارنشینان مدرن که شهروندان جامعه مجازی به شمار می آیند، با هویت هایی خودساخته –که گاه با هویت آنان در دنیای واقعی متفاوت است- در کنار هم انسجام می یابند و اجتماعی را می سازند که میزان دسترسی شان به اطلاعات و شبکه های اجتماعی، میان آنها با دیگر باشندگان زمین مرزگذاری می کند و فضای غار را از محیط اطراف جدا می سازد.
اینان هر روز بیش از گذشته به زندگی غارنشینی خود خو می گیرند و به آنچه در غار برایشان فراهم است سرگرم می شوند. اینان به این غارنشینی معتاد می شوند.
هرچه این اعتیاد، جایگیرتر و کهنه تر شود، گویی دیواری بلندتر، استوارتر و ضخیم تر از دیوارهای چین و برلین بر آستانه غار شکل می گیرد که میان این غارنشینان با دیگر زمینیان جدایی می افکند. گویی کاربران اینترنت و شهروندان جامعه مجازی فارغ از دوری و پراکندگی جغارافیایی در دنیای واقعی، همه در کنار هم در غاری پناه گرفته اند و زبان و شیوه زندگی شان با دیگران متفاوت است.
اینترنت، این پدیده هزار چهره که هر روز پنجره های تازه ای فراروی انسان باز کرده است، تنها چهار دهه از عمر خود را سپری کرده است و در برخی جوامع هنوز طفلی خرد و کودکی نوپا را می ماند اما با این همه چنان شتابناک چتر خود را بر سر آدمیان می گسترد و آنان را به زندگی غارنشینی فرامی خواند که گویی گریزی از این نوع زندگی نخواهد بود.
غارنشینان دوره ما که شهروندان جامعه مجازی اند، مدام فزونی می یابند و چنین است که برای نمونه شبکه ای مانند فیس بوک، هم اکنون خود به جامعه ای با 400 میلیون نفر جمعیت تبدیل شده است و دیر نخواهد بود که غارنشینانی چند برابر را نه با عصای کوه پیمایی که با رایانه و مودم به خود جذب کند.
در ایران ما هم گرایش به غارنشینی و اعتیاد به این شیوه از زندگی همه گیر شده است و ایرانیان نیز به سرعت به غارنشینی رو می آورند. فیس بوک، فرندفید، مای اسپیس، توییتر، گودر، فلیکر، کلوب، بالاترین، دیگ و یوتیوب، نمونه هایی از جوامع مجازی و غارهای تازه را سامان داده اند که ایرانیان را نیز به عضویت فراخوانده اند و حتی سدی چون فیلترینگ هم مانع از پذیرش این دعوت نشده است.
ما غارنشین می شویم. معتاد می شویم و خوگرفته به غارنشینی. آیا گریزی هست؟