۱۳ شهریور ۱۳۸۹

دین در تلویزیون و گردی که گردو نیست!

در جامعه ای که حاکمیتی دینی دارد و مذهب بر آن فرمان می‌راند و فرهنگ جاری در آن نیز ریشه در باورهای آیینی داشته و به شدت اسلامی است، "رسانه" چگونه باید باشد و یا می‌تواند باشد؟
بیش از سه دهه از پای‌گیری انقلاب اسلامی در ایران می‌گذرد و در تمامی این دوران همواره بر رسالت رسانه و به ویژه تلویزیون در قبال دین و نظام دینی تأکید شده است. انتظار حاکمیت چنین بوده است که تلویزیون –که ابزاری مادی و دنیوی است- جهت‌گیری معنوی و الهی بیابد. امید رفته است که جعبه جادو به عاملی برای ابلاغ و انتشار آموزه‌ها و پیام‌های دینی و مذهبی به مخاطبان بدل شود. تلاش شده است تا از این رسانه دنیای امروز برای اشاعه و ترویج معنای معنوی اسلام و پیام قدسی دین بهره گرفته شود.
این انتظار یا خواسته چندان عجیب نیست و به طور طبیعی در جامعه ای که در فضایی دینی می‌زید، مطلوب آن است که رسانه‌ها نیز تنفس در همین فضا را تسهیل کنند. در چنین شرایطی هرگز دور از ذهن نیست که به تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال معارف دینی و اصول شریعت و اخلاق نگریسته شود و از برنامه‌ریزان و خوراک‌دهندگان به این جعبه جادو که گستره ای فراگیر و عام از مخاطبان دارد، بخواهند تا ارزش‌های دینی را تبلیغ و عرضه کنند.

رسانه این توان را دارد که ابزاری له یا علیه دین باشد. روایات تاریخی چنین نقل می‌کنند که نخستین کتابی که پس از اختراع چاپ انتشار یافت، انجیل بود و نیز نخستین ایستگاه رادیویی برنامه اش را با وعظ یک کشیش آغاز کرد. اما همین رسانه‌ها امروز در میان غربیان کارکردهای دیگری یافته اند.
در نگاه صاحبان رسانه و به ویژه تلویزیون در دنیای غرب، "سرگرمی" اصل است حال آن که در نگاه حاکمیت و جامعه دینی ایران، "آموزش و ارشاد" نیز همپای وجه سرگرمی مهم و درخور توجه است.
تلویزیون می‌تواند مبلغ ارزش‌های دینی و اثرگذار بر سبک زندگی، تفکر، باورها و شناخت مردم به سود شعایر و معارف دینی باشد و یا در خدمت معانی متضاد با گوهر دین قرار بگیرد که البته در این سه دهه در کشور ما دینی شدن تلویزیون دنبال شده است.
پرسش اینجاست که این تلاش و شعار سی ساله تا چه اندازه به کامیابی رسیده است؟ آیا دینی شدن تلویزیون در نمایش برخی مناسک مذهبی در این رسانه خلاصه می‌شود؟ آیا مجال سخن دادن به چند کارشناس مذهبی و یا ارایه برخی فیلم‌ها و سریال‌های مناسبتی، به معنای دینی شدن تلویزیون است؟ آیا پخش تصویر تکیه و منبر در تلویزیون، توفیق در انتقال پیام دین به مخاطبان است؟ آیا باید در تلاش بود تا رسانه را دینی کرد یا دین را به شیوه رسانه ای معرفی و عرضه کرد؟
بر این گمانم که: "نه معجزات بود هر که را عصا باشد"!
درست است که بخشی از مناسک و آیین‌های مذهبی با تلویزیون به درون خانه‌ها راه می‌یابد و این رسانه کارکرد خود را در انتقال پیام‌های دینی نمایش می‌دهد اما این همه ماجرا نیست.
یک بخش ماجرا مربوط به مخاطبانی است که هرگز میانه ای با دین و آیین ندارند و بنابراین مشتری پیام‌های مستقیمی در قالب منبر و موعظه نخواهند بود. برای رو‌به‌رو شدن با این دسته از مخاطبان و ارایه پیام دینی به ایشان، هنرمندی و دانش و مهارت رسانه ای لازم است که کمتر شاهد آن هستیم و معمولاً برنامه‌سازان تلویزیون به سراغ آسان‌ترین راه که عرضه مستقیم پیام است می‌روند.
ممکن است گروهی از مخاطبان به علت عدم دسترسی به مراسم مذهبی و یا ناتوانی از حضور در چنین مناسکی، مایل باشند آن را در تلویزیون ببینند اما مخاطبانی را هم باید در نظر داشت که از این قماش نیستند و نمی‌توانند با آداب و رسومی چون زنجیرزنی، نخل‌گردانی و... ارتباط برقرار کنند. القای پیام دینی به این دسته از مخاطبان هم راه و روش دیگری می‌طلبد.
در ارایه پیام دینی، "صداقت" ضروری است ولی به‌کارگرفتن مجری، گوینده یا بازیگری که سابقه دینی و اخلاقی مناسبی در ذهن بینندگان ندارد، "اعتماد" را خدشه دار می‌کند و نمي‌توان انتظار پذیرش پیام را در میان مخاطبان داشت.
مهمترین نکته ای که از ناتوانی تلویزیون دینی در جایگزینی مناسک دینی خبر می‌دهد، تفاوت فضای عرضه پیام است که نشان می‌دهد: "به هر گردی نشاید گفت گردو"!
بر آیین و مراسم مذهبی، قوانین و رفتار ویژه ای فرمان می‌راند. کسانی با نیت و انگیزه خاصی و با شور و حال ویژه ای گرد هم می‌آیند و سنتی مذهبی را به جا می‌آورند که این حس و حال و هدف را نمی‌توان با دیدن بر صفحه تلویزیون درک کرد.
نمونه را وقتی این روزها در تلویزیون تصاویر مربوط به سیل ویرانگر پاکستان را می‌بینیم، اندوهگین می‌شویم و سری به تأسف تکان می‌دهیم اما هرگز نمی‌توانیم عمق فاجعه را احساس کنیم. وقتی در خانه خود در برابر جعبه جادو آرام گرفته ایم، هر اندازه هم که تلویزیون از تشنگی و گرسنگی و وفور بیماری در میان پاکستانی‌ها خبر بدهد، نمی‌توانیم خود را به تمامی جای آنان گذارده و تشنگی و گرسنگی و اندوه از دست دادن عزیزان و آینده مبهم پیش رو را حس کنیم.
دیدن تصویر یک مراسم مذهبی در تلویزیون و تفاوت آن با حضور در میان آن آیین نیز چنین داستانی دارد. وقتی در خانه خود آیینی مذهبی را در تلویزیون دنبال می‌کنیم، همزمان تنقلاتی به دهان می‌بریم، چای می‌نوشیم، با اطرافیان گفت‌و‌گو می‌کنیم و ممکن است به انواع فعالیت‌های جنبی توجه داشته باشیم و حتی گاه با فشردن یک دکمه به هنگام دیدن برنامه ای دینی، می‌توان به دنیایی مادی در شبکه ای دیگر سرک کشید در حالی‌که اگر در بطن مراسمی دینی حاصر باشیم، از قوانین و رفتار معینی پیروی می‌کنیم.
حضور در آیینی مذهبی با حال و هوای خاص خود، با دیدن آن بر صفحه تلویزیون بسیار متفاوت است و همین که دوربین به مجلس سوگواری یا هر آیین مذهبی دیگری برود، نمی‌توان انتظار داشت که معنا به تمامی انتقال یابد.
می توان نمادهای دینی را بر سر و روی تلویزیون و برنامه هایش آویزان کرد و می توان از تلویزیون به عنوان ابزاری برای انتقال پیام‌های دینی بهره برد، اما این همه ماجرا نیست.

۲۲ مرداد ۱۳۸۹

گپ و گفت زرد و دشواری فهم معنا

می توان حدس زد و یا نمونه هایی را به یاد آورد که در روزگار گذشته مردم در پوشش و گفتار و کردار خود بر آن بودند تا از فرهیختگان، دانشمندان و فرمان روایان جامعه تقلید کنند و دنباله روی آنان باشند.
نتیجه این پیروی از طبقات فرادست جامعه، حرکت عامه به سوی بهره گیری از کلام فاخر و جامه زیبنده و رفتار موقرانه بود حال آنکه امروز حکایتی دیگر در جامعه روایت می شود.
ادبیاتی که حکیم توس با رنج سی ساله زندگی و پایندگی بدان بخشید، امروز رنگ باخته است و شیرینی کلام حافظ و سعدی گفتار روزانه ما را ترک گفته است. در پیروی از کلام و گفتار و رفتار، شاهد نوعی وارونگی هستیم و گویی فرودستان و رده های پایین اجتماع هستند که با سرعت و قدرت ادبیات و گویش خود را به بخش های دیگر جامعه تسری می دهند. امروز اگر بخواهی با نسل تازه ارتباط کلامی برقرار کنی، باید فرهنگ زنده یادان دهخدا و عمید و معین را به کناری بنهی و واژه نامه اختصاصی این نسل را در برابرت بگشایی. واژه نامه ای که در صفحات آن به چنین واژه ها و عباراتی برمی خوری: آی کی یو، خز، زابیل، شاسکول، تیریپ، زاقارت، جیک ثانیه، زیگیل شدن، گیر سه پیچ، دو در کردن، خالی بندی، سوسک شدن، لاو ترکوندن، پیچوندن، قاط زدن، بابا سیرابی و...
این ادبیات کلامی تازه، مدام در حال زاد و ولد و تکثیر است و به عنصر قالب گپ و گفت های خیابانی بدل شده است. گپ و گفت هایی که اغلب با دور شدن از دایره ادب، تمایزشان را با گفتار پیشینیان آشکار می کنند.
اگر در گذشته کتاب و مدرسه عامل اصلی انتقال زبان و ادبیات بودند، امروز اینترنت و ماهواره و رسانه های تازه همه ضابطه مندی و چارچوب های نظارتی پیشین را شکسته اند و حتی رادیو و تلویزیون نیز کوشش دارند تا از این ادبیات نو غافل نشوند.
خودنمایی گاه و بیگاه ادبیات لمپنیسم در فیلم ها و مجموعه های تلویزیونی سیما، نشانگر همین گرایش در ترویج واژگان بی محتوا و بی ریشه است که گویی برای جذب مخاطب، بازگشت به عناصر پدیده "فیلمفارسی" را برگزیده اند.
در سینمای فیلمفارسی، لوطی ها، جاهل ها، داش مشدی ها، کلاه شاپویی ها و رقاصه ها بودند که ادبیات لمپنیسم را به کار می گرفتند و از آن به عنوان یکی از عناصر جذب مخاطبان عام بهره می بردند و امروز نیز مشابه به روز شده همان تکیه کلام ها و ادبیات زرد کوچه و بازاری در فیلم ها و سریال ها به نمایش در می آید.
دیگر رسانه ها و ابزار انتقال پیام نیز از این آسیب در امان نمانده اند. در موسیقی های امروز هم خواننده ای که بیش از هر چیز به شهرت یافتن می اندیشد، راهی برای عامه پسند شدن آثارش می جوید و رشد قارچ گونه موسیقی رپ در کشور ما آن هم به شکلی که دشنام ها و واژگان خیابانی را به آسانی در کلام به کار می گیرند، از همین شمار است.
زبان، از اجزای مهم فرهنگ یک جامعه و نیز اصلی ترین وسیله انتقال پیام است. انسان با واژگان و جملات مختلف، نیازها، عواطف و پیام های خود را به دیگران منتقل می کند و با نوع ادبیاتی که به کار می گیرد، بخشی از چهره فرهنگی جامعه خود را نیز هویدا می کند.
هرگونه آسیب رسیدن به زبان و ادبیات یک جامعه، مخدوش کردن گوشه ای از فرهنگ آن جامعه است و اسفاده از گفتار و نوشتار بی پایه و پیشینه ای که ساختگی و نچسب است، لطمه ای بزرگ به شمار می آید که نه تنها فرهیختگی زبان را می آلاید که برقراری ارتباط را نیز دشوار می کند.
در تعریف "ارتباط"، آن را فراگرد انتقال پیام از فرستنده به گیرنده دانسته اند به شرط آن که در گیرنده پیام، مشابهت معنی با معنای مورد نظر فرستنده پیام ایجاد شود. حال آنکه ادبیات امروز واژه نامه ای سوا می طلبد که هر واژه ای معنای دیگری دارد و مراد از به کار بردن آن چیز دیگری است.
وقتی در گپ و گفت خیابانی امروز می شنویم که "زید فلانی را دیدم" یا "عجب یزیدی هستی تو"، این زید و یزید با گذشته تاریخی خود هیچ نسبتی ندارند و مراد از آنان معنای دیگری است.
با این حساب، ادبیات زرد امروزی در کنار آسیب هایی که برای فرهنگ و زبان ایرانی دارد، فراگرد ارتباط و فهم معنا را نیز دشوار می کند و حکایت "انگور" مولوی تازه می شود:
آن چنان که مولانا جلال الدین نقل کرده است، چهار نفر پولی را یافتند. یکی شان که فارس بود گفت که با این پول "انگور" بخریم. دیگری که عرب بود طلب "عنب" کرد. سومی رومی بود و "استافیل" خواست و چهارمی ترکی بود که میلش به "ازم" می کشید. ستیزی سخت بین ایشان در گرفت بی آنکه بدانند هر چهار نفر یک چیز خواسته اند.
در تنازع آن نفر جنگی شدند / که ز سر نام ها غافل بدند

۷ مرداد ۱۳۸۹

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما؟!

دیروز ریموت کنترل تلویزیون – فرهنگستان ادب پارسی برابرنهادی برای این واژگان یافته است آیا؟- در دستم بود و در جست و جوی چیزی در خور دیدن بر دکمه هایش می‌فشردم. صدای کامران نجف زاده را شنیدم و مکثی کردم تا ببینم این بار از فرانسه چه سوغات آورده است.
از کشف جسد هشت نوزاد در باغچه ای خبر می‌داد و تصاویری پخش می‌شد که تولیدی خودش نبود و از شبکه‌های دیگر وام گرفته بود. باز هم انتشار یک لکه سیاه دیگر در زندگی فلاکت‌بار غربیان(!) آن هم به نقل از رسانه‌های خودشان و من در پرسان از اینکه نقش این خبرنگار زبده ایرانی در این میانه چه بود؟ چند سال پیش بود که برای ورود به رشته ژورنالیسم رادیو و تلویزیونی در دانشکده صداوسیما، پس از آزمون کتبی نوبت به گپ‌و‌گفت حضوری رسیده بود و جمعی در برابرم نشسته بودند که یکی‌شان "بیژن نوباوه" بود که خواست تا نام چند خبرنگار داخلی و خارجی را بر زبان آورم. به نام نجف‌زاده که رسیدم، پرسید که چه شاخصه‌ای در او می‌بینی و گفتم که: "ادبیات خاص خود را به خدمت گرفته است و تلاش دارد به سمت سوژه‌هایی برود که بیرون از کلیشه‌های رایجند". و البته آن روزها این نوآوری را می‌پسندیدم.
واکنش نوباوه چنان بود که انگار می‌خواهد بگوید: "خبرنگاری اما چیز دیگری است!" و من هم امروز به چنین باوری رسیده ام.
وقتی گزارش‌های ارسالی عزیزکردگان و نورچشمی‌های صداوسیما در آن سوی مرزها را می‌بینی و با نمونه‌های همکارانشان در دیگر کشورها مقایسه می‌کنی، در می‌یابی که تفاوت از کجا تا به کجاست و کمینه چند نکته به ذهن می‌آید که اشاره‌وار از آنها می‌گذرم:
نخست آنکه تولید، خلاقیت و نوآوری در یافتن و پردازش موضوع گزارش‌های خبرنگاران برون‌مرزی ایران در پایین‌ترین سطح ممکن است. اینان بی‌آنکه به دنبال موضوع و تصاویر بکر و ناب باشند، به کپی‌برداری از تصاویر دست دوم دیگر رسانه‌ها و یا مطالب تولیدی خبرگزاری‌ها، مطبوعات و شبکه‌های تلویزیونی کشور میزبان می‌ پردازند و یا از منابع آرشیوی برای آراستن گزارش خود بهره می‌برند و یا به کلی بدون ایفای کمترین نقشی در تدوین گزارش، تنها ترجمه ای از گزارش‌های دیگران را برای مخاطب وطنی می‌فرستند.
دیگر آنکه گویی صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هیچ برنامه، هدف و نقشه راهی در اعزام و به‌کارگیری خبرنگاران برون‌مرزی خود ندارد چرا که گاه از خبرنگاری که در طول سال دارد حقوق ارزی دریافت می کند، تنها چند گزارش انگشت شمار انتشار می یابد. گزارش‌هایی که آشکار است بی‌برنامه اند و سلیقه ای نه از روی سیاستی خاص که مثلاً حوزه ای مشخص را از گردونه سیاست و فرهنگ و هنر و... شامل شوند و این مهم وقتی نمود بیشتری می‌یابد که با تغییر خبرنگار در یک کشور، اولویت‌ها، سبک و سوژه گزارش‌ها به سلیقه آن فرد دگرگون می‌شود.
این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که اگرچه بی‌برنامگی در این زمینه آشکار است اما یک محور در برآیند کلی گزارش‌ها مشهود است و آن "سیاه‌نمایی" از معیشت و زندگی دیگران است. با نگاهی کلی به گزارش‌های ارسالی خبرنگاران ایرانی از آن سوی مرزها می‌توان نتیجه گرفت که قرار است یک پیام به مخاطب داخلی القا شود و آن وجود ناهماهنگی و مشکلات متعدد در دیگر کشورها، کاستی‌ها و ناهنجاری‌های پرشمار در وضع زندگی آنان و محدودیت‌های فراوان در آزادی‌های فردی و اجتماعی است.
گویی این خبرنگاران موظف شده اند ذره بین در دست به جست‌و‌جوی نقطه‌های سیاه بپردازند و این سیاهی‌ها را نشر دهند. (آن هم در شرایطی که ما پذیرش چنین رفتاری را از خبرنگاران خارجی در داخل مرزهای خود نداریم! و درشگفتم از این که وقتی از این عیوب خود نیز داریم، "طعنه بر عیب دیگران چه زنیم"؟!).
نکته دیگر همان است که پیش از این در پژوهشی دانشجویی از آن به "تنبلی خبری" یاد کرده بودم. خبرنگاران ما از بیماری تنبلی مفرط رنج می‌برند و در کشور میزبان در خواب خوش به سر می‌برند تا مگر بحرانی پدید آید تا به هوش آیند و خبری را که دیگر رسانه‌ها نیز پخش کرده اند، با کیفیتی پایین به ایران بفرستند.
اینان بی‌توجه به اینکه "کسی را که کاهل بود گنج نیست"، نه در جست‌و‌جوی موضوعی بکر برمی آیند و نه در گزارش‌های خود به دنبال جامعیت و پردازش همه جانبه مطلب می‌روند. اغلب به توصیف رویداد یا بیان نقل قول‌هایی می‌پردازند که بدون حضور فیزیکی در آن کشور و از طریق اینترنت و ماهواره هم قابل دستیابی هستند.
اینان در کشور میزبان حضور فعال ندارند و آن منطقه را به مخاطب ایرانی نمی‌شناسانند. به جای رفتن به سراغ سوژه‌های متنوع و ارایه انواع گزارش‌های خبری، تحلیلی، اجتماعی، هنری و... در حوزه ای خاص محدود می‌شوند و با بیماری تنبلی کنار می آیند.
نکته دیگری که در بسیاری از این گروه مسافران آن سوی مرزها آشکار است، ناتوانی و عدم تسلط به تکنیک‌ها و تاکتیک‌های خبرنگاری، غیرحرفه ای بودن و البته ناآشنایی به زبان کشور میزبان است. وقتی به ابزار کارت مسلط نباشی و زبان ندانی، طبیعی است که از رفتن در دل رویدادها و خلق فرصت‌های خبری ناتوان می‌مانی و در دام روزمرگی گرفتار می‌شوی. گاه هم برای فرار از روزمرگی و بیکاری، به سراغ سوژه‌های سطح پایین و آن هم با اعمال جهت‌گیری و موضع گیری‌های شخصی می‌روی که گزارش‌های ارسالی از اسماعیل فلاح و یا کامران نجف زاده از این گروهند.
انصاف فرمان می‌دهد که به محدودیت‌های سیاسی، اجتماعی، مذهبی، ابزاری و... هم که بر سر راه خبرنگاران ایرانی وجود دارد اشاره کنم که تا اندازه ای دست و پای ایشان را در کشور میزبان می‌بندد اما دنیای پررقابت رسانه‌های امروز، کاری به محدودیت‌ها ندارد زیرا که مخاطب به دنبال برآورده ساختن نیاز اطلاعاتی خود و سرمست شدن از باده دانش است.

۲۱ تیر ۱۳۸۹

چشیدن طعم سانسور زیر سایه اژدها

قرار بود آن شب را در هتلی به نام نوووتل (Novotel Xinqiao Beijing) به صبح برسانیم. کار پذیرش و کنترل گذرنامه در حال انجام بود و من چشم می‌گرداندم در اطراف لابی و خیره ماندم به میزی که چند صفحه نمایش سپید و زیبا با صفحه کلیدهایی کوچک و خوش دست روی آن صف کشیده بودند و چند نفری هم ایستاده در برابر میز، کاربر اینترنت شده بودند.
انگار نه انگار که راهی طولانی را تا پکن پیموده بودم و انگار نه انگار که عصر آن روز از راه نرسیده در هوایی بارانی تا پای دیوار چین رفته و بازگشته بودم و پس از آن نیز گشتی زمانبر در میدان تیان‌آن‌من، پاها را خسته کرده بود و... نه! نمی‌شد از خیر اینترنت گذشت! شباهنگام، بی آنکه آهنگ خواب و استراحت کنم، ایستادم در برابر آن میز دوست داشتنی تا بپیوندم به دنیای مجازی.
اول سرکی کشیدم به یاهو و جیمیل برای وارسی ایمیل‌ها. سرعت اینترنت خوب بود و خوشی من بسیار. بعد به یکی دو جایی که در آنها چیز می‌نویسم سر زدم تا نظرات احتمالی خوانندگان را رصد کنم و ناگهان انگشت به دهان ماندم و یادم آمد که کجایم و نام کشوری که در آنم چیست!
با شگفتی دریافتم که امکان دیدن وبلاگ "رسانه، ایران، نگاهی نو" را ندارم و سرویس "بلاگر" به کلی مسدود است! تازه به یاد آوردم که نام چین در میان محدودکننده های رسانه‌ها و اینترنت جایگاهی ویژه دارد و این محدودیت حتی به سرویسی چون بلاگر هم رسیده است!
حس کنجکاوی ام گل کرد و به سان کسی که در وادی ارتباطات دانش می‌جوید، شروع کردم به رصد کردن پایگاه‌هایی گونه‌گون. از پایگاه‌های سیاسی فیلترشده در ایران شروع کردم که بی‌کمترین دشواری می‌شد هر سایتی را از هر دسته و گروهی رویت کرد. با جست و جو کردن چند واژه غیراخلاقی در موتورهای جست و جو، به سراغ سایت‌هایی از آن قماش رفتم که برخی فیلتر بودند و برخی بی‌محدودیت قابل دیدن. نوبت به شبکه‌های اجتماعی رسید و به سراغ محبوب‌ترین آنها "فیس بوک" رفتم که باز از دسترسی بدان بازماندم. موتورهای جست و جو فعال بودند و برخی خدمات دهنده های نامدار برای وبلاگ نویسی مسدود.
سر آخر، برداشتم این بود که با اندک تفاوت‌هایی، فیلترینگ اینترنت در سرزمین اژدهای اسطوره ای نیز همسان با سرزمین ما فرمان می‌راند و تو گویی: "هر جا که حبیب است، به پهلوی رقیب است". و البته ما که به این محدودیت‌ها عادت داریم، چونان آدم خیسی هستیم که از باران نمی‌هراسد که: "غرقه در بحر چه اندیشه کند توفان را؟".
مفاهیمی چون "آزادی بیان" و "حق دانستن"، عباراتی گنگ و پیچیده نیستند اما همین واژگان ساده که آدمیان را شیفته و دلبسته خود می‌کنند، برای برخی از فرمان‌داران خوشایند نیستند. این واژه‌های ارزشمند، در فضای مجازی هم عزیزند اما ناخرسندی پاره ای از کارداران و سالاران از این مفاهیم، دردسرهایی را برای کاربران اینترنت پدید آورده است که "فیلترینگ" از نمودهای آن است.
"فیلترینگ" که آمد، -چه در اینجا و چه هرجای دیگر- اول قرار بود پایگاه های مستجن و غیراخلاقی را هدف بگیرد و تهاجم به پاکدامنی جامعه را پیشگیری کند اما اندک اندک هرآنچه را ناخوشایند بخشی از فرمان داران بود دربرگرفت و امروز بسیاری از وبلاگ‌ها و شبکه های اجتماعی که به هیچ روی مروج بی اخلاقی نیستند را هم شامل می‌شود.
آن شب در آن هتل بین المللی -که به اقتضای مهمانان و مراجعانش باید فضای مجازی بازتری را نمایان می‌ساخت-، آموخته‌های پیشینم را بازخوانی کردم که کشور چین از دشمنان آزادی رسانه ها بوده و هست و پیشینه کمونیستی آن موجب می‌شود تا رسانه ها را تنها به عنوان استوارکننده حاکمیت و ابزاری برای اتحاد و یکپارچگی مردم بپسندد.
در نظام کمونیستی حاکم بر رسانه‌ها، رسانه‌ها بخشی از حزب حاکم هستند و مالکیت خصوصی در آنها بی معناست. این رسانه‌ها تنها انتقال دهنده دیدگاه‌ها و سیاست‌های رسمی حکومت به افکار عمومی جامعه هستند و نظام حاکم حق دارد به سود اهداف خود، رسانه‌ها را سانسور و در کارشان مداخله کند.
و من آن شب به بستر رفتم با این درنگ که آیا "جمعه و آدینه یکی است"؟!

۱۸ تیر ۱۳۸۹

آسیبی به نام "اضافه بار اطلاعاتی"

وقتی انبوهی از اخبار و اطلاعات را روزانه از طریق مطبوعات، رادیو و تلویزیون و بیش از همه اینترنت دریافت می کنی، هنگامی که در برابر بمباران خبری رسانه ها خود را بی پناه می یابی، زمانی که یافته های گوناگون و پیاپی در طول روز تو را اسیر و درمانده می سازد و نمی دانی با این همه دانسته های گونه گون که آرامش را از آدمی دور می کند چه کنی؟ شاید بیتی از صائب زبان حالت باشد که:
عالم بی خبری، طرفه بهشتی بوده است / حیف و صد حیف که ما دیر خبردار شدیم!

انسان امروز ناگزیر در دنیایی می زید که به "جامعه اطلاعاتی" شهره است و از اقتضائات چنین جامعه ای، وجود پرکنش رسانه های گوناگونی است که حجم گسترده ای از پیام ها را به او حواله می دهند.
تلفن، پیامک، ایمیل، پایگاه های اینترنتی، رادیو، تلویزیون، روزنامه ها و... انبوهی از اطلاعات سرسام آور را به انسان امروز ارزانی می دارند و او را در برابر بمباران اخبار و پیام ها بی دفاع و منفعل می سازند.
این سیل پرتوان اطلاعات که با نگاهی منتقدانه می تواند زیانبار نیز باشد، از سوی اندیشمندان حوزه ارتباطات، "اضافه بار اطلاعاتی" خوانده شده است.
پژوهشگران بر این باورند که وقتی در زمانی محدود، حجمی انبوه از پیام به مغز آدمی روانه می شود، آسیب مغزی و آشفتگی روحی در پی می آورد و انسان دچار کند ذهنی خواهد شد چرا که مغز در برابر این حجم فراوان اطلاعات، پردازش را به کناری می نهد و توان تفکر ژرف و عمیق را از دست می دهد.
با چنین نگرشی به دنیای اطلاعاتی امروز، انبوه دانسته هایی که چون سیلاب به سوی مغز روانه می شوند، توان احساس را می کاهد، ژرف اندیشی را دشوار می سازد، خستگی ذهنی در پی می آورد، آشفتگی خیال پدید می آورد و تصمیم گیری ها را سطحی انگارانه و بی تعقل می سازد.
گفته شده که در شرایط کنونی هر روز به طور متوسط نزدیک به 100 هزار واژه (برابر با 23 واژه در هر ثانیه) در مغز جریان می یابد و طبیعی است که این حجم فزاینده قدرت تفکر و اندیشه ژرف و دقیق را از انسان بازمی ستاند و مجالی برای تدبر باقی نمی گذارد.
از این انبوه اطلاعات و دانسته ها چه مقدار در زندگی روزانه به کار ما می آید؟ چه اندازه از این پیام ها و آگاهی ها به سان دانشی کاربردی و یا برای سرگرم شدن کافی است؟ آیا این بمباران گسترده و یکریز اطلاعاتی به بهبود زندگی انسان امروز انجامیده است؟ سال ها و سده های پیشین که خبری از رسانه های خبرپراکن و آگاهی رسان امروز نبود و دریافت اطلاعات از طریق گپی دسته جمعی یا کتاب خوانی و یا... صورت می پذیرفت، آیا زمان و مجال بیشتری برای تفکر در اختیار نداشتیم؟ با این اضافه بار اطلاعاتی قرار است چه کنیم و چه باری را می خواهیم از دوش بشر برداریم؟
بی گمان این گستره انبوه اطلاعات و دانسته ها حتی اگر همگی مفید و کارآمد باشند و به دانش افزایی بینجامند، فرصت و توانی برای تفکر دقیق و به کار بستن موثرشان باقی نمی گذارند و هنگامی که یکسره در حال دریافت اطلاعاتیم، مجالی برای پردازش این اطلاعات نخواهد ماند.
این هشدار زنگ خطر را بیش از همه برای معتادان غارنشین جامعه اطلاعاتی امروز به صدا در می آورد و این آسیب را می توان در کنار دیگر زیان ها همچون نقش تخدیری رسانه ها قرار داد.
و انگار بیراه نمی گفتند پیشینیان که: "خوش است مستی و از روزگار بی خبری!".

۱۴ خرداد ۱۳۸۹

ارتباط در آواتار

در قفس مرغ عشق ها را باز کردم و برایشان مشتی ارزن در ظرف مخصوص ریختم. آویزان کردن پوست خیار از بالای قفس و کمی سفیده پخته شده تخم مرغ، سورشان را کامل کرد و جست و خیز و بال و پر زدنشان دیدنی شد.
کمی برنج روی ایوان برای کبوترها و اندکی باقیمانده غذا برای گربه ها کنار باغچه، آنان را نیز به مهمانی فراخواند و پس از آن بود که نشستم به تماشای "آواتار".
آسوده خاطر از برقراری ارتباط با حیوانات بودم و به یاد یاکریم ها -به قول ما مشهدی ها: موسی کوتقی ها- که هرسال در حیاط خانه لانه می ساختند و جوجه می پروراندند مشغول بودم که چشمانم خیره ماند به برقراری ارتباط با ناوی ها و طبیعت پاندورا به روایت جیمز کامرون.

فیلم "آواتار"، روایتگر سربازی به نام "جیک سالی" است که مأمور می شود با ورود به قالب مصنوعی یک "ناوی"، در سیاره "پاندورا" به گشت و گذار بپردازد و فرهنگ و آداب و رسوم آنان را بازشناسد که این اطلاعات به زمینیان برای دستیابی به ماده ای ارزشمند به نام "آبتینیوم" یاری خواهد رساند.
"جیک" مأموریتش را که رخنه به میان "ناوی" هاست آغاز می کند ولی کم کم با "نیتیری" که دختر رییس قبیله است، ارتباطی عاطفی برقرار می کند و انک اندک به زیبایی های فرهنگ آنان پی برده و از یک انسان مهاجم به یک ناوی حامی پاندورا دگرگون می شود. به دیگر سخن، از برقراری ارتباط با انسان هایی از جنس خودش که برای به دست آوردن منابع طبیعی به تخریب طبیعت و نابودی ناوی ها سرگرمند باز می ماند و با حیات وحش فرازمینی ارتباطی پایدار برقرار می کند.
در این فیلم ارتباط انسان با خدا، انسان با انسان، انسان با حیوان، انسان با ماشین و انسان با طبیعت هریک به گونه ای مورد اشاره قرار می گیرد و مدام این مقوله "برقراری ارتباط" است که در جای جای فیلم رخ می نمایاند.
ناوی ها، درختی مقدس به نام "ایوا" دارند که گویی درخت حیات و زندگی بخش است و راز و نیاز و عباداتشان در پای این درخت شکل می گیرد. (و چه شبیه است به نام "حوا" که مادر بشر نام گرفته است).
جیک نیز که از شمار انسان هاست، در پای همین درخت -گویی که در معبدی قرار گرفته است- به عبادت پرداخته و از نیرویی فرازمینی کمک می طلبد.
انسان های فیلم به دو گروه تقسیم می شوند که بخشی از آنان سودجو و جنگ طلبند و تنها در اندیشه به دست آوردن آن عنصر نایاب، خویی درنده از خود به نمایش می گذارند و گروهی دیگر که در پی دانش و پیوند با طبیعت، با همنوعان خود همراه نیستند و این دو گروه انسانی از برقراری ارتباطی موثر با یکدیگر ناتوانند.
این گروه های انسانی در فیلم، ناچار با جاندارانی نیمه وحشی رو به رو می شوند و توان ارتباطی خود را با شبه انسان هایی به نام "ناوی" و نیز حیواناتی چون پرندگان و درندگان پیش از عصر یخبندان می سنجند.
از سوی دیگر "ماشین" نیز در فیلم حضوری جدی دارد و انسان به برقراری ارتباط با این پدیده می پردازد. از انواع ابزارها و دستگاه هایی که در آزمایشگاه مجهز پروژه آواتار به کار گرفته شده اند تا جنگ افزارهایی که به تخریب و نابودی پاندورا سرگرم می شوند.
ارتباط گیری با طبیعت هم که چنان در فیلم پررنگ است که می توان آواتار را بیانیه ای در حمایت از محیط زیست دانست.
سامانه ارتباطی ساکنان غیرزمینی سیاره پاندورا نیز درخور توجه است. همه جانداران این سیاره به وسیله یک رشته اعصاب مشترک -همانند نورون های انسانی- با دیگر موجودات و محیط اطراف خود ارتباط برقرار می کنند و زیستی متعادل و مسالمت آمیز را به نمایش می گذارند.
به هر روی قهرمان این فیلم، پس از دیدن زیبایی ها و ارتباط مطلوب میان جانداران سیاره پاندورا، شیفته آنان شده، به انسان های همنوع خود وفادار نمی ماند و با عشق ورزیدن به دختر رییس قبیله، همه تلاش خود را برای پشتیبانی و نگاهبانی از نژاد، تمدن و محیط زیست ناوی ها به کار می گیرد.
همچنان که غرق در خلسه فیلم بودم، به سراغ مرغ عشق ها رفتم. این بار کفپوش قفس را تعویض کردم و آبی تازه در ظرف آبشان ریختم.

۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۹

دو سویه "روابط عمومی" و "رسانه"

"روابط عمومی" دور از "رسانه" و سوا از "ارتباطات رسانه ای" به مفهومی خرد در دایره ای بسته تبدیل می شود که ناکارآمد و بیهوده، هست بی آنکه بودنش بهره ای به سازمان برساند.
این نزدیکی و لزوم پیوند میان "روابط عمومی" و "رسانه" تا بدانجا اهمیت می یابد که می توان روابط عمومی را هنر به کارگیری آگاهانه و هوشمندانه رسانه ها برای نفوذ در افکار عمومی مخاطبان دانست.

اما چرا این پیوند استوار نمی شود و چرا همیشه از شکاف میان رسانه ها و روابط عمومی ها سخن به میان می آید؟ چرا در ارتباط میان این دو حوزه، هوشمندی و خردورزی کمتر به چشم می خورد و گاه به جای آنکه بده بستانی به سود جامعه در این رابطه شکل بگیرد، نوعی طلبکاری و انتظاراتی یک سویه بر رابطه حاکم است؟
در جست و جوی پاسخ می توان علل گونه گونی را برشمرد که پاره ای از آنها عبارتند از:
الف) در ساختار روابط عمومی ها در کشور ما، ضعف نیروی انسانی آگاه و متخصص آشکار است. کارکنانی که در روابط عمومی به کار گمارده می شوند، ناآشنا به فوت و فن این حرفه و در بیشتر موارد با رسانه و اقتضائات آن بیگانه اند.
نوعی نگاه قدیمی به روابط عمومی که این واحد را مسوول هماهنگی تشریفات جلسات، پوسترچسبان و تبریک و تسلیت گو می پنداشت، در دور شدن روابط عمومی ها از کنشگری رسانه ای و برقراری ارتباط و تعامل با اصحاب رسانه موثر بوده است.
حضور چنین نگرشی در سازمان، موجب می شود که در بسیاری از موارد نیروهایی که کارایی و تخصص ویژه ای ندارند، به واحد روابط عمومی رانده شوند و طبیعی است که از دیگ چوبی کسی حلوا نخواهد خورد!
ب) جایگاه و اختیارات روابط عمومی در استوارسازی ارتباطات رسانه ای بسیار مهم است. در بسیاری از سازمان ها و نهادهای کشور ما، روابط عمومی جایگاهی حاشیه ای، استقلالی فروکاسته و اختیاری محدود و اندک دارد و در نتیجه در تصمیم سازی ها و تصمیم گیری های سازمانی حضور و بروز ندارد. نتیجه چنین وضعیتی، ناآگاهی روابط عمومی از برنامه ها، تصمیم ها و رخدادهای جاری در سازمان است که موجب ناتوانی این واحد در رویارویی با رسانه ها می شود.
هنگامی که روابط عمومی نداند که در سازمان چه می گذرد، از تعامل مطلوب و موفق با رسانه ها ناتوان است، از اطلاع رسانی به هنگام و دقیق عاجز است و یارای کنش و واکنش اثرگذار رسانه ای را در عرصه اطلاع رسانی، پوشش خبری و یا سامان دادن به بحران های احتمالی ندارد.
پ) گسترش نگاهی که روابط عمومی را رازدار، محرم اسرار و تنها بازگو کننده خوبی ها و نقاط مثبت سازمان می داند نیز به افزودن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" در کشور ما دامن زده است.
این نوع نگاه، سایه ای ناراست از روابط عمومی را ترسیم می کند که در آن، این واحد نقش "تبلیغاتچی" و "توجیه گر" سازمان و عملکردهای جاری در آن را دارد و باید چشم و گوش بسته به تحسین و تمجید سازمان و مدیرانش بپردازد و از رسانه ها بخواهد که تسلیم و ذوق زده، اخبار کامیابی های سازمان را انتشار دهند و هرگونه کاستی و عیب را انکار کنند. (همان چیزی که از آن به "روابط عمومی غلط" تعبیر شده است).
وقتی چنین دیدگاهی بر سازمان حاکم باشد، روابط عمومی ها با هراس از افشای اطلاعات، درهای خود را بر رسانه ها می بندند و اخباری گزینشی و قطره چکانی را در اختیار رسانه ها قرار می دهند. در همین راستاست که گاه روابط عمومی ها خود را بی نیاز از رسانه ها پنداشته و تنها با انتشار نشریه و یا راه اندازی پایگاه اینترنتی برای سازمان، گمان می کنند که خود به رسانه ای اثرگذار بدل شده اند و دیگر نیازی به رسانه های دیگر ندارند!
بر این فهرست که شمارشگر علل ناکامی روابط عمومی ها در تعاملات رسانه ای است، همچنان می توان افزود و البته آن سوی ماجرا یعنی کاستی های رسانه ها در پر کردن شکاف میان "روابط عمومی" و "رسانه" نیز حکایتی دیگر است.
و آنچه آمد بهانه ای بود برای یاد کردن از 27 اردیبهشت (17 می) که دیگران آن را "روز جهانی جامعه اطلاعاتی" خوانده اند و ما آن را "روز ملی ارتباطات و روابط عمومی" نامیده ایم و این یادکرد را با جملات ماندگاری از دکتر حمید نطقی (پدر روابط عمومی ایران) به پایان می رسانم که گفته است: "روابط عمومی در متن است نه در حاشیه، ضرورت است نه لوکس، در خود مدیریت است نه در بیرون آن، پس حق داریم بگوییم هر مدیریتی، سزاوار روابط عمومی ای است که دارد".