۲۸ مهر ۱۳۸۹

معدنی در شیلی؛ رستورانی در لوس آنجلس

در ایران نیمه شب است و در آن سوی کره خاک نیمروز. اینجا مردم در خواب خوشند و آن سو عده ای در ژرفنای 700 متری زمین در حال کند و کاو، که به ناگاه حادثه از راه می‌رسد. معدن فرو می‌ریزد و معدنچیان شیلیایی محصور و محدود می‌شوند.
ماه آگوست سال 2010 به هفته پایانی خود می‌رسد و 17 روز از ریزش معدن می‌گذرد که گروه نجات با شگفتی صدای ضربه‌هایی را روی مته حفاری می‌شنوند. با شتاب مته را بیرون می‌کشند و کاغذی که روی آن خبر سلامت 33 معدنچی نوشته شده است را می‌یابند. این، تازه آغاز ماجراست.نزدیک به دو ماه بسیاری از رسانه‌های دنیا با اندک تصاویر تیره و تاری که از معدن بیرون می‌آمد دلخوش بودند. رساندن بطری آب به معدنچیان خبر داغ این رسانه‌ها بود. آزمودن کپسولی برای ورود به عمق 700 متری زمین، انعکاسی جهانی یافت. حضور خانواده‌های معدنچیان در اطراف محدوده حفاری، بازتابی گسترده داشت. رییس جمهوری شیلی به یکی از دولتمردان سرشناس دنیا بدل شد. میلیون‌ها نفر در سراسر دنیا چشم به تصاویری دوخته بودند که گام نهادن نخستین معدنچی روی سطح زمین را نمایش می‌داد. همچنان که چند دهه پیش از این، به قدم زدن نخستین انسان روی سطح ماه چشم دوخته بودند.
چگونگي نجات معدنچيان به موضوعي دامنه دار بدل شد كه جهانيان روند آن را پي مي‌گرفتند اما راز اين پيگيري در چه بود و چه عاملي موجب داغ ماندن تنور اين توجه بود؟ براي نمونه چرا كسي كمترين توجهي به بيش از 2 هزار نفري كه طي يك سال در معادن چين جان مي‌بازند نداشت و ندارد؟!
انديشمندان گستره ارتباطات در رمزگشايي از اين راز، اهميت نقش رسانه ها را يادآور مي شوند و بر اين باورند كه علت توجه افكار عمومي به يك موضوع و كم توجهي به موضوعي مشابه را بايد در نقش آفريني رسانه‌ها در آن عرصه جست و جو كرد.
اين رسانه ها هستند كه با پرداختن بيشتر به موضوعي خاص، آن را در ميان مردم برجسته و پراهميت مي‌سازند و گاه حتي احساس و ارزش مدنظر خود را نيز به مخاطبان سرايت مي‌دهند. كسي را به توانگري شهره مي‌سازند، دولتمردي را به مردم‌داري، طايفه اي را به بخل و خساست، قومي را به مهرباني و سخاوت، نژادي را به خشونت و قساوت و...از اين دست شخصيت پردازي‌هايي كه ممكن است با واقعيت فاصله داشته باشند. همين رسانه‌ها هستند كه گير افتادن معدنچيان در عمق زمين در شيلي را مهم مي‌سازند و افكار عمومي را با خود همدل و همراه مي‌كنند و از آن سو جان باختن هم‌صنفان اينان در ديگر كشورها را كم اهميت جلوه مي‌دهند.
رسانه ها با گزينش‌هاي هر روزه‌شان در ميان اخبار و رويدادها، نقشي شگرف در شكل‌دهي به واقعيت‌هاي جاري در جامعه دارند. هر روز، خبربانان (Gate-Keepers) رسانه ها تصميم مي‌گيرند كه چه خبري پذيرفته يا رد شود و از ميان پذيرفته شدگان كداميك با چه اندازه و گستره اي بازتاب يابد.
اين گونه است كه حركات هشت‌پايي كه به پيشگويي برندگان جام جهاني فوتبال شهره شد انعكاسي بيش از ديگر وقايع اين جام مي‌يابد. اين گونه است كه مرگ و مير انسان‌ها چه در حادثه اي طبيعي همچون سيل ويرانگر پاكستان و چه در صدها حادثه تروريستي در عراق و افغانستان ممكن است به خبري گذرا و كم اثر تبديل شود اما حكم سنگسار زني در ايران، نام "سكينه محمدي" را بر زبان دولتمردان كشورهاي مختلف جاري سازد و در گوشه و كنار دنيا كساني به دفاع از او برخيزند. اذعان به همين قدرت رسانه ها در برجسته ساختن رويدادهاست كه موجب مي‌شود تا كساني در ايران بگويند كه آنچه در معدن شيلي روي مي‌دهد، براي محدود كردن پوشش خبري سفر "محمود احمدي نژاد" به لبنان است! (+)
اين توانايي و كاركرد رسانه ها در برجسته ساختن موضوعي ويژه در ميان مخاطبان را چنين توضيح مي‌دهند كه هرچند ممكن است رسانه‌ها در القاي اين نكته به ما كه چگونه فكر كنيم موفق نباشند اما در اينكه درباره چه فكر كنيم، بسيار كاميابند.
اين پديده كه دانشمندان ارتباطات از آن به "برجسته سازي" (Agenda-Setting) ياد مي‌كنند، كمتر از نيم قرن پيش مورد پژوهش و ارزيابي قرار گرفت:
یک سوی میز، مک کامبز (Maxwell McCombs) نشسته بود و سوی دیگر چند تن از همکارانش. با آنکه در رستوران بودند، دغدغه‌های پژوهشی راحتشان نمی‌گذاشت. روزنامه لوس آنجلس تایمز را روی میز نهاده بودند و درباره تیترهای صفحه نخست آن گفت‌و‌گو می‌کردند.
این گپ و گفت -که درباره تأثیر و پیامدهای تیترهایی بود که به سه رویداد مختلف اشاره داشت-، چنان بالا گرفت که روزهای بعد به مطالعه و پژوهش حرفه ای از سوی مک کامبز و همکارش دونالد شاو (Donald Shaw) درباره فراگرد "برجسته سازی" انجامید.
این دو، فراگرد برجسته سازی را با مطالعه درباره تأثیر رسانه‌های جمعی روی رفتار انتخاباتی رأی دهندگان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا در منطقه "چپل هیل" مورد واکاوی قرار دادند و به این منظور به تحلیل محتوای پیام‌های برجسته رسانه‌ها در انتخابات سال‌های 1968 و 1972 پرداختند.
دستاورد پژوهش‌های آنان امروز در این جمله پرآوازه خلاصه شده است که: "رسانه‌ها نمی‌گویند چگونه فکر کنیم اما می‌گویند که به چه فکر کنیم".
رسانه نمي‌گويد كه ناگزير بايد هشت پاي پيشگو را باور كني، نمي‌گويد كه ناچار بايد آرزوي نجات معدنچيان شيليايي را داشته باشي. نمي‌گويد كه بايد موافق يا مخالف حكم سنگسار زني در ايران باشي.... اما مي‌گويد كه بايد از اين‌ها بشنوي و درباره‌شان بينديشي!

۱۲ مهر ۱۳۸۹

جای خالی گفت و گو با سران ملل

چند روز پیش با چند تن از خبرنگاران هم سخن شده بودم. یکی‌شان خبرنگار واحد مرکزی خبر بود که محمود احمدی نژاد را در سفر اخیر به سازمان ملل (شهریور 89) همراهی کرده بود.
آن دوست خبرنگار وقتی با این پرسش رو به رو شد که "چرا خبرنگاران رسانه های دیگر کشورها، رییس دولت ایران را در برابر خود می‌نشانند اما شما با رییسان دیگر دولت ها چنین نمی‌کنید؟"، از کمبود زمان سخن گفت و مواردی از این دست.
می‌گفت: برنامه های سفر بسیار فشرده است. رییس جمهور ما آنقدر پرکار است که پوشش دادن برنامه های او زمان بسیاری می‌طلبد و دیگر مجالی برای تهیه گزارش و گفت و گو با دیگران باقی نمی‌ماند.
می‌گفت: اختلاف زمانی میان ایران و آمریکا و لزوم ارایه گزارش‌های زنده در بخش‌های خبری ایران، خواب را هم از ما دریغ کرده بود و وقتی رییس جمهور و دیگر دولتمردان به خواب می‌رفتند، باز هم ما در حال آماده سازی و تدوین خوراک خبری بودیم و خلاصه اینکه فرصتی برای کارهای دیگر باقی نمی‌ماند.
توجیه او پذیرفتنی بود اما پرسش نخستین بر جای خود باقیست. پرسشی که می‌توان آن را از زوایای گونه گونی واکاوید.

برنامه های گفت و گو محور تلویزیونی یا رادیویی که در رسانه های نامدار دنیا جایی ویژه دارند و سیاست‌ورزان نیز در کنار ورزشکاران و هنرپیشگان مهمانشان می شوند، هیچگاه در ایران ما پاگیر و پردوام نشده اند.
در چنین برنامه هایی که "تاک شو" نیز خوانده می‌شوند، مجری نقش اصلی را دارد و مهمان یا مهمانانی را برای گپ و گفت و به چالش کشیدن فرامی‌خواند. برنامه پر سابقه "لری کینگ" آنچنان دوام یافته که لقب "پادشاه گفت و گو" را برایش به ارمغان آورده است. او ساده و صمیمی با بند شلواری که همیشه روی پیراهنش نمایان است، در برابر مهمانش می‌نشیند و مصاحبه ای دلچسب و گیرا ارایه می‌کند. گپ و گفت های "اپرا وینفری" هم آنچنان ادامه دار شده اند که عنوان "ملکه گفت و گو" را به این بانوی رنگین پوست هدیه کرده اند. ملکه ای که برنامه هایش در شمار پرطرفدارترین برنامه های تلویزیونی آمریکاست. گفت و گوهای "مایک والاس" در برنامه نامدار و پردوام "60 دقیقه" در شبکه سی‌بی‌اس نیز جایی خاص و هوادارانی پرشمار دارد. از مصاحبه های چالش برانگیز گزارشگر ایرانی‌تبار ایالات متحده، "کریستین امانپور" نیز نمی‌توان بی‌اشاره گذشت. گفت و گوهایی که اغلب حرف و حدیث هایی برای سیاست‌ورزان در پی می‌آورد.
در ایران چند برنامه گفت و گو محور چالشی و پردوام را می‌توان برشمرد؟ به جرأت می‌توان گفت که هیچ!
چنین برنامه هایی اغلب از ایجاد چالش و گفت و گوهای سخت دورند و یا پس از پیدایش، دوام چندانی نمی‌یابند. در همین سال‌های اخیر کم نداشته ایم چهره هایی چون محمدرضا شهیدی فر، رضا رشیدپور، مرتضی حیدری، فرزاد حسنی و... که هریک در دوره ای و در برنامه ای خاص، گپ و گفت هایی جذاب و چالشی را پی افکنده اند و خیلی زود یا با توقف برنامه رو به رو شده اند و یا برنامه شان از جدل و پرسش‌های سخت تهی شده و جذابیت خود را از دست داده است.
از این روست که نمی‌توان "تاک شو"های ایرانی را با نمونه های غربی سنجید که به گفته مولوی:
زین عصا تا آن عصا فرقی است ژرف / زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
وقتی رسانه ای نامدار، برنامه ای پرهوادار و گفت و گو کننده ای آسوده خاطر و کارآزموده در اختیار نداشته باشی، چگونه می‌توان رییس دولتی یا سیاست‌ورزی را در برابر نشاند و به چالش کشید؟
سوی دیگر ماجرا به بی‌رغبتی رادیو و تلویزیون ما به شنیدن پیام دیگران باز می‌گردد. متولیان صدا و سیما یکسره به دنبال ابلاغ پیام خود به دیگرانند و هیچ رغبتی به دریافت و انتشار پیام دیگران ندارند مگر آنکه از فیلترهای گونه گون و دروازه بانی های خاص بگذرد. در این حالت دیگر پیگیری انجام مصاحبه ای با سران ملل کاری بیهوده و بی‌علت است و نیازی نیست تا برای وقوع آن راهکاری جسته شود. ضرورتی ندارد تا برای رفع مشکل کمبود وقت و فشردگی کارها -که آن خبرنگار واحد مرکزی خبر بدان اشارت داشت-، از خبرنگار دیگری یاری گرفته شود یا برنامه ریزی ویژه ای صورت پذیرد.
این ماجرا سویه‌های دیگری نیز دارد. یکی هم این است که گزارشگران و خبرنگاران عزیزکرده صداوسیما این کاره نیستند و مهارت و کاربلدی لازم برای چنین رویارویی های رسانه ای را ندارند. آنان به "تنبلی خبری" دچارند و باید پذیرفت که: "شیر قالین دگر و شیر نیستان دگر است".
و سویه دیگر اینکه اصلاً چرا باید رییس دولتی وقت خود را مصروف گفت و گو با نماینده رسانه ای کند که مخاطب پرشماری ندارد و در دنیای پر رقابت رسانه ها از سهمی درخور توجه بی بهره است؟ مگر صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران گستره گسترده ای از افکار عمومی جهان را پوشش می‌دهد که لازم باشد رییس دولتی در برابر دوربین این رسانه بنشیند و پاسخگوی مصاحبه گران ما باشد؟
دوست خبرنگار من! کمبود زمان و فشردگی برنامه ها را از تو می‌پذیرم اما بر این قبیل تأملات چشم نمی‌بندم.

۱۳ شهریور ۱۳۸۹

دین در تلویزیون و گردی که گردو نیست!

در جامعه ای که حاکمیتی دینی دارد و مذهب بر آن فرمان می‌راند و فرهنگ جاری در آن نیز ریشه در باورهای آیینی داشته و به شدت اسلامی است، "رسانه" چگونه باید باشد و یا می‌تواند باشد؟
بیش از سه دهه از پای‌گیری انقلاب اسلامی در ایران می‌گذرد و در تمامی این دوران همواره بر رسالت رسانه و به ویژه تلویزیون در قبال دین و نظام دینی تأکید شده است. انتظار حاکمیت چنین بوده است که تلویزیون –که ابزاری مادی و دنیوی است- جهت‌گیری معنوی و الهی بیابد. امید رفته است که جعبه جادو به عاملی برای ابلاغ و انتشار آموزه‌ها و پیام‌های دینی و مذهبی به مخاطبان بدل شود. تلاش شده است تا از این رسانه دنیای امروز برای اشاعه و ترویج معنای معنوی اسلام و پیام قدسی دین بهره گرفته شود.
این انتظار یا خواسته چندان عجیب نیست و به طور طبیعی در جامعه ای که در فضایی دینی می‌زید، مطلوب آن است که رسانه‌ها نیز تنفس در همین فضا را تسهیل کنند. در چنین شرایطی هرگز دور از ذهن نیست که به تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال معارف دینی و اصول شریعت و اخلاق نگریسته شود و از برنامه‌ریزان و خوراک‌دهندگان به این جعبه جادو که گستره ای فراگیر و عام از مخاطبان دارد، بخواهند تا ارزش‌های دینی را تبلیغ و عرضه کنند.

رسانه این توان را دارد که ابزاری له یا علیه دین باشد. روایات تاریخی چنین نقل می‌کنند که نخستین کتابی که پس از اختراع چاپ انتشار یافت، انجیل بود و نیز نخستین ایستگاه رادیویی برنامه اش را با وعظ یک کشیش آغاز کرد. اما همین رسانه‌ها امروز در میان غربیان کارکردهای دیگری یافته اند.
در نگاه صاحبان رسانه و به ویژه تلویزیون در دنیای غرب، "سرگرمی" اصل است حال آن که در نگاه حاکمیت و جامعه دینی ایران، "آموزش و ارشاد" نیز همپای وجه سرگرمی مهم و درخور توجه است.
تلویزیون می‌تواند مبلغ ارزش‌های دینی و اثرگذار بر سبک زندگی، تفکر، باورها و شناخت مردم به سود شعایر و معارف دینی باشد و یا در خدمت معانی متضاد با گوهر دین قرار بگیرد که البته در این سه دهه در کشور ما دینی شدن تلویزیون دنبال شده است.
پرسش اینجاست که این تلاش و شعار سی ساله تا چه اندازه به کامیابی رسیده است؟ آیا دینی شدن تلویزیون در نمایش برخی مناسک مذهبی در این رسانه خلاصه می‌شود؟ آیا مجال سخن دادن به چند کارشناس مذهبی و یا ارایه برخی فیلم‌ها و سریال‌های مناسبتی، به معنای دینی شدن تلویزیون است؟ آیا پخش تصویر تکیه و منبر در تلویزیون، توفیق در انتقال پیام دین به مخاطبان است؟ آیا باید در تلاش بود تا رسانه را دینی کرد یا دین را به شیوه رسانه ای معرفی و عرضه کرد؟
بر این گمانم که: "نه معجزات بود هر که را عصا باشد"!
درست است که بخشی از مناسک و آیین‌های مذهبی با تلویزیون به درون خانه‌ها راه می‌یابد و این رسانه کارکرد خود را در انتقال پیام‌های دینی نمایش می‌دهد اما این همه ماجرا نیست.
یک بخش ماجرا مربوط به مخاطبانی است که هرگز میانه ای با دین و آیین ندارند و بنابراین مشتری پیام‌های مستقیمی در قالب منبر و موعظه نخواهند بود. برای رو‌به‌رو شدن با این دسته از مخاطبان و ارایه پیام دینی به ایشان، هنرمندی و دانش و مهارت رسانه ای لازم است که کمتر شاهد آن هستیم و معمولاً برنامه‌سازان تلویزیون به سراغ آسان‌ترین راه که عرضه مستقیم پیام است می‌روند.
ممکن است گروهی از مخاطبان به علت عدم دسترسی به مراسم مذهبی و یا ناتوانی از حضور در چنین مناسکی، مایل باشند آن را در تلویزیون ببینند اما مخاطبانی را هم باید در نظر داشت که از این قماش نیستند و نمی‌توانند با آداب و رسومی چون زنجیرزنی، نخل‌گردانی و... ارتباط برقرار کنند. القای پیام دینی به این دسته از مخاطبان هم راه و روش دیگری می‌طلبد.
در ارایه پیام دینی، "صداقت" ضروری است ولی به‌کارگرفتن مجری، گوینده یا بازیگری که سابقه دینی و اخلاقی مناسبی در ذهن بینندگان ندارد، "اعتماد" را خدشه دار می‌کند و نمي‌توان انتظار پذیرش پیام را در میان مخاطبان داشت.
مهمترین نکته ای که از ناتوانی تلویزیون دینی در جایگزینی مناسک دینی خبر می‌دهد، تفاوت فضای عرضه پیام است که نشان می‌دهد: "به هر گردی نشاید گفت گردو"!
بر آیین و مراسم مذهبی، قوانین و رفتار ویژه ای فرمان می‌راند. کسانی با نیت و انگیزه خاصی و با شور و حال ویژه ای گرد هم می‌آیند و سنتی مذهبی را به جا می‌آورند که این حس و حال و هدف را نمی‌توان با دیدن بر صفحه تلویزیون درک کرد.
نمونه را وقتی این روزها در تلویزیون تصاویر مربوط به سیل ویرانگر پاکستان را می‌بینیم، اندوهگین می‌شویم و سری به تأسف تکان می‌دهیم اما هرگز نمی‌توانیم عمق فاجعه را احساس کنیم. وقتی در خانه خود در برابر جعبه جادو آرام گرفته ایم، هر اندازه هم که تلویزیون از تشنگی و گرسنگی و وفور بیماری در میان پاکستانی‌ها خبر بدهد، نمی‌توانیم خود را به تمامی جای آنان گذارده و تشنگی و گرسنگی و اندوه از دست دادن عزیزان و آینده مبهم پیش رو را حس کنیم.
دیدن تصویر یک مراسم مذهبی در تلویزیون و تفاوت آن با حضور در میان آن آیین نیز چنین داستانی دارد. وقتی در خانه خود آیینی مذهبی را در تلویزیون دنبال می‌کنیم، همزمان تنقلاتی به دهان می‌بریم، چای می‌نوشیم، با اطرافیان گفت‌و‌گو می‌کنیم و ممکن است به انواع فعالیت‌های جنبی توجه داشته باشیم و حتی گاه با فشردن یک دکمه به هنگام دیدن برنامه ای دینی، می‌توان به دنیایی مادی در شبکه ای دیگر سرک کشید در حالی‌که اگر در بطن مراسمی دینی حاصر باشیم، از قوانین و رفتار معینی پیروی می‌کنیم.
حضور در آیینی مذهبی با حال و هوای خاص خود، با دیدن آن بر صفحه تلویزیون بسیار متفاوت است و همین که دوربین به مجلس سوگواری یا هر آیین مذهبی دیگری برود، نمی‌توان انتظار داشت که معنا به تمامی انتقال یابد.
می توان نمادهای دینی را بر سر و روی تلویزیون و برنامه هایش آویزان کرد و می توان از تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال پیام‌های دینی بهره برد، اما این همه ماجرا نیست.

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

گپ و گفت زرد و دشواری فهم معنا

می توان حدس زد و یا نمونه هایی را به یاد آورد که در روزگار گذشته مردم در پوشش و گفتار و کردار خود بر آن بودند تا از فرهیختگان، دانشمندان و فرمان روایان جامعه تقلید کنند و دنباله روی آنان باشند.
نتیجه این پیروی از طبقات فرادست جامعه، حرکت عامه به سوی بهره گیری از کلام فاخر و جامه زیبنده و رفتار موقرانه بود حال آنکه امروز حکایتی دیگر در جامعه روایت می شود.
ادبیاتی که حکیم توس با رنج سی ساله زندگی و پایندگی بدان بخشید، امروز رنگ باخته است و شیرینی کلام حافظ و سعدی گفتار روزانه ما را ترک گفته است. در پیروی از کلام و گفتار و رفتار، شاهد نوعی وارونگی هستیم و گویی فرودستان و رده های پایین اجتماع هستند که با سرعت و قدرت ادبیات و گویش خود را به بخش های دیگر جامعه تسری می دهند. امروز اگر بخواهی با نسل تازه ارتباط کلامی برقرار کنی، باید فرهنگ زنده یادان دهخدا و عمید و معین را به کناری بنهی و واژه نامه اختصاصی این نسل را در برابرت بگشایی. واژه نامه ای که در صفحات آن به چنین واژه ها و عباراتی برمی خوری: آی کی یو، خز، زابیل، شاسکول، تیریپ، زاقارت، جیک ثانیه، زیگیل شدن، گیر سه پیچ، دو در کردن، خالی بندی، سوسک شدن، لاو ترکوندن، پیچوندن، قاط زدن، بابا سیرابی و...
این ادبیات کلامی تازه، مدام در حال زاد و ولد و تکثیر است و به عنصر قالب گپ و گفت های خیابانی بدل شده است. گپ و گفت هایی که اغلب با دور شدن از دایره ادب، تمایزشان را با گفتار پیشینیان آشکار می کنند.
اگر در گذشته کتاب و مدرسه عامل اصلی انتقال زبان و ادبیات بودند، امروز اینترنت و ماهواره و رسانه های تازه همه ضابطه مندی و چارچوب های نظارتی پیشین را شکسته اند و حتی رادیو و تلویزیون نیز کوشش دارند تا از این ادبیات نو غافل نشوند.
خودنمایی گاه و بیگاه ادبیات لمپنیسم در فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی سیما، نشانگر همین گرایش در ترویج واژگان بی محتوا و بی ریشه است که گویی برای جذب مخاطب، بازگشت به عناصر پدیده "فیلمفارسی" را برگزیده اند.
در سینمای فیلمفارسی، لوطی ها، جاهل ها، داش مشدی ها، کلاه شاپویی ها و رقاصه ها بودند که ادبیات لمپنیسم را به کار می گرفتند و از آن به عنوان یکی از عناصر جذب مخاطبان عام بهره می بردند و امروز نیز مشابه به روز شده همان تکیه کلام ها و ادبیات زرد کوچه و بازاری در فیلم ها و سریال ها به نمایش در می آید.
دیگر رسانه ها و ابزار انتقال پیام نیز از این آسیب در امان نمانده اند. در موسیقی های امروز هم خواننده ای که بیش از هر چیز به شهرت یافتن می اندیشد، راهی برای عامه پسند شدن آثارش می جوید و رشد قارچ گونه موسیقی رپ در کشور ما آن هم به شکلی که دشنام ها و واژگان خیابانی را به آسانی در کلام به کار می گیرند، از همین شمار است.
زبان، از اجزای مهم فرهنگ یک جامعه و نیز اصلی ترین وسیله انتقال پیام است. انسان با واژگان و جملات مختلف، نیازها، عواطف و پیام های خود را به دیگران منتقل می کند و با نوع ادبیاتی که به کار می گیرد، بخشی از چهره فرهنگی جامعه خود را نیز هویدا می کند.
هرگونه آسیب رسیدن به زبان و ادبیات یک جامعه، مخدوش کردن گوشه ای از فرهنگ آن جامعه است و اسفاده از گفتار و نوشتار بی پایه و پیشینه ای که ساختگی و نچسب است، لطمه ای بزرگ به شمار می آید که نه تنها فرهیختگی زبان را می آلاید که برقراری ارتباط را نیز دشوار می کند.
در تعریف "ارتباط"، آن را فراگرد انتقال پیام از فرستنده به گیرنده دانسته اند به شرط آن که در گیرنده پیام، مشابهت معنی با معنای مورد نظر فرستنده پیام ایجاد شود. حال آنکه ادبیات امروز واژه نامه ای سوا می طلبد که هر واژه ای معنای دیگری دارد و مراد از به کار بردن آن چیز دیگری است.
وقتی در گپ و گفت خیابانی امروز می شنویم که "زید فلانی را دیدم" یا "عجب یزیدی هستی تو"، این زید و یزید با گذشته تاریخی خود هیچ نسبتی ندارند و مراد از آنان معنای دیگری است.
با این حساب، ادبیات زرد امروزی در کنار آسیب هایی که برای فرهنگ و زبان ایرانی دارد، فراگرد ارتباط و فهم معنا را نیز دشوار می کند و حکایت "انگور" مولوی تازه می شود:
آن چنان که مولانا جلال الدین نقل کرده است، چهار نفر پولی را یافتند. یکی شان که فارس بود گفت که با این پول "انگور" بخریم. دیگری که عرب بود طلب "عنب" کرد. سومی رومی بود و "استافیل" خواست و چهارمی ترکی بود که میلش به "ازم" می کشید. ستیزی سخت بین ایشان در گرفت بی آنکه بدانند هر چهار نفر یک چیز خواسته اند.
در تنازع آن نفر جنگی شدند / که ز سر نام ها غافل بدند

۷ مرداد ۱۳۸۹

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟!

دیروز ریموت کنترل تلویزیون – فرهنگستان ادب پارسی برابرنهادی برای این واژگان یافته است آیا؟- در دستم بود و در جست و جوی چیزی در خور دیدن بر دکمه هایش می‌فشردم. صدای کامران نجف زاده را شنیدم و مکثی کردم تا ببینم این بار از فرانسه چه سوغات آورده است.
از کشف جسد هشت نوزاد در باغچه ای خبر می‌داد و تصاویری پخش می‌شد که تولیدی خودش نبود و از شبکه‌های دیگر وام گرفته بود. باز هم انتشار یک لکه سیاه دیگر در زندگی فلاکت‌بار غربیان(!) آن هم به نقل از رسانه‌های خودشان و من در پرسان از اینکه نقش این خبرنگار زبده ایرانی در این میانه چه بود؟ چند سال پیش بود که برای ورود به رشته ژورنالیسم رادیو و تلویزیونی در دانشکده صداوسیما، پس از آزمون کتبی نوبت به گپ‌و‌گفت حضوری رسیده بود و جمعی در برابرم نشسته بودند که یکی‌شان "بیژن نوباوه" بود که خواست تا نام چند خبرنگار داخلی و خارجی را بر زبان آورم. به نام نجف‌زاده که رسیدم، پرسید که چه شاخصه‌ای در او می‌بینی و گفتم که: "ادبیات خاص خود را به خدمت گرفته است و تلاش دارد به سمت سوژه‌هایی برود که بیرون از کلیشه‌های رایجند". و البته آن روزها این نوآوری را می‌پسندیدم.
واکنش نوباوه چنان بود که انگار می‌خواهد بگوید: "خبرنگاری اما چیز دیگری است!" و من هم امروز به چنین باوری رسیده ام.
وقتی گزارش‌های ارسالی عزیزکردگان و نورچشمی‌های صداوسیما در آن سوی مرزها را می‌بینی و با نمونه‌های همکارانشان در دیگر کشورها مقایسه می‌کنی، در می‌یابی که تفاوت از کجا تا به کجاست و کمینه چند نکته به ذهن می‌آید که اشاره‌وار از آنها می‌گذرم:
نخست آنکه تولید، خلاقیت و نوآوری در یافتن و پردازش موضوع گزارش‌های خبرنگاران برون‌مرزی ایران در پایین‌ترین سطح ممکن است. اینان بی‌آنکه به دنبال موضوع و تصاویر بکر و ناب باشند، به کپی‌برداری از تصاویر دست دوم دیگر رسانه‌ها و یا مطالب تولیدی خبرگزاری‌ها، مطبوعات و شبکه‌های تلویزیونی کشور میزبان می‌ پردازند و یا از منابع آرشیوی برای آراستن گزارش خود بهره می‌برند و یا به کلی بدون ایفای کمترین نقشی در تدوین گزارش، تنها ترجمه ای از گزارش‌های دیگران را برای مخاطب وطنی می‌فرستند.
دیگر آنکه گویی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هیچ برنامه، هدف و نقشه راهی در اعزام و به‌کارگیری خبرنگاران برون‌مرزی خود ندارد چرا که گاه از خبرنگاری که در طول سال دارد حقوق ارزی دریافت می کند، تنها چند گزارش انگشت شمار انتشار می یابد. گزارش‌هایی که آشکار است بی‌برنامه اند و سلیقه ای نه از روی سیاستی خاص که مثلاً حوزه ای مشخص را از گردونه سیاست و فرهنگ و هنر و... شامل شوند و این مهم وقتی نمود بیشتری می‌یابد که با تغییر خبرنگار در یک کشور، اولویت‌ها، سبک و سوژه گزارش‌ها به سلیقه آن فرد دگرگون می‌شود.
این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگرچه بی‌برنامگی در این زمینه آشکار است اما یک محور در برآیند کلی گزارش‌ها مشهود است و آن "سیاه‌نمایی" از معیشت و زندگی دیگران است. با نگاهی کلی به گزارش‌های ارسالی خبرنگاران ایرانی از آن سوی مرزها می‌توان نتیجه گرفت که قرار است یک پیام به مخاطب داخلی القا شود و آن وجود ناهماهنگی و مشکلات متعدد در دیگر کشورها، کاستی‌ها و ناهنجاری‌های پرشمار در وضع زندگی آنان و محدودیت‌های فراوان در آزادی‌های فردی و اجتماعی است.
گویی این خبرنگاران موظف شده اند ذره بین در دست به جست‌و‌جوی نقطه‌های سیاه بپردازند و این سیاهی‌ها را نشر دهند. (آن هم در شرایطی که ما پذیرش چنین رفتاری را از خبرنگاران خارجی در داخل مرزهای خود نداریم! و درشگفتم از این که وقتی از این عیوب خود نیز داریم، "طعنه بر عیب دیگران چه زنیم"؟!).
نکته دیگر همان است که پیش از این در پژوهشی دانشجویی از آن به "تنبلی خبری" یاد کرده بودم. خبرنگاران ما از بیماری تنبلی مفرط رنج می‌برند و در کشور میزبان در خواب خوش به سر می‌برند تا مگر بحرانی پدید آید تا به هوش آیند و خبری را که دیگر رسانه‌ها نیز پخش کرده اند، با کیفیتی پایین به ایران بفرستند.
اینان بی‌توجه به اینکه "کسی را که کاهل بود گنج نیست"، نه در جست‌و‌جوی موضوعی بکر برمی آیند و نه در گزارش‌های خود به دنبال جامعیت و پردازش همه جانبه مطلب می‌روند. اغلب به توصیف رویداد یا بیان نقل قول‌هایی می‌پردازند که بدون حضور فیزیکی در آن کشور و از طریق اینترنت و ماهواره هم قابل دستیابی هستند.
اینان در کشور میزبان حضور فعال ندارند و آن منطقه را به مخاطب ایرانی نمی‌شناسانند. به جای رفتن به سراغ سوژه‌های متنوع و ارایه انواع گزارش‌های خبری، تحلیلی، اجتماعی، هنری و... در حوزه ای خاص محدود می‌شوند و با بیماری تنبلی کنار می آیند.
نکته دیگری که در بسیاری از این گروه مسافران آن سوی مرزها آشکار است، ناتوانی و عدم تسلط به تکنیک‌ها و تاکتیک‌های خبرنگاری، غیرحرفه ای بودن و البته ناآشنایی به زبان کشور میزبان است. وقتی به ابزار کارت مسلط نباشی و زبان ندانی، طبیعی است که از رفتن در دل رویدادها و خلق فرصت‌های خبری ناتوان می‌مانی و در دام روزمرگی گرفتار می‌شوی. گاه هم برای فرار از روزمرگی و بیکاری، به سراغ سوژه‌های سطح پایین و آن هم با اعمال جهت‌گیری و موضع گیری‌های شخصی می‌روی که گزارش‌های ارسالی از اسماعیل فلاح و یا کامران نجف زاده از این گروهند.
انصاف فرمان می‌دهد که به محدودیت‌های سیاسی، اجتماعی، مذهبی، ابزاری و... هم که بر سر راه خبرنگاران ایرانی وجود دارد اشاره کنم که تا اندازه ای دست و پای ایشان را در کشور میزبان می‌بندد اما دنیای پررقابت رسانه‌های امروز، کاری به محدودیت‌ها ندارد زیرا که مخاطب به دنبال برآورده ساختن نیاز اطلاعاتی خود و سرمست شدن از باده دانش است.

۲۱ تیر ۱۳۸۹

چشیدن طعم سانسور زیر سایه اژدها

قرار بود آن شب را در هتلی به نام نوووتل (Novotel Xinqiao Beijing) به صبح برسانیم. کار پذیرش و کنترل گذرنامه در حال انجام بود و من چشم می‌گرداندم در اطراف لابی و خیره ماندم به میزی که چند صفحه نمایش سپید و زیبا با صفحه کلیدهایی کوچک و خوش دست روی آن صف کشیده بودند و چند نفری هم ایستاده در برابر میز، کاربر اینترنت شده بودند.
انگار نه انگار که راهی طولانی را تا پکن پیموده بودم و انگار نه انگار که عصر آن روز از راه نرسیده در هوایی بارانی تا پای دیوار چین رفته و بازگشته بودم و پس از آن نیز گشتی زمانبر در میدان تیان‌آن‌من، پاها را خسته کرده بود و... نه! نمی‌شد از خیر اینترنت گذشت! شباهنگام، بی آنکه آهنگ خواب و استراحت کنم، ایستادم در برابر آن میز دوست داشتنی تا بپیوندم به دنیای مجازی.
اول سرکی کشیدم به یاهو و جیمیل برای وارسی ایمیل‌ها. سرعت اینترنت خوب بود و خوشی من بسیار. بعد به یکی دو جایی که در آنها چیز می‌نویسم سر زدم تا نظرات احتمالی خوانندگان را رصد کنم و ناگهان انگشت به دهان ماندم و یادم آمد که کجایم و نام کشوری که در آنم چیست!
با شگفتی دریافتم که امکان دیدن وبلاگ "رسانه، ایران، نگاهی نو" را ندارم و سرویس "بلاگر" به کلی مسدود است! تازه به یاد آوردم که نام چین در میان محدودکننده های رسانه‌ها و اینترنت جایگاهی ویژه دارد و این محدودیت حتی به سرویسی چون بلاگر هم رسیده است!
حس کنجکاوی ام گل کرد و به سان کسی که در وادی ارتباطات دانش می‌جوید، شروع کردم به رصد کردن پایگاه‌هایی گونه‌گون. از پایگاه‌های سیاسی فیلترشده در ایران شروع کردم که بی‌کمترین دشواری می‌شد هر سایتی را از هر دسته و گروهی رویت کرد. با جست و جو کردن چند واژه غیراخلاقی در موتورهای جست و جو، به سراغ سایت‌هایی از آن قماش رفتم که برخی فیلتر بودند و برخی بی‌محدودیت قابل دیدن. نوبت به شبکه‌های اجتماعی رسید و به سراغ محبوب‌ترین آنها "فیس بوک" رفتم که باز از دسترسی بدان بازماندم. موتورهای جست و جو فعال بودند و برخی خدمات دهنده های نامدار برای وبلاگ نویسی مسدود.
سر آخر، برداشتم این بود که با اندک تفاوت‌هایی، فیلترینگ اینترنت در سرزمین اژدهای اسطوره ای نیز همسان با سرزمین ما فرمان می‌راند و تو گویی: "هر جا که حبیب است، به پهلوی رقیب است". و البته ما که به این محدودیت‌ها عادت داریم، چونان آدم خیسی هستیم که از باران نمی‌هراسد که: "غرقه در بحر چه اندیشه کند توفان را؟".
مفاهیمی چون "آزادی بیان" و "حق دانستن"، عباراتی گنگ و پیچیده نیستند اما همین واژگان ساده که آدمیان را شیفته و دلبسته خود می‌کنند، برای برخی از فرمان‌داران خوشایند نیستند. این واژه‌های ارزشمند، در فضای مجازی هم عزیزند اما ناخرسندی پاره ای از کارداران و سالاران از این مفاهیم، دردسرهایی را برای کاربران اینترنت پدید آورده است که "فیلترینگ" از نمودهای آن است.
"فیلترینگ" که آمد، -چه در اینجا و چه هرجای دیگر- اول قرار بود پایگاه های مستجن و غیراخلاقی را هدف بگیرد و تهاجم به پاکدامنی جامعه را پیشگیری کند اما اندک اندک هرآنچه را ناخوشایند بخشی از فرمان داران بود دربرگرفت و امروز بسیاری از وبلاگ‌ها و شبکه های اجتماعی که به هیچ روی مروج بی اخلاقی نیستند را هم شامل می‌شود.
آن شب در آن هتل بین المللی -که به اقتضای مهمانان و مراجعانش باید فضای مجازی بازتری را نمایان می‌ساخت-، آموخته‌های پیشینم را بازخوانی کردم که کشور چین از دشمنان آزادی رسانه ها بوده و هست و پیشینه کمونیستی آن موجب می‌شود تا رسانه ها را تنها به عنوان استوارکننده حاکمیت و ابزاری برای اتحاد و یکپارچگی مردم بپسندد.
در نظام کمونیستی حاکم بر رسانه‌ها، رسانه‌ها بخشی از حزب حاکم هستند و مالکیت خصوصی در آنها بی معناست. این رسانه‌ها تنها انتقال دهنده دیدگاه‌ها و سیاست‌های رسمی حکومت به افکار عمومی جامعه هستند و نظام حاکم حق دارد به سود اهداف خود، رسانه‌ها را سانسور و در کارشان مداخله کند.
و من آن شب به بستر رفتم با این درنگ که آیا "جمعه و آدینه یکی است"؟!

۱۸ تیر ۱۳۸۹

آسیبی به نام "اضافه بار اطلاعاتی"

وقتی انبوهی از اخبار و اطلاعات را روزانه از طریق مطبوعات، رادیو و تلویزیون و بیش از همه اینترنت دریافت می کنی، هنگامی که در برابر بمباران خبری رسانه ها خود را بی پناه می یابی، زمانی که یافته های گوناگون و پیاپی در طول روز تو را اسیر و درمانده می سازد و نمی دانی با این همه دانسته های گونه گون که آرامش را از آدمی دور می کند چه کنی؟ شاید بیتی از صائب زبان حالت باشد که:
عالم بی خبری، طرفه بهشتی بوده است / حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم!

انسان امروز ناگزیر در دنیایی می زید که به "جامعه اطلاعاتی" شهره است و از اقتضائات چنین جامعه ای، وجود پرکنش رسانه های گوناگونی است که حجم گسترده ای از پیام ها را به او حواله می دهند.
تلفن، پیامک، ایمیل، پایگاه های اینترنتی، رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و... انبوهی از اطلاعات سرسام آور را به انسان امروز ارزانی می دارند و او را در برابر بمباران اخبار و پیام ها بی دفاع و منفعل می سازند.
این سیل پرتوان اطلاعات که با نگاهی منتقدانه می تواند زیانبار نیز باشد، از سوی اندیشمندان حوزه ارتباطات، "اضافه بار اطلاعاتی" خوانده شده است.
پژوهشگران بر این باورند که وقتی در زمانی محدود، حجمی انبوه از پیام به مغز آدمی روانه می شود، آسیب مغزی و آشفتگی روحی در پی می آورد و انسان دچار کند ذهنی خواهد شد چرا که مغز در برابر این حجم فراوان اطلاعات، پردازش را به کناری می نهد و توان تفکر ژرف و عمیق را از دست می دهد.
با چنین نگرشی به دنیای اطلاعاتی امروز، انبوه دانسته هایی که چون سیلاب به سوی مغز روانه می شوند، توان احساس را می کاهد، ژرف اندیشی را دشوار می سازد، خستگی ذهنی در پی می آورد، آشفتگی خیال پدید می آورد و تصمیم گیری ها را سطحی انگارانه و بی تعقل می سازد.
گفته شده که در شرایط کنونی هر روز به طور متوسط نزدیک به 100 هزار واژه (برابر با 23 واژه در هر ثانیه) در مغز جریان می یابد و طبیعی است که این حجم فزاینده قدرت تفکر و اندیشه ژرف و دقیق را از انسان بازمی ستاند و مجالی برای تدبر باقی نمی گذارد.
از این انبوه اطلاعات و دانسته ها چه مقدار در زندگی روزانه به کار ما می آید؟ چه اندازه از این پیام ها و آگاهی ها به سان دانشی کاربردی و یا برای سرگرم شدن کافی است؟ آیا این بمباران گسترده و یکریز اطلاعاتی به بهبود زندگی انسان امروز انجامیده است؟ سال ها و سده های پیشین که خبری از رسانه های خبرپراکن و آگاهی رسان امروز نبود و دریافت اطلاعات از طریق گپی دسته جمعی یا کتاب خوانی و یا... صورت می پذیرفت، آیا زمان و مجال بیشتری برای تفکر در اختیار نداشتیم؟ با این اضافه بار اطلاعاتی قرار است چه کنیم و چه باری را می خواهیم از دوش بشر برداریم؟
بی گمان این گستره انبوه اطلاعات و دانسته ها حتی اگر همگی مفید و کارآمد باشند و به دانش افزایی بینجامند، فرصت و توانی برای تفکر دقیق و به کار بستن موثرشان باقی نمی گذارند و هنگامی که یکسره در حال دریافت اطلاعاتیم، مجالی برای پردازش این اطلاعات نخواهد ماند.
این هشدار زنگ خطر را بیش از همه برای معتادان غارنشین جامعه اطلاعاتی امروز به صدا در می آورد و این آسیب را می توان در کنار دیگر زیان ها همچون نقش تخدیری رسانه ها قرار داد.
و انگار بیراه نمی گفتند پیشینیان که: "خوش است مستی و از روزگار بی خبری!".